شاعر تصوّر کند محدودیتِ تعداد واژگان دارد




عنوان مجموعه اشعار : فصل‌ها در فقدان
شاعر : ندا سیاری


عنوان شعر اول : ۱
دست‌ها
با الفبای خود باهم سخن می‌گویند
با خطوط اثرشان.
شب که به یکباره بر گردنم رسوخ کرد
و هلال ماه را بر کمرم فشرد
نوید آمدن ستاره را زایید
نگاهت را بو کشیدم و پیراهنت را
صدایت را بو کشیدم و خنده ات را
دانستم خودت هستی
و زندگی‌‌ که تنها آبستن بوی تو بود
و غروب آفتاب
تو را از همه‌ی پنجره‌ها شست
چراغ‌های شهر در دوردست
برای هواپیمایی که می‌گذرد بوسه می‌فرستند
و من برای تو شعر می‌گویم
"-بگو چه می‌نامی؟نمیدانم"
از دست‌هایم اشک می‌چکد
و بوی اتش از الفبایت برمی‌خیزد
سایه‌ی سکوت
کسوف کرده؛
بر روی تکه‌های شکسته‌ی خورشید
می‌دوم
و اندوه از موهایم چکه چکه
زمین‌های قهوه را سیاه می‌کند
بر بالین هزار پرنده‌ی مرده
پروازشان را ترسیم می‌کنم
سینه‌ام بستر مین‌های خنثی نشده‌ی تو
یادت را به خود می‌فشارم
و انفجار
و شعرهای خونین
و لاله‌هایی که بوی تو را می‌دهند
سایه‌ام را به تن می‌کنم
در سیاهی‌اش رقصانم
و سوگ مادران عرب را به یاد می‌آورم.

عنوان شعر دوم : ۲
در برگی از تاریخ متوقف شده‌ایم
و خطوطِ انتظار
که هر یک بر دیوار خانمان
رج میزنیم
این برگ از تاریخ را سیاه می‌کند
سیم‌های تلفن
مبدل به سیم‌های خاردار
نمی‌شود ازشان بالا رفت
و به تو رسید
خود را در دست میگیرمو می‌تکانم
در تکانِ دامن لای رقص‌های سالسای اسپانیا
جا مانده‌ام
در معابد بودایی هند
در سفر به خانه‌های اسکیمویی اتریش
در جوشش چشمه‌های استرالیا
در روحِ روشنِ تاریخ
در شمال تا جنوبِ حسرت‌های ورم‌کرده‌ام،
جا مانده‌ام
و قرنطینه مرا از سیاهیِ مالامالِ تاریخِ جوانی‌ام
حفظ نمی‌دارد.

عنوان شعر سوم : ۳
از بهارِ ما زمستان می‌چکید،
محبوبِ ناخوانده‌ام
می‌خواستم تابستان باشمو گیلاس بدهم
هندوانه با شب کوتاه
پیراهنِ نخی در عطرِ آفتاب
بدهم.
آبستنِ برگ‌های رنگارنگ
روشنا بر موهای بی ستاره‌ات،
باشم.
می‌خواستم درخت بلندی باشی که در من میوه بدهی؛
پرتقال‌های پیوندی،
که خونِ زمین را در خود حل کنند..
در همه‌ی نفرت‌ها
در همه‌ی فصل‌ها
دوستت داشته‌ام

میانِ زخم‌هایت
میانِ ترس‌هایت
به دنبالِ خودت می‌گشتم
من بهارِ خشک‌شده‌مان را
بوسیدمو
لا به لای خرابی‌های جهان
پنهانش داشتم
کودکِ گریان در سینه‌ات
تقدسِ غبار
بر شکوفه‌های خنده‌ات..

