موارد مصرف متوکلوپرامید




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : زینب پورخانعلی


عنوان شعر اول : .
از لاله زاری در فراسوی خیالی دور
کوچیده ام بر ساحت صحرای بی ماهور

از قرص ماه کاملی در یک شب مهتاب
خاموش افتادم به دامان شبی بی نور

چندی بریدم از تمام دلخوشی هایم
تا چنگ اندازم به حالِ لحظه ا ی پرشور

تا چون عقابی زیر پا بینم جهانی را
تا اوج گیرم بر فراز کوهکی مغرور

بر سنگ می کوبم بیفتد کهنگی هایم
باید جدا از من شود هر وصله ی ناجور

هر قدر تنها تر شوم ،بالاتر از اینم
هرقدر کوچکتر شود دنیا چو مشتی مور ...

صدسال نوری می کشد تا ظهر گرماخیز
تا چشم می بیند سفر دارم به پیش هور

عمری بریدم از تمام آرزو هایم
تا چنگ اندازم به حالِ لحظه ا ی پرنور

دارد« طلایی رنگ» می بارد به شب هایم
انگار روشن می شود چشم عقابی کور

خورشید را می بوسم ومیسوزم این لحظه
خورشید صیاد است و من صیدی به چنگ تور

خوب است می بلعد مرا خوب است می میرم
من مرگ می خواهم اگر خورشید باشد گور


عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : علی رضا احرامیان پور
ابتدا درودتان می‌گویم
با خودم فکر می‌کنم چرا شاعری که تا این حد در خلق تصویرهای بکر و آفرینش لحظات ناب توانمند است، در شعرش گاهی کمترین توجهی به جزییات ندارد و نمی‌تواند جزییات را به هم خوب پیوند بزند؟
ساختمان اصلی این شعر انصافاً بی خلل است. من در آن نقص چندانی نمی‌بینم(اگرچه خودم شخصاً غزلهای مردف( = ردیف‌دار )را بیشتر دوست دارم تا غزل‌هایی شبیه این که فقط قافیه دارند؛ آنهم قافیه‌هایی نه چندان دلچسب؛ اما چه می شود کرد. نمی شود که همه غزل‌ها بنا به خواست من ردیف داشته باشند.) از این موضوع که بگذریم، شما توانمندید در خیال‌پردازی و تصویرسازی؛ اما نمیدانم چرا تصاویری که دستاویز و بهانه ابلاغ پیام شعرت می‌شوند درست به مقصد نمی رسند. چرا تیرهایی که خوب از چله رها شده‌اند به هدف نمی نشینند.
این غزل با فضایی سهمگین و سنگین آغاز می‌شود که اگرچه باورپذیر نیست و عناصر آن مابأزا ندارند اما مفهموم آن قابل دریافت است. شاعر در یک گزاره خبری می‌گوید: "از لاله‌زار خیال به سمت صحرایی صاف و بی‌تپه کوچ کرده‌ام." خب که چی؟ تا اینجا از مطلع شعر چیزی نصیبمان نشد.
در بیت دوم، شاعر همان پیام را در قالب تصویری دیگر تکرار می‌کند: از قرص ماه افتاده‌ام در شبی بی‌نور و خاموش. مطلب هنوز هم گنگ است، اما به نظر می‌رسد شاعر می‌خواهد مخاطبش را ناگهان شگفت‌زده کند.
[با بی‌میلی به سراغ بیت بعد می‌روم با آنکه ذهن کنچکاوم خیلی می‌خواهد بفهمد دلیل این اتفاقات مذکور در شعر چیست؟ حداقل برای من اینجوراست] در بیت سوم اگرچه همچنان ابهام موضوعی شعر سر جایش هست اما اولین سوتی شاعر رخ می‌دهد. آنجا که می‌گوید: چندی از تمام دلخوشی‌هایش بریده تا چنگ در لحظه‌ای پر شور بیندازد. خب! اینجا مخاطب حق دارد مثل من گیج شود و بپرسد که جناب شاعر! مگر دلخوشی‌ها اصولاً نباید پرشور باشند و اگر شور و حرارت نداشته‌اند که دیگر دلخوشی به حساب نمی‌آیند.از اینحا به بعد، منطق این شعر برایم بیشتر گنگ می‌شود. چون در نظر من آدمی که از دلخوشی‌هایش بریده، به کنجی پناه می‌برد و گوشه عزلتی اختیار می‌کند؛ نه اینکه مثل عقاب به پرواز در آید و دنیا را زیر پر خویش ببیند و آنهم بر فراز کوههای مغرور.[حالا تا یادم نرفته، چرا کوهک؟ چرا کوه نه؟! اگر کوهک است و کوجک، مغروری‌اش از چه بابت است؟]
