جواب می‌دهد




عنوان مجموعه اشعار : همای سعادت آباد
شاعر : مازیار حسنی


عنوان شعر اول : به مناسبت روز بزرگداشت حافظ بزرگ

لُعبت شعر به دستان لئیم افتادست
پسر پیر غزل بی تو یتیم افتادست

سخنی نیست جز این نکته که لطف سخنم
حافظا! پیش کلام تو عقیم افتادست

هر کسی بر سر کوییست در این شهر مقیم
دل ما بر سر کوی تو مقیم افتادست

اگرم عزم غزلخوانی و شیرین سخنیست
دم جان بخش تو در عظم رمیم افتادست

"در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز"
خرم آن کس که بر این نکته علیم افتادست

شورشی در چمن انداخته اشعار 《نسیم》
"تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست"

عنوان شعر دوم : عشق پر شور
تا مگر باز کند در دل من جایش را
باز کردم به غزل های خودم پایش را

پاسخش گر چه به ما شاید و امّاست، ولی
دوست داریم همین شاید و امّایش را

دل که سهل است هر آن کس که شود عاشق تو
می دهد با دل و جان تک تک اعضایش را

عشق دنیای قشنگیست ولی خوب ببین!
شاعری ریخته در پای تو دنیایش را

دل من بی تو پر از حس پریشان حالیست
ناخداییست که طوفان زده دریایش را

در کنار تو دلم حال قشنگی دارد
دل من با تو ندارد غم فردایش را

تا غزل گفت به یاد تو غزل گفت《نسیم》
تا به یاد تو بخوانند غزل هایش را

عنوان شعر سوم : _
_
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت، با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر دو غزل، به قلم یکی از همراهان دیرپای پایگاه نقد شعر؛ دوستی بیست و دو ساله، که شعرهایش (غالباً) دست کم دو برابر شاعرشان سن و رشد دارند، با زبانی محکم و فخیم، و مضامینی درست و قرص و محکم، یحتمل تکیه‌داده به پشتوانه‌ی غنی و ژرف مطالعاتی شاعر و صدالبته ذوق و استعداد و قریحه‌ی او. در زبان شعرهای قبلی دوست شاعرمان - آن‌طور که ردی گنگ در حافظه‌ام مانده - گرایش کمرنگی به نوگرایی هم به خاطر می‌آورم؛ در واقع کوششی برای گارد گشودن بر تعابیر ساده‌تر و کاربردی‌تر و امروزی‌تر زبان و بیان، و طبعاً صمیمی‌تر و روان‌تر. از این جهت، خاطره‌ی شعرهای دوست شاعرم در خاطر من به ذیل اشعار قاجاری پیوند خورده است (فارغ از این‌که تلقی درستی‌ست یا غلط) و این را ورای ارزش‌گذاری، و از جهت جنم سبکی عرض کردم (یعنی که این بنده‌ی حق، آن جنس از شعرها را لزوماً فرو نمی‌نگرد). غزل اول چنان که از پیشانی‌نوشتش هم پیداست، محمل عرض ارادت شاعر است به حافظ. هم وزن و هم بیان در این غزل، هماهنگی خوبی یافته‌اند و ذهن خواننده را همراه خود می‌رقصانند و جلو می‌برند. توجه ایهامی و بلاغی به کادکرد هنری قافیه در بیت آخر عالی‌ست، هرچند انکار نمی‌توان کرد که در مجموع، قوافی غزل بیرون‌زده‌تر و برجسته‌تر از عموم ارکان متن هستند؛ در واقع، قافیه‌ها با آن که هرکدام در موضع خود و بیت خود خوش نشسته‌اند و گلچین‌شده هم به نظر می‌رسند و به مضمون هر بیت هم کمک کرده‌اند، اما نهایتاً گویی آن‌ها هستند که دارند ابیات را به دنبال خودشان می‌کشند و روی دوش‌شان حمل می‌کنند. اگر ضرورتی برای این برجستگی به نظر می‌رسید، می‌شد برای این ویژگی ارزش بلاغی تصور کرد اما اکنون ببش از آن که مثلاً مفهوم یا مضمون بیت اول جلو چشم باشد، این "لئیم و یتیم"اند که خودنمایی می‌کنند. شاید هم ترکیب خواه‌ناخواه آرکاییکِ قوافی با ردیف است که موجب شده ما آن طور که در طول ابیات با بیان روان شاعر همراه می‌شویم، در انتهای ابیات، گوهر آن صمیمیت نوعی را گم کنیم؛ مثلاً در هنگامه‌های رسیدن به "یتیم افتادن" (یتیم شدن)، "عقیم افتادن" (عقیم شدن)، "مقیم افتادن" (مقیم شدن)، "علیم افتادن" (آگاه شدن)، و همین‌طور "دَم در عظم افتادن". این‌ها به هیچ وجه کاربردهای زبانی نادرستی نیستند؛ برعکس از تسلط شاعر بر تاریخ زبان دلالت دارند. با این حال، این نکته‌ی قابل تأملی‌ست که آرکائیسم زبان و بیان با القای صمیمیت، رابطه‌ی عکس دارد. اشارات و تضمین‌هایی که در این غزل تعبیه شده‌اند و ما را به اشعار حافظ ارجاع می‌دهند، هم با غرض شعر متناسب‌اند و هم همه خوش نشسته‌اند. مقصودم فقط دو مصراعی که مستقیماً تضمین شده‌اند نیست بلکه حتی زبانزدهای حافظانه‌ای مانند "لطف سخن" و "خرم آن کس" را هم در این باره در نظر دارم. از تناسبات