می‌خواستم در چند قطره جا شوم
و با بستنِ چشمانم
پایین بیایم
کاش به تو آتش را
هدیه میدادم
پیش از آن که بهمن بر سرمان بریزد؛
در گلو می‌فشارم تو را امروز
محبوبِ سبزم از دهانم زمستان می‌چکد
از زمستان خونِ ما
از خونِ ما بهارِ خشک شده پرپر می‌شود..
کاش به تو آتش را
هدیه میدادم
پیش از آن که بهمن بر سرمان بریزد؛

کاش تو را برای روز مبادا
در خنده‌ها..
کاش تو را برای روز مبادا
در کمدها قایم کرده بودم.
نقد این شعر از : لیلا کردبچه
اگر شاعر بتواند فرض کند که برای مکالمه با مخاطب خود به‌عنوان معشوق، محبوب، دوست، همراه، هم‌عقده و...، تنها یک دقیقه وقت دارد، یا تنها یک تعداد محدودی از کلمات را در اختیار دارد که می‌تواند به مصرف برساند، یا تنها یک تکه کاغذ کوچک برای نوشتن دارد، یا جوهر خودکارش در حال اتمام است، یا هزاران گزینۀ دیگر، آن وقت آیا از میان جملات پی‌درپی و هم‌راستا و مشابهِ هم، که همگی حس واحدی را منتقل می‌کنند، سعی نمی‌کرد زبده‌ترین، کوتاه‌ترین، زیباترین، و تأثیرگذارترین‌هایش را انتخاب کند؟
تنها پیشنهادی که می‌توانم به خانم سیاری داشته باشم همین است که حیف است که این احساسات زلال، این سطرهای عاطفی و تأثیرگذار، این تشبیه‌های لطیف، این حس‌آمیزی‌های قابل‌ستایش، این جاندارانگاری‌های بکر و... قربانیِ «یکی در کنارِ هزاران بودن» بشوند و به چشم نیایند. شاعر باید تصور کند که با محدودیت مواجه است، و پس از آن، خط‌زدنی‌ها را خط بزند، آنقدر خط بزند و خط بزند، تا به جایی برسد، که دیگر نتواند از خیر هیچ کلمه‌ای در شعرش بگذرد.
مخاطب امروزِ شعرِ فارسی، مخاطبی کم‌حوصله است که البته مشغله‌های زندگی هم وقت زیادی برایش باقی نگذاشته است. این مخاطب، وقتی به‌قصد مطالعه وارد یک پایگاه مجازی می‌شود، اطلاعاتِ مطالب ارائه‌شده را نگاه می‌کند، و از آن میان، به‌طور ویژه بر مدت‌زمان مطالعه تمرکز می‌کند؛ یعنی که کوتاه‌ترها برایش در اولویت‌اند. و چنین مخاطبانی به‌راحتی با دیدن طول چنین شعرهایی، از دست می‌روند.
از توجه یا بی‌توجهیِ مخاطب گذشته نیز، رعایت اقتصاد واژگانی ایجاب می‌کند که وقتی می‌شود مطلبی را در چند سطر به سرانجام رساند، از مصرف سطرها و واژه‌های بیشتر خودداری شود.

امّا از نکات قابل‌توجه این سه ‌شعر، استوار بودنِ صورت‌های خیال‌انگیز آن‌ها بر پایۀ به عینیت رساندنِ ذهنیّات است، نظیر «رسوخ کردن شب بر گردن»، «زاییدنِ نویدِ آمدنِ ستاره»، «بو کشیدنِ نگاه»، «بو کشیدنِ صدا و خنده»، «آبستن بوی کسی بودن»، «برخاستنِ بوی آتش از الفبا»، «دویدن بر روی تکه‌های شکستۀ خورشید»، «کسوف کردنِ سایۀ سکوت» و... که همگی تشبیه‌ها، حس‌آمیزی‌ها، جاندارانگاری‌ها و... هستند که یک سوی طرفین آن‌ها، عنصری غیرمحسوس و غیرملموس است و سوی دیگر آن، عناصری دیداری، محسوس، و ملموس که منجر به درک تصویریِ مخاطب از آن پدیده‌ها می‌شود.
به‌لحاظ ساختاری نیز، هر سه شعر، آغاز و انجامی به‌هنگام و به‌جا دارند و هم شروع شعر، مخاطب را ترغیب به ادامۀ خوانش آن می‌کند و هم سطرهای پایانی، انتظار و توقع مخاطب را برآورده می‌کند. تنها ای‌کاش فاصلۀ میان این شروع‌های توجه‌برانگیز و پایان‌های به‌فرجام، با سطرها و تصویرهای کمتری پر می‌شد.

منتقد : لیلا کردبچه

شاعر، پژوهشگر، ویراستار. فعّال در حوزۀ شعر. دکترای ادبیات معاصر.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.