شاید آن اتفاق شگفت که از ابتدا دنبالش بودیم در این بیت کم کم خودش را نشان دهد. شاعر اعتراف می‌کند که می‌خواهم از کهنگی‌هایم دور شوم و وصله‌های ناجور را از خودم دورکنم.[این حرکت مبارکی است]
در بیت ششم به یک سفیدخوانی میرسیم که ما را متوقف می‌کند. شاعر می‌گوید: در پروازم آنقدر بالا می‌روم که همه چیز را مثل دنیای مورجه‌ها ریز و نادیدنی می‌بینم. خب! این تصویر را پای چه باید گذاشت؟ پای غرور؛ خود بزرگ بینی، یا نه .. شاعر دارد از موفقیت و رشدش حرف‌ می‌زند؟
ممکن است شما هم مثل من گیج شده باشید. من چون گیج شده‌ام، به خودم حق می‌دهم که بیت "صد سال نوری "را نفهمم. در واقع جمله را می‌فهمم اما به کنهش پی نمی‌برم و مرادش را در نمی‌یابم.
در بیت بعد به مصراعی می‌رسیم که پیش از این با اختلاف تنها یک کلمه، تکرار شده است: "تا چنگ اندازم به حال لحظه‌ای پرنور". آیا این تکرار عامدانه است و این اختلاف کلمات قافیه هدفمنداست؟ شاید شاعر از ضعف حافظه، آن را تکرار کرده است. حتی ممکن است دچار کمبود واژگان شده که کلمات را دائم تکرار می‌کند؟ چون قافیه" نور" را هم قبلا آورده بود. همین طور عبارت "چندی بریدم" نیز این بار به صورت "عمری بریدم" تکرار شده است.
[همه چیز دارد دور سرم می‌چرخد. عقاب، صحرای بی‌ماهور، خورشید، مهتاب. قرص ماه، کوچ ، لاله زار و... خدایا چرا این شعر تمام نمی‌شود؟
اجازه بدهید رک و شفاف بگویم: شما شاعرخو بی هستید. اما این شعرها و تجربهها خیلی به دل نمی‌نشینند. اینهمه سردرگمی، اینهمه در پرده سخن گفتن، اینهمه پرده‌پوشی هم خوب نیست. ما همیشه استفاده از بیان غیرمستقییم را برای ادای مفهوم و ابلاغ پیام ترویج و توصیه کرده‌ایم اما اینکه یک شعر به خاطر تعقیدهای لفظی یا معنوی و پردههای پی در پی و تودرتو مخاطبش را از دست بدهد و او را گیبج و منگ کند خوب نبست. شعرامروز این قابلیت را دارد که با زبانی ساده و عاطفی، همین مفهوم و پیام را شیواتر از این به مخاطب شما ارائه دهد. نگذارید مخاطبتان سرگیجه بگیرد. حالِ همزده و خراب خواننده یا شنونده شعر، او را از فضای شعر شما دور می‌کند. به او راه‌های نفوذ به دنیای شعرتان را نشان بدهید و بگذارید با شما قدم به قدم جلو بیاید.
[آخ.. دنیا دارد دور سرم می‌چرخد... برای رضای خدا یک قرص متوکلوپرامید به من برسانید]
باقی بقایتان!

منتقد : علی رضا احرامیان پور

متولد 9 آذر 1348 ش در یزد. از خانواده ای شعر دوست و شاعرپرور. پدرش استاد کاظم احرامیان پور متخلص به "شاهد" از شعرای پیشکسوت یزد است. علی رضا از نوجوانی به سرودن پرداخت و پنج سال متوالی برگزیده شعر دانش آموزی کشور بود. او بعدها دبیر شورای شعر یزد شد و ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.