ابتدا معنا و منطق کلام را پیدا کن




عنوان مجموعه اشعار : ...
شاعر : امیررضا خانلاری


عنوان شعر اول : ناعزیز
قلبم را
از چاه گلویم
با نگاهت
با صدایت
بیرون می کشی
چشم هایم
گوش هایم
او را به تو می فروشند
و نبضش نمی زند
وقتی از خودش می پرسد
اگر پوتیفاری پیدا شود
فروشنده ای یا نه ؟

عنوان شعر دوم : ...


آسمان مِشکین
زمین گشته قیرآگین
باران می چکد چرکین
هوا تلخ و زهرآگین
شهر با آهنین دستان
مشت ها را گره کرده
جهان را می کند نفرین
پرمی وراند کین
بسی ناکوک و ننگین است
ساز رقاصه ی حرفش
که می گوید
بسی بوده نیک آیین




عنوان شعر سوم : غزل

تویی که زهد و ریایت چو کوه الوند است
خدا درین شب تاریک تو را مگر چند است ؟
کجا سَحَر شِنَود گوش مرده ات ، هرگز
که فتنه ی تو خودش ساحری سَحَر بند است
مرا که از غم دنیا و دین نصیبی نیست
چه باک ؟ گر دل زاهد ز من نه خرسند است !
به من دری بِگُشای بر جهنّم محتوم
که جای تو وُ مرا نزد حق نه مانند است
خوشا به حال تو والای پاک و پالوده
که با تو حقّ و خدا بر طریق پیوند است !
ز من مگیر و مکوب کینه ای و مشتت را
((رعایت طرف بنده بر خداوند است )) *1
تویی که طعنه زنی بر طریقت رندان
بزن که ما شعرا را خودش پدافند است
بخوان به از مَنِ مغموم ، حافظ قرآن
که صوت شعر تَرَت بر من به از قند است

