تو خود دلیلِ حیرتی، هان!



عنوان مجموعه اشعار : .
عنوان شعر اول : .
همیشه هم‌مسیرِ کوچ بودم، نشانی از تو تا بجویم
به هر طرف پی‌ات دویدم اما... سراب بود روبه‌رویم

به دشت و در زدم که از تو ردّی مگر به دشت و در بیابم
و یافتم تو را کنار خود تا شکست پای هرزه‌پویم

چه شد که بعد از این همه نبودن، چه شد که بعد از این همه‌‌سال
در این بعیدزارِ قحطِ زنده، چه شد که آمدی به‌ سویم؟

چگونه یافتی مرا و از چه...؟ چرا رهام کرده‌بودی؟
چِسان نپرسم و فقط بگریم؟ چسان نیاورم به رویم؟

تو از چه در تحیری؟ شگفتا! تو خودْ دلیل حیرتی هان!
بیا عزیز من؛ بیا جلوتر، که محرمانه‌تر بگویم:

شگفتیِ شکفته بر لبت را، اجازه می‌دهی ببوسم؟
شرابیِ غلیظِ گیسویت را، اجازه می‌دهی ببویم؟

تن از عذاب پیرهن رها کن، که تنگ در برت بگیرم
به چشمِ تشنه‌ام بدوز چشمی، که از تو پر شود سبویم

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : صالح دروند
در این مجال میهمان خواندن غزلی از دوست شاعری هستم که پیش‌تر نیز افتخار خواندن و نوشتن دربارۀ غزلی از وی را داشته‌ام، لذا سعی می‌کنم در این نوبت حتی‌المقدور از تکرار آن‌چه پیش‌تر گفته‌ام خودداری کنم و دیگر کنج و زاویه‌های سرودۀ این دوست شاعر جوان را بر رسم.
اول نکته‌ای که در خوانش نخست این اثر رخ می‌نمایاند شرایط نسبتاً متفاوتی است که شاعر تلاش کرده در زمینۀ اوزان عروضی تجربه کند. این بحث را از دو منظر می‌توان پی گرفت؛ نخست به‌لحاظ هم‌نشینی ارکان عروضی که نتیجتاً وزن شعر را از دایرۀ اوزان پر کاربرد و حتی معمولِ فارسی دور می‌کند. دوم به‌لحاظ شکل و قالب است، با این تعریف که تساوی طولی میان نیم‌مصرع‌ها رعایت نمی‌شود و نیم‌مصراع دوم کمی کوتاه‌تر از دیگری است؛ البته این واقعیت که هیچ کدام از این اتفاق‌ها ابتکار این شاعر جوان نیست و در سال‌های اخیر هر دوی این‌ها توسط دیگران تجربه شده است، چیزی از غریب بودن وزنِ غزل مورد بحث نمی‌کاهد.
بنده ابتدا به ساکن نه با این نوع وزن دوستی‌ای دارم و نه دشمنی‌ای. از آنجا که می‌دانم هر اتفاق تنها در همان اثر می‌تواند بررسی شود و صاحب یا فاقد اعتبار گردد، سعی می‌کنم در این مورد نیز با تکیه بر همین اصل سخن بگویم. تنها مشکلی که می‌تواند ضربه‌ای از جانب وزن عروضی بر پیکرۀ این اثر وارد سازد، محدودیتی است که مقابل انتخاب واژگان قرار می‌دهد. ببینید، واقعیت این است که وزن به خودی خود عاملی محدودکننده در گزینش واژه است، اما در اوزان معمول، شاعر در ترکیب کلمات و تغییرات نحوی، دست بازتری برای چینش واژگان در جای جای شعر دارد، اما در وزن این شعر، شما می‌بایست ابتدا تا انتهای مصراع را طوری قرار دهید که - به‌ترتیب - هجاهای کوتاه و بلند پشت سر هم قرار گیرند و هیچ‌گونه گریزی از جبر حاصله وجود نخواهد داشت. آن‌چه مرا بر این قضاوت بر می‌دارد، متنِ پیش رو است و همان‌طور که گفتم، این مدعا مبتنی بر قضاوتی بیرونی نیست، پس بیایید مصداقی را ببینیم:
به دشت و در زدم که از تو ردّی مگر به دشت و در بیابم
در این مصراع، هیچ‌گونه توجیه اقناع‌کننده‌ای برای هم‌نشینی دشت و در، در این مصراع نمی‌یابیم. اگر بگویم «در» به‌واسطۀ جناسِ قلبِ کل با «رد» قابل پذیرش است، دشت این وسط چه می‌کند؟ تازه سوال دوم از این منظر پدید آید که راوی چگونه می‌خواهد ردی از کسی به در بیابد؟! این ناهمگنی در ورود واژگان، ظنِ تنگنای وزن این غزل را در ذهن مخاطب تشدید می‌کند.
البته که این موضوع را نمی‌توان به کل اثر تعمیم داد. باید اعتراف کرد که شاعر توانسته در بیشتر مواقع از تنگنای وزن به سلامت در آید، اما این صحّت و سلامت می‌تواند برای شعر بودنِ شعر کافی باشد؟ زبانی که از دیگر غزلِ سرایندۀ این اثر به یاد دارم، زبانی پخته و استوار، با خلاقیتی غیر قابل انکار بود که رد پایی از آن توانمندی زبانی را در غزل پیش رو نمی‌شود دید.
رای نهایی من در این خوانش بر این نکته قرار می‌یابد که شاعر اسیرِ وزن نامأنوس سروده‌اش شده است و این امر جلوی خلاقیت زبانی و روانیِ اثر را گرفته است، تا جایی که به سرودن غزلی خنثی و متوسط تن داده؛ غزلی که نهایتاً در ردیف متوسط‌ها جای می‌گیرد.

منتقد : صالح دروند

صالح دُروند، غزل‌سرا، کارشناس ادبی و مدرس دانشگاه، سال 1360 در گرگان متولد شد. وی از سال 1378 شروع به فعالیت ادبی کرد و از همان ابتدا به سرودن شعر در قالب غزل پرداخت. عمده فعالیت و مطالعات وی تاکنون پیرامون همین قالب شعری بوده است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.