باید دقت بیشتری داشت




عنوان مجموعه اشعار : هاشور در هاشور ۵
شاعر : سعید فلاحی


عنوان شعر اول : ۱
آغوشت را دوست می دارم'
که برای اندوه‌های کوچک و بزرگم،
سرزمین بی مرزی است!
وَ در آن--
فصل ها به تکرارِ اردیبهشت ورق می خورند...
...
من،،،
به چَشم هایت
ایمان دارم!


عنوان شعر دوم : ۲
چه فرقی می کند که کجایی؟!
در ازدحام بمبئی
یا سکوت شانزلیزه!
چه دور،
چه نزدیک!
دلتنگی،
دمار از آدم در می آورد،
وقتی که،،،
پای عشق میان باشد.


عنوان شعر سوم : ۳
پاییز که خیالم را می‌گیرد،
نگاهم به تاراج می رود! 
چشم هایم ابری می شودوُ
دستِ بارانی شروع شده را رها می کند؛
تا برگ،
برگ،
به لرررر
زم!


#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
سعید فلاحی از شاعران خوبی است که منتقدان پایگاه نقد به احتمال قوی، باید کمتر از او اشعار سست و ضعیف دیده باشند؛ اگر هم اشعاری از این دست از او دیده باشند، این امر در کار هر شاعری یک امر طبیعی است.
البته این شاعر 36 ساله با توجه به سابقه‌ی شاعری‌اش، امروزه دیگر باید دوران خوشه‌چینی‌اش باشد.
سعید فلاحی، شعرهایش سپید است و اغلب کوتاه؛ نتیجه‌ای که اغلب شاعران این روزگار به آن رسیده‌اند. یعنی این که اغلب شاعران سپیدسرا این روزگار و حتی شاعران نیمایی‌سرا و کلاسیک‌سرا روزگار ما نیز در پی سرودن اشعار بلند نیستند و در واقع با این کار به ندای روزگار خود در حال پاسخگویی هستند.
و اما بعد. سعید فلاحی، سه شعر کوتاه برایمان فرستاده است. شعر نخست در سه سطر اول عالی است:
«آغوشت را دوست می‌دارم
که برای اندوه‌های کوچک و بزرگم،
سرزمین بی‌مرزی است!»
شعری که در خط چهارم معمولی می‌شود:
«وَ در آن
فصل‌ها به تکرارِ اردیبهشت ورق می‌خورند...»
و در پایان، به زور یک سطر تکراری و مستعمل پایان می‌گیرد:
«من،
به چَشم‌هایت
ایمان دارم!»
بدتر این که این سطر پایانی یک ارتباط قوی ایجاد نمی‌کند و اثر را به سمت نثر ادبی پیش می‌برد. در صورتی که ارتباط اجزای یک شعر سپید باید در حد ارتباط تار و پود باشند. یعنی سطرها باید یکدیگر را دریابند و کامل کنند و حتی تکامل بخشند؛ سطرهایی که درهم تنیده‌اند.
شعر دوم هم اثری است بین شعر و نثر ادبی و فرقش با شعر اول در این است که یکدست در این برزخ قرار می‌گیرد. یعنی نمی‌توان بخشی اول را شعر و شاعرانه دانست و بخش بعدی را بینابین و بخش پایانی را در سطح. اثر دوم حتی سطری درخشان در این حد که بگوید: «آغوشت سرزمین بی‌مرز‌ی‌ست» ندارد، تا دیگر سطرها را تحت تابش و نور خود قرار دهد.
با این‌همه، اثر دوم چندان هم نثر ادبی نیست؛ زیرا همین پارادوکس معمولیِ:
«چه فرقی می‌کند که کجایی؟!
در ازدحام بمبئی
یا سکوت شانزلیزه!
چه دور،
چه نزدیک!»
اثر را به شعر نزدیک می‌کنند؛ حتی با توجه به این که عناصر دیگر در آن سست و ضعیف هستند.
اما درباره‌ی شعر سوم که زمینه‌ی بهتر و آماده‌تری برای شعر شدن و حتی ناب شدن دارد، باید گفت شاعر در تدوین و تکمیل آن عجله کرده است:
«پاییز که ابری می شود وُ
دستِ بارانی شروع خیالم را می‌گیرد،
نگاهم به تاراج می‌رود!
چشم‌هایم شده را رها می‌کند؛
تا برگ،
برگ،
به لرررر
زم!»
شاعر می‌گوید «پاییز که ابری می‌شود». مگر پاییز غیر بارانی است؟ شما وقتی بگویید «پاییز»، خود به خود شنونده یاد باران می‌افتد. اگر هم خیلی اصرار دارید که بارانی‌بودنش را بنا به دلایلی یادآور شوید، باید این امر را در طول شعر نشان دهید؛ نشان دهید که در شعرتان باران می‌بارد. مگر شما شاعر نیستتید؟ این که بگوییم «باران می‌بارد» که از هر کسی برمی‌آید.
بعد در سطر دوم شاعر می‌گوید: « دستِ بارانی شروع خیالم را می‌گیرد». چرا «شروع خیال»؟! چه اصراری بر آوردن «شروع» است؟! وقتی می‌گوید: «دستِ بارانی شروع خیالم را می‌گیرد»، یعنی این که «دستِ باران از همان آغاز خیالم را می‌گیرد». از طرفی، خیلی هم با سطر «نگاهم به تاراج می‌رود!» موافق نیستم؛ اما برای این که در شعر انقطاع پیش نیاید، به ناچار آن را نیز باید آورد.
سطر «چشم‌هایم شده را رها می‌کند» نیز کلا حشو و زاید است. چون در شعر، تحت هر شرایطی، لزومی ندارد که شاعر بگوید: «چشم‌هایم شده را رها می‌کند»؛ شاید در موارد کاملا استثنایی شاعر برای القای امری بتواند بگوید: «هرچه بوده را رها کردم » و جملاتی از این دست؛ اما در شرایط عادی که شعر در حال انجام کار خودش است، این‌گونه سطرها لزومی ندارند و بی‌معنایند.
اگر من بودم، این شعر را این گونه تغییر می‌دادم؛ حتی شاید در همان زمان زایش شعر. زیرا هر شاعری به گونه‌ای خاص و با تجربه‌های خود پرورش یافته است:
«پاییز که می‌شود
دستِ بارانی
خیالم را می‌گیرد،
نگاهم را به تاراج می‌برد!
که بلرزم
برگ
برگ.»
دیدیم که یک اثری که می‌توانست شعر درجه‌یک و حتی شعر نابی شود، چقدر اشکال و موانع پیش رو دارد؟! همه‌ی این‌ها را شاعر باید تجربه کرده و بیاموزد و در آن‌ها دقت کند.
شک ندارم شاعری مثل سعید فلاحی که من اشعار زیبایش را در دوماهنامه‌ی ادبی «چامه» چاپ کرده‌ام، نه تنها از حرف‌هایم می‌رنجد، بلکه خود را برای پرشی دیگر بر بامِ دیگرِ شعر آماده می‌کند.
موفقیت او را بیش از پیش آرزومندم.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.