مصرع داخل پرانتز از سلمان ساوجی است
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
امیررضا خانلاری، ۲۳ ساله، از سمنان، با حدود دو سال سابقه‌ی شاعری، سه اثر برایمان فرستاده که ظاهرا دو شعرش سپید و کوتاه است و یکی هم غزل. می‌گویم «ظاهرا»، زیرا چه بسیارند شعرهایی که تنها ظاهرشان به شعر سپید و غزل و... می‌ماند؛ حتی چه بسیار شعرهایی از این دست که گاه در مجلات معتبر هم چاپ می‌شوند.
حال ببنیم آثار دوست ما آقای امیررضا خانلاری در کجا و چه مرتبه‌ای از شعریت قرار دارد:
اثر نخست با نام «ناعزیز» شروع خوبی دارد:
«قلبم را
از چاه گلویم
با نگاهت
با صدایت
بیرون می‌کشی»
اما پس از این دچار تشتت و بی‌منطقی می‌شود. منظورم منطق کلام و طبعا منطق شعر است. یعنی ارتباط کلمات منطقی نیستند و اگر هم به زور توجیه بخواهیم برایشان منطقی بتراشیم، زیبایی و جذابیت هنری و حتی ادبی ندارند.
در ضمن، «او را به تو می‌فروشند» غلط است، باید بگویید «آن را...»؛ «او» برای اشخاص است و نه اشیا و اجسام و.... بعد یعنی چه که «آن را به تو می‌فروشند.»
وقتی کسی، یاری یا معشوقه‌ای توانست و توانایی آن را داشت که «قلبت را بیرون بکشد»، دیگر چه لزومی دارد که آن را، «قلب را به او بفروشی؟!» یعنی دیگر نمی‌توانی بگویی که «... می‌فروشم». اگر بگویی، منطق کلام را رعایت نکرده‌ای. حال منطق زیبایی هنری بماند!
بعد می‌گویید «و نبضش نمی‌زند». «و» در این‌جا حشو و زاید است؛ «و» را حذف کنی، جمله خود معنا می‌دهد؛ یعنی در خودش معنا می‌دهد و نه در ارتباط با سطرها و دیگر اجزای اثر. زیرا منطق و هماهنگی کلام گسیخته است. پایان اثر هم، سطحی است:
«اگر پوتیفاری پیدا شود
فروشنده‌ای یا نه؟»
اثر دوم که اسم ندارد نیز همچون اثر اول است؛ با همان اشکال‌های اساسی؛ مضاف بر این که در این اثر، گوینده خواسته قافیه‌پردازی کند و به زیبایی اثر بیفزاید، که نتوانسته و برعکس، اثر را ناچسب‌تر کرده است. زیرا قافیه‌پردازی‌ها کاملا مصنوعی هستند و آگاهانه آورده شده‌اند.
در شعر، آگاهی حتما دخالت دارد؛ اما آنچه شعر را پیش می‌برد و به آن ارج و قیمت و زیبایی و جذابیت می‌بخشد، ناخوداگاهی است.
بعضی از شاعران سپیدسرا از نعمت و قدرت قافیه استفاده می‌کنند؛ آن‌گونه که شعر سپید را قوی‌تر و زیباتر و جذاب‌تر می‌کند و به موسیقی کلام می‌افزاید. یعنی اگر شاعری بخواهد در شعر سپید، زیبایی‌شناسی نداشته باشد و موسیقی کلام و ظرافت‌هایش را نشناسد و در قافیه‌پردازی دچار افراط شود (حتی در اشعار کلاسیک)، طبعا نتیجه‌ای معکوس می‌گیرد.
احمد شاملو که بنیانگذار شعر سپید است، به موسیقی کلام در شعر اعتقاد داشت و یکی از راه‌های نشان‌دادن آن در شعرش، همین قافیه‌پردازی‌های بجا بود. برای یادگیری و فهمیدنِ چگونگی و نقش قافیه در شعر سپید، بهتر است اشعار شاملو را بخوانیم. البته هستند شاعران سپیدسرایی که اعتقادی به موسیقی کلام ندارند.
درباره‌ی غزل دوست جوان ما باید گفت که چهار مصراعش خارج از وزن است. این چهار مصراع:
«خدا درین شب تاریک تو را مگر چند است؟»
«به من دری بِگُشای بر جهنّم محتوم»
«ز من مگیر و مکوب کینه‌ای و مشتت را»
«که صوت شعر تَرَت بر من به از قند است»
دیگر این که زبان و کلامش کهنه است و مصراع‌ها یکدیگر را حتی به لحاظ معنایی جذب نمی‌کنند یا اگر جذب می‌کنند و بعضی از بیت‌ها دارای معنی است و یا می‌شود از آن‌ها معنایی را استخراج کرد، این معنا گویا و شیوا نیست و به مخاطب چیزی نمی‌دهد:
«مرا که از غم دنیا و دین نصیبی نیست
چه باک؟ گر دل زاهد ز من نه خرسند است !»
دیگر این که در یک زبان کهنه‌ی قدیمی منسوخ‌شده، آوردن کلمه‌ی «پدافند» که یک کلمه‌ی خاص نظامی است، به‌جای این که ایجاد فضای نو کند، ایجاد تنافر می‌کند.
بهترین راه برای شعر گفتن این است که دوست ما آقای امیررضا خانلاری ساده و بی‌تکلف بنویسد و مایه و منابع الهامش را از ساده‌ترین وقایع و مسایل بگیرد. از حرف‌های قلمبه و سلمبه چیزی بیرون نمی‌آید.
برای یادگیری عروض هم بهتر است با بسیار شعر خواندن، وزن را ملکه‌ی ذهن خود کنیم. مثلا مَفاعیلُن مَفاعیلُن مَفاعیل همان تَتَق تَق تَق/ تَتَق تَق تَق/ تَتَق تَق است. یعنی شما همه‌ی وزن‌ها را می‌توانی با همین روش در ذهن بسپاری. با ان همه دکتر سیروس شمیسا چند کتاب درباره‌ی عروض و قافیه و بدیع و... دارد که انتشارات فردوس منتشرشان کرده است.
پاینده باشی. ارتباطت را با پایگاه شعر حفظ کن که رگه‌های شاعری در اشعار سپیدت بود؛ اگر چه کم‌رنگ و کم‌جان.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۲
ضیاءالدین خالقی » سه شنبه 29 مهر 1399
منتقد شعر
سلام. قربانت عزیزم. موفق باشی.
امیررضا خانلاری » سه شنبه 29 مهر 1399
سلام و عرض ادب از راهنمایی های شما بسیار متشکرم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.