روزگاری بود که ما در ایران، غیر از شاعر آیینی، شاعری نداشتیم




عنوان مجموعه اشعار : فریاد در سکوت
شاعر : حبیب الله مریخ


عنوان شعر اول : دولت بیدار
سحری در برم ای دولت بیدار بیا
سربالین من ای یار وفادار بیا
ز غم هجر تو افتاد به جانم شرری
نظری کن به من خسته و بیمار بیا
گذری کن صنما جان به فدای قدمت
بگشا پنجره چشم من ای یار بیا
مه من پرده غیبت بگشا باز نگر
که دلم خون شده از دیده خونبار بیا
ز فراق رخت ای یوسف کنعانی من
همچو یعقوب شدم طالب دیدار بیا
گل نرگس بگذر یک نظر از کوی سحر
به شب هجر من ای شمع شب تار بیا
من دلداده به عشق تو گرفتار شدم
بنما رخ به من ای جلوه دیدار بیا
دل سرگشته ام از بهر وصال رخ تو
شده در شهر جنون شهره بازار بیا
ز کرامت گذری کن بدو چشمم سحری
که (صبا)رانبود محرم اسرار بیا
سر و جانم به فدای قدمت مهدی جان
نظری کن به من دلشده ای یار بیا
همه شب چشم به راهم که ز ره بازآیی
تا بگویم سخن از عشق تو بسیار بیا
شود ایا که ببینم رخ زیبای تورا
سحری در برم ای دولت بیدار بیا
همه ی دلشدگان در ره تو منتظرند
به گلستان جهان ای گل بی خار بیا

عنوان شعر دوم : تربت پاک بقیع
من فدای تربت پاک بقیع
فاطمه(س) با غربت خاک بقیع
نام زهرا س در دل و جان من است
نام زهرا س دین و ایمان من است
من فدای لاله های پرپرش
آرزو دارم بمیرم در برش
نام زهراس دردها درمان کند
نام او هر مشگلی آسان کند
لاله ای بود بین دیوار و درش
محسنش گشته شهید اندر برش
بعد او تنها شده مولای ما
گفتگو با چاه کرد اقای ما
غنچه ای از باغ احمد بود و رفت
نور چشمان محمد ص بود و رفت

