مخاطب را در پیِ معنایی ناپیدا نباید فرستاد!




عنوان مجموعه اشعار : تازه های سپید
شاعر : اسحق فتحی


عنوان شعر اول : رنگین کمان
سر انگشتان هزار رنگت
عرق ریز گیسوان تاب خورده را
رنگین کمانی ست
بر تن برف
و خستگی هات بی تابند
در تابش آفتاب نیم بند پاییزی،که قوز کرده ای پای دار
گره برگره کور می شود، افسوس
هزار سال سیاه
این گلیم بخت

عنوان شعر دوم : خط پایان
:چیزی نمانده...
...هجوم خون به شریان ران
:طاقت بیار ...
...کشاکش عضلات در تراکم اسید لاکتیک
:دور آخر است...
...تنفس دردناک شش، در عرق ریزتقلای شانه ها
و می گریزد از گام هایت انگار خط پایان
در هیاهای مردمان کنار خط...برای گام های واپسین
سرپیچی از فرمان مغز
نمی گنجد، "ایستادن"
در شعور عقل
و آن که از خط گذشت... من نبود

عنوان شعر سوم : -
با سوت قطار …
گرگ و میش ایستگاه
و تبسم مسافرانی که دست تکان دادند
بر شانه ی فرسوده ی تراورس ها
از عبور ریل
جا گذاشتیم کودکی ها را
به سنگ باران پهلوی ترد پنجره ها
نقد این شعر از : یزدان سلحشور
آقای اسحق فتحی سلام.
شما از استانی هستید که در شعر و داستان مدرن ایران، نقشی تأثیرگذار داشته و جریان شعر ناب متعلق به این استان است. طبیعتاً با توجه به این گزاره و سال تولد شما، انتظار خیلی بیشتری متوجه شعرهای شما خواهد بود. نکته‌ی قابل ملاحظه و مثبت آثارتان، ایده‌های به‌روز و ورود به حوزه‌ی واژگانیِ زبان امروز است و نکته منفی هم، «توضیحی بودن» شعرهای شماست که در عینِ توضیح دادن صحنه [و نه توصیف کردنش] دائم متوسل می‌شوید به «صفت‌ها»، بی آنکه بکوشید خودِ صحنه را با بیان شعری بسازید. واقعیت این است که استفاده از صفت‌ها شگردی بوده که در شعر هزارساله به نهایتِ بارِ کیفی خود رسیده و در شعر معاصر، نادر نادرپور و مخصوصاً سهراب سپهری، بهره‌ای از آن برده‌اند که بعید می‌دانم تا چند نسل بعد، کسی بتواند استفاده مفیدی از صفت کند! [هرچند در کار هنر، غیرِ ممکن نداریم! البته به شرط و شروط‌ها!]
از نادر نادرپور:
کندوی آفتاب به پهلو فتاده بود
زنبورهای نور ز گردش گریخته
در پشت سبزه‌های لگدکوب آسمان
گلبرگ‌های سرخ شفق تازه ریخته

کف‌بین پیر باد درآمد ز راه دور
پیچیده شال زرد خزان را به گردنش
آن روز میهمان درختان کوچه بود
تا بشنوند راز خود از فال روشنش...
از سهراب سپهری:
... پدرم نقاشی می‌کرد.
تار هم می‌ساخت، تار هم می‌زد.
خط خوبی هم داشت.

باغ ما در طرف سایه دانایی بود.
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه.
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آینه بود.
باغ ما شاید، قوسی از دایره سبز سعادت بود.
میوه کال خدا را آن روز، می‌جویدم در خواب.
آب بی فلسفه می‌خوردم.
توت بی دانش می‌چیدم.
تا اناری ترکی برمیداشت، دست فواره خواهش می‌شد.
تا چلویی می‌خواند، سینه از ذوق شنیدن می‌سوخت.
گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می‌چسبانید.
شوق می‌آمد، دست در گردن حس می‌انداخت.
فکر، بازی می‌کرد...
یکی از منتقدانِ صاحب‌نام و تأثیرگذار در چهار دهه اخیر، یک بار نقدی نوشته بود بر کتاب شاعری با سبک بیانی ویژه و در وصف شعر او گفته بود: «فقط یک قدم تا اثری ماندگار فاصله دارد!» بعدها در مجلسی از او پرسیدم که واقعاً به این گفته‌اش اعتقاد دارد؟ به طنز گفت: «بله! حتماً! ولی ننوشتم که برداشتن آن یک قدم تا چه حد دشوار است!» به قول مرحوم عمران صلاحی: «حالا حکایت ماست!» شما با توجه به راحتی ورود به زندگی روزمره و استفاده از کلماتی که در زندگی امروز، نقشی اساسی دارند، تنها یک قدم تا شعر حرفه‌ای فاصله دارید اما برداشتن آن یک قدم فوق‌العاده دشوار است! چرا؟ چون ورودِ اکنونیِ شما به چنین حیطه‌ای، پیش از آنکه حاصلِ رنج درون و دانش اکتسابی و بیانِ شخصی باشد، حاصلِ پیروی از شعر دو دهه اخیر است. به زبان ساده یعنی شما به اندازه کافی اندوخته‌ی ادبی شعر مدرن را ندارید تا آن یک قدم را بردارید! آیا این گفته‌ی من به آن معناست که شما نمی‌توانید؟! هرگز! به این معناست که باید وقت خیلی بیشتری را صرفِ خواندنِ آثارِ پس از نیما کنید و با جریان‌های ادبیِ پس از او آشنا شوید و اولین قدم، بازخوانی چندباره «شعر نو از آغاز تا امروز» محمد حقوقی و «تاریخ تحلیلی شعر نو» شمس لنگرودی‌ست که در کتابخانه‌های نهاد کتابخانه‌های کشور در دسترس است.
در شعر سوم، شما با «افزودنی‌های بسیار» چیزی به «طراحی دقیق صحنه» اضافه نکرده‌اید فقط «ابهام نالازم و اطناب» را به شعر خود بخشیده‌اید. توجه کنید به بخشی که «تراورس» در شعر آمده و نه به روایت شعر کمک کرده نه به صحنه‌آرایی آن، فقط مخاطب را سردرگم می‌کند که -به قول فروغ فرخزاد- دنبال معنایی ناپیدا بگردد. اگر بخواهم شعر سوم شما را توصیفی‌تر کنم، احتمالاً پیشنهادم این خواهد بود:
گرگ و میش
سوت قطار
ایستگاه
جا گذاشتیم کودکی را
به سنگ‌باران پنجره‌ها
مسافرانی که دست تکان می‌دادند
مسافرانی که می‌خندیدند
منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]،مدرس، ویراستار،روزنامه‌نگار داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۱
اسحق فتحی » یکشنبه 20 مهر 1399
سلام و عرض ادب و ارادت خدمت استاد سلحشور .. از راهنمائی های دلسوزانه و ارزشمند شما بسیار سپاسگذارم و به توصیه های شمل عمل خواهم کرد ...

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.