مواظب بیمارت باش دکتر




عنوان مجموعه اشعار : بابک سویدا
شاعر : بابک سویدا


عنوان شعر اول : غم در مایه‌ی شور
اگر چه میل میلِ توست، اما عذر می‌خواهم
تو را با خود تصور می‌کنم از بس که خودخواهم
***
بدم می‌آید از این جِلف غمگین در صدد هستم
بگویم: «رفع زحمت کن که مهرت را نمی‌خواهم»

و دلگیرم چنان که هر چه مشکل بوده پای من
در این شبهای طولانی من آن دیوار کوتاهم

خیابان _ سوز سرماخورده‌ی شب‌های پاییزی‌است_
همان میز و همان قهوه، همان‌جا شد کمین‌گاهم

"تو را دیدن" سفارش می‌دهم من به در کافه
تمام واژه‌هایم بغض کرده در گلوگاهم...

پس از تأویل عطرت آنچنان در خود فرو رفتم
برای روح جا کم آمد و بیر‌ون زد از آهم
***
و من سیب عجول عاشق دستان حوّایم
و سبز لوچ بد طعم زمین افتاده تنهاهم

پشیمانم که فهمیدم چه دورم از رسیدن‌ها!
به روی صخره‌های آرزو دلبسته‌ی ماهم

تو آن پروانه‌ی دُم به تَلِ آتش نداده، حیف
سرم بیهوده آتش خورد و میسوزم تنم را هم

تو با ارزش‌ترین علت برای جنگ هستی و
می‌ارزد خون به‌پا کردن. اگر فتحت کنم شاهم!

نه آزادم نه در زندان و یادت دشتی از انسان
سپاهی _سرسپرده به تو _ نافرمان بهمراهم

در این قصه تویی بیژن منیژه فکر سیّالم
و من هر روز‌هایم را به فکر داخل چاهم

غرورم را به دشمن می‌کنم تسلیم اگر جایش
بگویند از تو که شادی جز این چیزی نمی‌خواهم
***
به ذهنم هم سرایت کرد اُمید زنده ماندن نیست
برای غده‌ی بدخیم دل دنبال جراحم

بابک سویدا


عنوان شعر دوم :


عنوان شعر سوم :
نقد این شعر از : علی رضا احرامیان پور
ابتدا درودتان می‌گویم
باعث خوشبختی برای من است که بار دیگر توفیق مرور شعری از شما را دارم.
صادقانه عرض می‌کنم که تحول شگرفی در این اثر جدید نسبت به کار قبلی نمی‌بینم. این البته خیلی اشکال ندارد، شما مختاری که با هر سرعتی در دنیای شعر و ادبیات گام بردارید. این امر نشاندهنده این است که شما شتاب قابل توجهی در این مسیر نداشته‌ای و می‌خواهی به مروز زمان و با شیب ملایم پیش بروی، بنابراین خیلی خودت را به آب و آتش نزده‌ای.
این تغییر کم کم محقق می‌شود.
در شعر جدیدت چند حرکت نو و خلاقانه در قافیه اتفاق افتاده بود که چشمم را گرفت، مثل قافیه شنیداری در کلمه "جراح"، یا مصراع: سرم بیهوده آتش خورد و می سوزد تنم را هم.
این کاربردهای جسارت‌آمیز و خلاقانه، راهی است برای ورود شما به دنیای متفاوت دیدن و متفاوت حرف زدن...
امیدوارم هربار به تجربه‌های بهتر و بیشتری منجر شود.
تا از موضوع قافیه خیلی فاصله نگرفته‌ایم یادآوری این نکته بد نیست که: ساخت کلمات متعدد با یک نوع پسوند در قافیه درست نیست مثلا در شعری شبیه آنچه شما سروده‌اید که باحروف قافبه"اه" هست، کلماتی مثل لنگرگاه و دانشگاه و کارگاه و... که همه با پسوند مکانی "گاه "ساخته شده‌اند نمی‌شود از دو یا چند تا آن استفاده کرد.
با این حساب، از بین قافیه گلوگاه و کمینگاه یکی را باید برگزید.
ضمن آنکه استفاده دوبار" می خواهم" و یکبار" نمیخواهم" ( که از همان جنس است) در قافیه های یک غزل کار هنرمندانه‌ای نیست.
مگر انگه معنی کلمه در عین شباهت ظاهری آنها متفاوت باشد مثل گور و گور... یا گاه یکی به معنی زمان و دیگری به عنوان پسوند مکان.
نکته‌ای که به نظرم رسید برای این شعر بیشتر روی آن تمرکز کنیم روانی جملات و زیبایی‌های موسیقایی آن است.
حتما شما هم بامن هم عقیده‌اید که غلت دادن مکعب بازی منچ یا چیزی شبیه آن، سخت‌تر است تا تیله یا اجسام کره‌ای مانند آن. اگر با یک قدرت و نیرو هر دو را بندازیم اولی نهایتا نیم متر آنورتر می‌رود اما تیله ممکن است ده متر پیشروی داشته باشد.
کلمات در شعر باید بیشتر شبیه تیله‌ها عمل کنند تا اولا بر زبان و ثانیا در ذهن مخاطب به راحتی بچرخند و غلت بخورند و پیش بروند و به تبع مفهوم را هم به همین سادگی ابلاغ کنند.
رمز موسیقی در شعر همین است. برای هول دادن کلمات. پس باید ساختار جمله و انتخاب واژگان بسیار هوشمندانه باشد. از پرش‌های نابهنگام چه در معنی و چه در موسیقی خودداری شود. توضیح را با چند مثال از شعر خودت دنبال می‌کنم:
در دو بیت اول شعرت کلمات خیلی خوب کنار هم می‌نشینند. چیدمان‌ها درست است... جای خالی یا فضای پرت نداریم در جمله...
البته صفت غمگین را برای جلف نمی‌پسندم.
امادر بیت سوم دیگر با این روانی و غلت کلمات و تصاویر روبرو نیستیم. اینجا تصویر گنگ است. کلمات همدیگر را پوشش نمی‌دهند. دیوار کوتاه چه ربطی به شب دارد؟ چه ارتباطی میان دلگیری و این دو کلمه (شب و دیوار کوتاه) وجود دارد... نمی ماند در ذهن. مخاطب هر کار بکند نمی‌تواند این را در حافظه بسپارد. مثل لقمه‌ای که در گلوگیر می‌کند و پایین نمی‌رود. ممکن است باعث خفگی شعر شود. شعرت بیمار شد. باید فکری برایش برداری. ارتباط‌های ناپیدا بین کلمات، چینش نادرست، ضعف تالیف، عدم وجود تصویر محوری در بیت و... همه باعث می‌شود اینجا توقف کنی.

