حیران و سرگردان




عنوان مجموعه اشعار : بی دفتر
شاعر : رضا رجاء


عنوان شعر اول : ولی ...
شاید که مرا برده ای از یاد، ولی ...
یادم به همان یاد تو افتاد، ولی ...

گفتم به خودم یاد کنی، شاید هم
این یاد مرا داده ای بر باد، ولی ...

چشمم که به آن عکس تو افتاد، شکست
بغضی به گلو گرفته فریاد ولی ...

مرهم نشد این یاد تو تلخم، شیرین
چون تیشه ی غم خورده به فرهاد، ولی ...

گفتی به من اینبار تو را می خواهم
من خواستمت خانه ات آباد، ولی ...


عنوان شعر دوم : دلربا
دلربای، دلربایی کار توست
ناز شصتت، مرحبا، کارت درست

چشم تو گویا که جادو میکند
عقل ما را چشم تو این گونه شست

چشمه ای جوشیده در ما بی گمان
در کویر خشک دل رودی به رُست

تشنه ام اما تو دریایی ولی
رود ما راهی به این دریا نجُست

من نمی دانم ولی تقصیر توست
چون مقصر بوده ای، بیت نخست

عنوان شعر سوم : چله ی شاعری
رفتی اما یاد تو با ما کماکان بوده است
هم چو ویروسی که خونی را به سم آلوده است

آمدی, رفتی, ولی, ماندی درون جانِ ما
رفت و آمدهای بی حاصل مرا فرسوده است

ماهی تنها هم از این تنگ و آن دریا فسرد
تنگ و دریای نبودت هر دو یک محدوده است

خواب دیدم ماهیم، ماهم تو ای در آسمان
ماهی دل تنگ تو گویا به خواب آسوده است

بودنت، بودی، ولی با ما نبودی یاد ما
یاد آن بودن، نبودن، بر غمم افزوده است

گفته بودی جان من شعری برای ما بگو
چله ی شاعر شدن دارم ولی بیهوده است
نقد این شعر از : صالح دروند
در این مجموعه سه غزل از دوست شاعری را خواهیم خواند که هر سه در قالب غزل سروده شده است. در ادامه تلاش می‌کنم سروده‌های این دوست گرامی را از چند جنبه مورد واکاوی قرار دهم.

الف: نبرد کهنه و نو
اگرچه کلامتان میل به تازگی و درک فضاهای نوتری دارند، اما در آنچه می‌گویید حرف تازه‌ای نمی‌توان جست. حضور واژگانی چون «ویروس، سم، تُنگ، عکس و بغض» این توقع را برای مخاطب ایجاد می‌کند که قرار است پای حرف‌های امروزی‌تر بنشیند اما می‌بیند که نه تنها هنوز حرف همان حرفِ بی‌وفایی معشوقِ هفت قرنِ قبل است، بلکه کاراکترهای آن هم همان‌هایند که بودند:
«مرهم نشد این یاد تو تلخم، شیرین / چون تیشۀ غم خورده به فرهاد، ولی...»
این ناهمگونی میان واژگان و ترکیبات و مصرع‌ها و در نهایت ابیات شعر میان دو فضای نو و کهنه، فضای تصویری و زبانی دوپاره‌ای نیز ایجاد کرده است که در نهایت گاه جلوه‌ای غیر جدّی می‌یابد و فضایی کاریکاتورگونه پیش روی مخاطب ترسیم می‌کند، تا جایی که گاه نمی‌داند در حال خواندن شعری جدّی است یا خیر. در پرانتز عرض کنم که این امر در یک متنِ خوب معمولاً اتفاق نمی‌افتد، چرا که اگر سروده در قالب شعر طنز و فکاهی باشد، میل کردنِ بیش از حدش به شعر جدّی نشان‌دهندۀ مایۀ طنز و شوخیِ اندکِ آن است، و برعکس. پس می‌بایست شعر از این جهت تکلیفش را با مخاطب روشن کند.

