حذف عناصرِ مازاد بر نیازِ متن




عنوان مجموعه اشعار : کوتاه ۵
شاعر : امیر مهدی اشرف نیا


۱-

شب می‌آید
چند ساعت منتظر می‌ماند
روز می‌آید
چند ساعت منتظر می‌ماند

کاش خدا زیر یادداشتم می‌نوشت:
شب و روز را به‌هم برسانید



۲-
ترسناک بود
جهانی
که زندگی در آن
به بندنافی بند بود

ترسناک‌تر است
جهانی
که زندگی در آن
به طنابی بند است


۳-

این‌جا
نقطه‌ی صفر مرزی‌ست
و من
بین رفتن‌ و برگشتن
مردن را انتخاب کرده‌ام

چراکه
رفتن، مردن است
برگشتن، مردن است
مردن
مردن است
نقد این شعر از : لیلا کردبچه
فکر می‌کنم نسبت به کارهای قبلی که از آقای اشرف‌نیا خوانده بودم، با پیشرفتی چشمگیر مواجهم. شاعر به اعجاز ایجاز ایمان آورده و رعایت ایجاز در شعرهای اخیرش، ساختار شعرش را به تعالی رسانده است. گرچه باز هم معتقدم که می‌توانست وسواس بیشتری به خرج بدهد و مثلاً در شعر سوم، بند دوم می‌توانست در توضیح و تفسیرِ «مردن» نباشد و مثلاً وضعیتِ یک‌نفر را در نقطۀ صفر مرزی، یا وضعیت یک‌نفر را که خود، مرگ را انتخاب کرده به تصویر می‌کشید، که در آن شرایط، ساختار شعرش از یک ساختارِ دودوتا چارتاییِ قابل پیش‌بینی، به یک ساختارِ دور از انتظار تبدیل می‌شد.
در شعر اول هم «کاش خدا زیرِ یادداشتم می‌نوشت»، به‌لحاظ ساختاری، کاملاً مازاد بر نیازِ متن است؛ یکی از این جهت که «من» در این شعر، عنصر بیکاری است، دیگر اینکه «یادداشت» هیچ ربطی به ماجرای به‌هم نرسیدنِ شب و روز یا دربارۀ آن‌ها نوشتن ندارد، و دیگر اینکه این مضمون، نیازی به «خدا» به‌عنوان فرمان‌دهنده به دیگرانی که شب و روز را به‌هم برسانند، ندارد. درواقع در این سطر، تنها «شب»، «روز» و «به‌هم رسیدن» هستند که در ساختار شعر کار می‌کنند و مقید کردنِ «به‎‌هم رسیدنِ شب و روز» به وجه آرزومندی (کاش)، معرفیِ فرمان‌دهنده (خدا)، معرفی رسانندۀ شب و روز به‌هم (آن‌ها به‌صورت شناسه در برسانند)، معرفیِ شکلِ فرمان دادن (نوشتن) و معرفیِ محلِ نوشتنِ آن فرمان (یادداشت) و معرفیِ صاحبِ آن یادداشت (من) نداشت. و معتقدم که شاعر در خوانش‌های بعدی این شعرها، و نیز در سروده‌های پس از اینِ خود، با دقت و وسواس بسیار بیشتری به حذف عناصر بیکار و مازاد بر نیاز ساختاری شعر دست خواهد زد.
امّا شعر دوم، شعری کامل‌تر و ساختمندتر است نسبت به دو شعر دیگر، و علاوه بر آن، بر کشف بکر و بدیعی نیز استوار است که منجر به خلق تصویری شگرف شده است.
البته شاعر با دقت و وسواس بیشتر، می‌توانست در بند اول این شعر، «زندگی به بندنافی بند بود» را تبدیل به «زندگی به بندنافی آویزان بود» کند، تا هم از سه بار تکرار کلمۀ «بند» در یک شعر کوتاه خودداری می‌کرد، و هم اینکه سطر آخرِ بند اول و سطر آخر بند دوم را با این شباهتِ نحویِ «به بندناف بند بودن» و «به طناب بند بودن» در تقابل هم نمی‌نشاند، بلکه «بند بودن» را تنها صرفِ «طناب» می‌کرد که به‌گونه‌ای به‌طور ضمنی بندِ چیزی بودن و تلاش برای حفظ و ابقاء چیزی را تداعی می‌کرد و می‌توانست آویختن به زندگی را در تضاد و تقابل با مرگ بنشاند؛ کاری که شاعر، همین حالا هم کرده، امّا با وجودِ شباهت نحویِ آن با سطر آخر بند اول، عملاً توانِ آشنایی‌زداییِ آن را کمرنگ کرده است و دیگر آن تلاش برای ایجاد آن تضاد، کمتر به چشم می‌آید.

منتقد : لیلا کردبچه

شاعر، پژوهشگر، ویراستار. فعّال در حوزۀ شعر. دکترای ادبیات معاصر.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.