عنوان شعر سوم : بر شاخسار انتظار
آتشی افتاده برجانم نمیدانم چرا
خسته و سر در گریبانم نمیدانم چرا
روز شب با یاد او در بند غم زندانیم
غم سرود درد می خوانم نمیدانم چرا
همچو مجنونی به شوق دیدار دلدار خود
ساکن دشت و بیابانم نمیدانم چرا
گر شبی آید ببالین من از راه وفا
همچنان محتاج درمانم نمیدانم چرا
می نشیند مرغ دل بر شاخسار انتظار
تشنه دیدار جانانم نمیدانم چرا
یوسف گمگشته را مانم ز دست روزگار
گه به چاه گه بزندانم نمیدانم چرا
بی رخ زیبای او در بند غم زندانیم
تا سحر از دیده گریانم نمیدانم چرا
یا روم صحرا به صحرا همره باد صبا
یا که سرگردان و حیرانم نمیدانم چرا
قطره ام گه در کنار برکه ای افتاده ام
گه چنان سیلی خروشانم نمیدانم چرا
ناله از نای دل بشکسته می اید برون
روز و شب در آه و افغانم نمیدانم چرا
راز دل را با شما اینگونه میگوید ((صبا))آتشی افتاده بر جانم نمیدانم چرا
نقد این شعر از : یزدان سلحشور
آقای حبیب‌الله مریخ سلام.
از اینکه لطف کرده‌اید و سه اثر آیینی خود را برای پایگاه نقد شعر ارسال فرموده‌اید، ممنونم. شعر آیینی، شعر پرمخاطبی‌ست. بحثِ اکنون هم نیست، بحث یک هزاره است. پیش از این نام‌اش بود شعر عاشورایی و قبل از آن هم، شعر اهل بیت(ع)؛ حالا می‌گویند شعر آیینی. ما که به اسم کاری نداریم مهم جایگاه هنری و اجتماعی آن است که به نظر می‌رسد کم‌کم دارد از آن جایگاه و پایگاه قدمایی‌اش عدول می‌کند و مدرن‌گرایی جوانانه صورت وسیرت تازه‌ای به آن بخشیده. خب، این خوب است یا بد؟ شعر آیینی هم می‌تواند همچون هر شعر دیگری خود را به روز کند اما اول باید دید وجه تفارق این «گونه» با «گونه»‌های دیگر در چیست؟ شعر آیینی ، شعری ایدئولوژیک است بنابراین تا موقعی که به رویکردهای ایدئولوژیک‌اش پایبند است توان مکالمه با مخاطبان‌اش را داراست و موقعی این پایبندی دچار «گریز عصر مدرن از پایبندی‌ها» می‌شود دیگر صرفاً با شعری مثل گونه‌های دیگر شعری مواجهیم یعنی فی‌المثل دیگر نمی‌شود در سوگواری عاشورا از آن استفاده کرد، با آن سینه زد یا حتی گریه کرد. اتفاق بعدی کاملا به وضوح نشان می دهد چرا مردم می‌روند سراغ شعرهای محتشم و یغما و سرمد. چرا؟ چون مخاطبانِ این نوع شعر، از آن توقع «همراهی» دارند نه اینکه شاعر در گیر و دار صنایع ادبی، خود را غرق کند یا بیش از حد به نوگرایی بپردازد. مردم میی‌خواهند صدای سوگواری جمعی را از این شعرها بشنوند و البته، این شعرها از لحاظ «شرح صحنه» و «بار دراماتیک» [به قولِ امروزی‌ها] یا «آتش زدن به جگر سوگواران» [به قول قدما] موفق باشند کاری که چندین قرن، شاعران بسیاری در آن موفق بوده‌اند. بحثِ مذهبِ خاصی هم در دین اسلام نیست، شاعرانِ پیروِ مذاهبِ غیر از شیعه هم در رثای اهل بیت(ع) سروده‌اند. روزگاری بود که ما در ایران، غیر از شاعر آیینی، شاعری نداشتیم یعنی شاعر بودن و فقیه بودن و متشرع بودن، یکی بود در این مُلک. این برمی‌گردد به آغاز سبک عراقی؛ البته پیش از آن هم طیف گسترده‌ای از شاعران را می‌توان شاعرانی دانست که با اعتقادات شرعی خود می‌سرودند مثل رودکی و بیشتر از همه فردوسی و مشهودتر از بقیه، ناصرخسرو اما وقتی تخت، به بخت سبک عراقی رو کرد، شاعران و متشرعان، یکی شدند گرچه برخی به طریقت گراییدند مثل مولانا و برخی دیگر، منبر و وعظ شهر خود را پشت سر نهادند تا به منبر و وعظ در شرق دور و نزدیک برسند در حین جهانگردی مثل سعدی و برخی هم چون حافظ، به چهارده روایت قرآن از بر خواندند تا عماد فقیه را نکته آموزند که شریعت یعنی این! به دوره صفوی که رسیدیم، سیاست چنان کرد که عده‌ای به هند کوچیدند و شدند شاعران سبک هندی و دیگران به ایران ماندند و شدند شاعران سبک اصفهانی و البته هر دو دسته شاعران آیینی بودند هم صائب و کلیم و عرفی و بیدل، هم محتشم اما شعر آیینی این گروهِ در ایران‌مانده شاهد بازاری بود و شعر آن دیگران، پرده‌نشین. پس از این دوره بود که شعر آیینی مشهود به مصداق عطر خوش مراسم سوگواری، گلاب شد و شعر آیینی غیر ِ مشهود، گل. اعتقاد در هر نقطه‌ای از جهان، با هنر به اشتراک می‌گذارد داشته‌های‌اش را. در ایران هم لااقل هزاره‌ای این گونه بوده و محتملاً خواهد بود چون مخاطبان‌اش از هنرمند چنین طلب می‌کنند در این مرز و بوم. پایگاه اجتماعی این نوع هنر، مستحکم است و مخصوصاً در حوزه شعر، رویکرد و جایگاه ویژه‌ای دارد بین مردمی که هم ریشه و هم بدنه جامعه‌ی ما را می‌سازند. شما هم در همین مسیر، گام برداشته و گام برمی‌دارید با این همه، شاید توجه به برخی از جلوه‌های شعر آیینی در شعر شاعران کلاسیک‌گوی امروز، در تداوم و پیشرفت کار شما هم مؤثر باشد شاعرانی چون علیرضا قزوه و عبدالجبار کاکایی.
از علیرضا قزوه:
تا که نامت بر زبان آمد، زبان آتش گرفت
سوختم، چندان که مغز استخوان آتش گرفت
حیدر آمد، خاک همچون باد، گرم گریه شد
خواست تا غُسلت دهد، آب روان آتش گرفت
هان! چه می‌پرسی چه پیش آمد، زمین را آب بُرد
بادبان کشتی پیغمبران آتش گرفت
یک طرف ماه مرا ابر سیاه فتنه کُشت
یک طرف از درد غربت، کهکشان آتش گرفت
رفت سمت آسمان، روحت، زمین از شرم سوخت
در زمین، جسم تو گُم شد، آسمان آتش گرفت...
منتظر آثار تازه‌تان هستیم. مؤید باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]،مدرس، ویراستار،روزنامه‌نگار داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.