در بیت بعدی اولا سوز سرما خورده ترکیب نادرستی است. "سوز سرما " را شنیده بودیم اما سوز سرما خورده را خیر. کلمه کمین‌گاه در این بیت چه کار می‌کند؟ آیا جز برای قافیه کارکردی دارد و چه ارتباط دیگری می‌تواند با قهوه‌خانه و خیابان و سرما آنهم در یک قرار عاشقانه داشته باشد. این شوک دوم...حواست است؟! نبض بیمار (شعرت) دارد از کار می‌افتد.
بیت پنجم دیگر شاهکار است.
"تورا دیدن"سفارش می‌کنم من به در کافه.
یعنی شما به در کافه سفارش می کنی که چی؟ چطور انتظار داری که مخاطب این جمله نامربوط و نامعقول را بپذیرد و آن را به ذهن بسپارد. چون هیچ ارتباط معنایی و موسیقایی بین واژگان این جمله نیست. هیچ پس‌زمینه ذهنی وجود ندارد..( شوک خطرناکی بود.. بیمار دارد از دست می‌رود. شاید هم تا حالا مرده است).
جز خودت کسی را ملامت نکن! خودت باعث مرگ شعرت شدی... شریان‌هایش را قطع کردی. ارتباط تنفسش را هم مسدود کردی...
این کار در بیت‌های بعدی هم تکرار شده. حالا ببین دکتر حافظ که طبیب انفاس و ارواح است چه کار می‌کند!؟ انصافا عجب دکتر ماهری است. جان می‌بخشد:
معاشران گره از زلف یاز باز کنید.
شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید
گره باز کردن یعنی حل معما کردن. گره زلف باز کردن یعنی راهی را هموار کردن. شروع مغازله و معاشقه.
زلف و شب هر دو سیاه است. پس در مصراع بعد می‌گوید شبی خوش است به این قصه‌اش دراز کنید. به
پیوند بین زلف و شب در سیاهی رنگ توجه کن و درازی گیسو و شب.
گره یا عقد یعنی" بستن" و متضاد آن می‌شود باز کردن. پس می‌گوید گره را باز کنید.
آمدن "یار و باز" در کنار هم که هر دو حروف وسطشان با الف و صدای" آ "است همنوایی وهم‌آوایی را به ذهن شما می‌آورند. این همه موسیقی، این همه پیوند، این همه چینش هنرمندانه و حساب شده... آیا انتظار داری مخاطب، این شعر را به ذهن نسپارد؟
باید روی لین نکات بیشتر کار کنی. دقت کن و بیشتر
مواظب بیمارت باش دکتر جان!

باقی بقایتان!

منتقد : علی رضا احرامیان پور

متولد 9 آذر 1348 ش در یزد. از خانواده ای شعر دوست و شاعرپرور. پدرش استاد کاظم احرامیان پور متخلص به "شاهد" از شعرای پیشکسوت یزد است. علی رضا از نوجوانی به سرودن پرداخت و پنج سال متوالی برگزیده شعر دانش آموزی کشور بود. او بعدها دبیر شورای شعر یزد شد و ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.