ب: مضمون‌سازی جدول‌ضربی
مشکلی که در این شعرها، در یک قاب کلّی می‌توان مشاهده کرد، استفادۀ محدود از فرمول‌های بیانی برای مضمون‌سازی و بیت‌آفرینی است. وقتی از ساختاری مشابه استفاده می‌کنید و شکل نحوی گزاره‌ها را به شکلی واحد در بیشترِ ابیات جاری می‌سازید و تنها به تغییر کلمات و ترکیبات بسنده می‌کنید، دنبال کردن متن برای مخاطب کمی ملالت‌بار می‌شود و حس می‌کند که مجبور است کلامی تکراری را به انحای مختلف از شعر شما دریافت کند.
در این نمونه‌ها فرمول این است: «الف + اما/ولی + ب»؛ (الف: اتفاقی که افتاده است + اما/ولی + ب: اتفاقی که در حال رخ دادن است)
بگذارید گزاره‌هایی از شعرتان را که با این فرمول ساخته شده‌اند مقابل بگذارم تا بتوانیم بحث را اندکی ملموس‌تر پیش ببریم:
1- رفتی اما یاد تو با ما کماکان بوده است
2- آمدی رفتی، ولی ماندی درون جانِ ما
3- بودنت، بودی، ولی با ما نبودی یاد ما
4- چلۀ شاعر شدن دارم ولی بیهوده است
5- تشنه ام اما تو دریایی
6- ...تو دریایی ولی / رود ما راهی به این دریا نجُست
7- من نمی‌دانم ولی تقصیر توست / چون مقصر بوده ای، بیت نخست
8- غزل اول هم با ردیفِ «ولی» سبک و سیاقی این‌چنینی دارد، با این تفاوت که جملۀ پس از «ولی» در کلام محذوف است و به قول معروف سپیدخوانی انجام گرفته است.

ج: از کمی جلوتر
تلاش کردم تا اینجای بحث، لنز دوربین را بازتر بگذارم تا بتوانم نمایی بزرگ‌تر مقابلتان قرار دهم بلکه کمک کند آثارتان را به‌لحاظ کلی و عمومی مورد بررسی و درنهایت تغییر قرار دهید، چرا که نگاه جزئی و ویرایشی در این مرحله کمک چندانی به آثار بعدی‌تان نخواهد کرد.
اما تلاش می‌کنم در پایان کمی بیشتر وارد شعرهای این مجموعه شوم و چند نکته‌ای نیز از این زاویه خدمتتان عرض کنم.
در مقایسه می‌توان گفت که غزل پایانی این مجموعه، نسبت به دو اثر دیگر، سرودۀ با کیفیت‌تری است و زبانی شسته رُفته‌تر دارد. مشکل اما اینجاست عموماً ابیاتتان دچار تکلفند به‌طوری که یا مخاطب چیزی که شاعر قصد دارد بگوید را کلاً در نمی‌یابد، یا با دشواری باید بفهمد. برای مثال به بیتی که از این منظر مشکل حادتری دارد اشاره می‌کنم:
«چشمه‌ای جوشیده در ما بی گمان / در کویر خشک دل رودی به رُست»
معنیِ «به رُست» را نمی‌توانم بفهمم. شاید «برُست» منظور بوده باشد که اگر هم چنین باشد اشتباه است، چرا که رُستن (روییدن) خاصِ روییدنی‌ها و نباتات است، طبعاً رود توانِ روییدن ندارد. اگر هم معنیِ دیگری دارد که می‌بایست مخاطب برای دریافتنش به فرهنگ‌های لغت رجوع کند، باز هم اشتباه است؛ چرا که این شعر شعرِ امروز است و مختصات زبانی‌اش نباید آن‌گونه باشد که برای فهمش به فرهنگ لغت احتیاج افتد.
آخرین نکته‌ای که وظیفه دارم خدمتتان بگویم نیز این است که دومین بیت از غزلِ نخست، دچار ایرادی وزنی است و می‌بایست اصلاح شود: «گفتم به خودم یاد کنی، شاید هم / این یاد مرا داده ای بر باد، ولی ...»
هجای پایانیِ «داده‌ای» از وزن خارج است و می‌بایست تبدیل به هجایی کوتاه شود تا به‌صلاح بیاید.
برایتان آرزوی موفقیت دارم و چشم به راهِ سروده‌های بهترتان خواهم ماند.

منتقد : صالح دروند

صالح دُروند، غزل‌سرا، کارشناس ادبی و مدرس دانشگاه، سال 1360 در گرگان متولد شد. وی از سال 1378 شروع به فعالیت ادبی کرد و از همان ابتدا به سرودن شعر در قالب غزل پرداخت. عمده فعالیت و مطالعات وی تاکنون پیرامون همین قالب شعری بوده است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.