مفهومی که بگذریم، این‌که شاعر به تناسبات لفظی و آوایی درون‌بیتی التفات داشته هم نکته‌ای‌ست قدردانستنی؛ نظایرِ: لعبت / لئیم، پسر / پیر، سخنی / سخنم، عزم / عظم. بیایید موقتاً بیت اول این غزل را نادیده بگیریم!!! خواهیم دید که مابقی ابیات کاملاً همراستا هستند و بدون مزاحمت (یا تزاحم) بیت نخست، منسجم‌تر به نظر می‌رسند. مگر این‌که بیت اول را به نوعی به همین جهت واحد و غالب بچسبانیم و ربط دهیم؛ مثلاً مصراع "لئیم" را (با فراموش کردن نقدی که از آن بر غزل این روزگار متصور است)، خودزنیِ شاعر بینگاریم و آن "پسر پیر" را نه قالب غزل، بلکه شاعر به شمار آوریم. فقط در این صورت است که از آن مقدمه (بیت اول) منطقاً و به طور طبیعی (بر مبمای سیاق عرفی کلام) می‌توان به ادامه‌ی مطلب رسید! تازه بدبینان ممکن است خود بیت اول را هم دوشقه و دوپاره به حساب بیاورند و بپرسند چرا و با چه اقتضایی شاعر، بلافاصله بعد از "لعبت"نمایی غزل در مصراع نخست بر پرده‌ی ذهن خواننده‌ی شعر، به اصطلاح پرده را عوض کرده و همان غزل را در مصراع دوم نه لعبت که این بار "پیرپسر" (به قرینه‌ی پیردختر) نشان داده است؟! با همه‌ی این حرف و حدیث‌ها، بار دگر می‌گویم که معتقدم در مجموع این غزل شعر استخوان‌دار و شایسته‌ی اعتنایی از آب درآمده است. بیت آخر یا دقیق‌تر بگویم مصراع تخلص، و بیت عظم رمیم را البته بیشتر دوست دارم اما بی‌انصافی‌ست اگر این دستچین، بر انکار داشته‌های کم و بیش ارزشمند دیگر ابیات حمل شود. در شعر دوم، بیت مطلع حلاوت خودش را دارد؛ به واسطه‌ی روانی بیان و تکرار «باز کردن» با معنای مجازی این تعبیر. اما واقعه‌ای غیرمنطقی در بیت در جریان است؛ فاعلِ فعّال (شاعر) در مصراع دوم پای معشوق را به غزل خود باز کرده تا... تا چه شود؟ تا معشوق، همت کند و خودش را توی دل شاعر جا بدهد. ربط برقرار کردن بین این دو در دنیای واقع سخت است. فارغ از غیرمنتظره بودن این انتظار از معشوق که زحمت بکشد و خودش را در دل عاشق جا کند، روشن نیست که چطور اتفاق مصراع دوم قرار است (به اعتبار «تا») موجب اتفاق مصراع اول شود. متوجه عرضم هستید؟ بیت دوم از آن رو یکدستی مابقی ابیات را به هم زده که بر خلاف دیگر بیت‌ها در این بیت شاعر خود را نه «مم» که «ما» نامیده. البته می‌شود ماجرا را به این شکل رفع و رجوع و توجیه کرد که: بیت سوم پای دیگران (هرآن کس که شود عاشق تو) را وسط می‌کشد و حالا دیگر فقط عاشق منفرد در میان نیست بلکه بیت دوم دارد پیشاپیش از طرف آن جمع (ما؛ عاشق به علاوه‌ی هرآن کس که شود عاشق) در بیت سوم حرف می‌زند. در بیت چهارم به نظرم پاره‌ی «ولی خوب ببین» سهل‌انگارانه استخدام شده و می‌شده به جایش چیزی آورد که هم وزن زبان را در همان سطح بالا حفظ کند و هم کارکردی هنری و بلاغی در بیت بیابد. در بیت بعد، «توفان زدن دریای ناخدا را» خُب تعبیر قریبی‌ست مخصوصاً که انتظار داریم «کشتی‌اش را» بشنویم نه «دریایش را» ولی در مجموع تصرف شاعر را در نگاه می‌پسندم و ضمناً تعبیر یادشده (توفان زده دریایش را؛ توفان زدن) مرا به یاد ساختار «آفت زدن» هم می‌اندازد؛ گویی گفته باشیم: «کشاورزی که آفت زده مزرعه‌اش را». این قبیل گرته‌برداری‌ها از دیگر ساختارهای زبانزدی، کار جذابی‌ست و جواب می‌دهد. در بیت بعد پیشنهادم تأمل بیشتر بر یافتن جایگزینی برای «قشنگ» است. این واژه خیلی صمیمانه و کارآمد است اما چون در دو بیت قبل‌تر هم آمده بوده، دیگر تکراری به نظر می‌رسد؛ شاید بشود با جایگزین کردنش وجه لفظی (و طبعاً معنوی) شعر را گسترش داد. قاعداً اگر بدیل بهتری برایش پیدا نشد، دست نزدن به آن ارجح است. و بالأخره، تخلص در بیت بدرقه‌ی این غزل، به ظرافت (ایهامی) شعر قبل به کار نرفته؛ حضور چیزی که معنی دیگر نسیم (باد) را هم در مظان معانی محتمل قرار دهد، می‌توانست کلمه‌ی نسیم را به چیزی بیشتر از تخلصِ محض ارتقاء دهد.

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۲
مازیار حسنی » 6 روز پیش
سلام و عرض ادب.... سپاس گزارم بابت نقدتون استاد عزیز
محمّدجواد آسمان » 4 روز پیش
منتقد شعر
درود بر آقای حسنی عزیز. استاد شمایید برادر جان. انجام وظیفه کردم. پیروز و کام‌یاب باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.