در مسیر درست




عنوان مجموعه اشعار : ۹۹۷-۳
شاعر : مهران عزیزی


عنوان شعر اول : ۹۹۷-۳۱
می‌شود محو و باد می‌بردش
با طلوع همیشه بی‌خبرت
پیش‌رو هر چه جز خیال تو بود
پشت‌بندش جهان پشت سرت

گردبادی که حول دامن توست
می‌کند از دو سو مرا برهوت
یک طرف هر چه بوده پیش از تو
دیگری هر چه مانده بعدترت

می‌رسی، برگ‌های زردِ درخت
- آن درختی که لامحاله منم -
ناگهان پیش پات می‌ریزد
می‌شوم ناگزیر هم‌سفرت

دور خود سرخوشانه می‌چرخی
نه، جهان است و جان که می‌چرخد
زندگی هیچ جای دیگر نیست
غیر از این سایه‌سار دور و برت

عطر موهات - زیر باران - را
تا گرفته‌ست بالِ باد شمال
ابرْ لبریزِ شوقِ باران است
تا بییچد دوباره عطر تَرَت

تا بپیچد دوباره عطر تری
در بیابان قبل و بعد از تو
تا اگر مانده بی‌خبر یک تَن
بشود بی‌اراده در به درت

مانده از باغ یک غروبْ امید
مانده از من نگاه منتظری
تا که جان دوباره‌ای بدَمی
با طلوع همیشه بی‌خبرت

عنوان شعر دوم : -
-

عنوان شعر سوم : -
-
نقد این شعر از : ابراهیم اسماعیلی اراضی
آخرین باری که درباره‌ی سروده‌های دوست گرامی و آشنای پایگاه محترم نقد شعر، آقای مهران عزیزی نوشته‌ام، حدود صد روز پیش بوده است و به همین دلیل، پیش از شروع این مطلب، همه‌ی آثار فرستاده‌شده ایشان در ده نوبت قبل را که به قلم سایر همکاران، نقد شده بود، به‌دقت خواندم. در این مرور، چیزی که بیش از همه توجهم را جلب کرد، بسامد پیکره‌ی چهارپاره بود؛ پیکره‌ای که در همین نوبت هم به ترتیبی ترکیبی، پیش روی ماست. البته تنوع پیکره‌ها در این ده یازده نوبت به طور کلی زیاد بوده است؛ غزل، چهارپاره، رباعی، سپید و غزل ـ چهارپاره. دریافتی که من از این روند تجربی دارم این است که آقای مهران عزیزی ـ دوست بیشتر غزلسرای من ـ دارد ظرفیت‌سنجی می‌کند؛ خودآگاه یا ناخودآگاه؛ چگونه؟ با آزمودن فرصت‌هایی که هر کدام از پیکره‌ها می‌توانند به سروده‌هایش بدهند؛ احتمالا به این دلیل که مدت‌ها در پیکره‌ی غزل تجربه‌ورزی کرده و حالا می‌خواهد با استفاده از امکانات تازه، بیشتر و رنگارنگ‌تری، بسراید؛ پس مدتی سراغ پیکره‌ی چهارپاره رفته تا با مختصات آن آشنا شود و حالا در اثر موضوع این نوشته، در غزل ـ چهارپاره تجربه‌ورزی کرده است تا ببیند آیا نسبت به غزل، امکانات بیشتری خواهد داشت یا نه. مدت‌هاست که می‌خواهم حرف‌هایم را درباره‌ی غزل ـ چهارپاره، به شکل مبسوط بنویسم (خصوصا که گهگاه، بهانه‌هایی قوی و ضعیف، دست داده است) اما همه‌ی آنچه فرصت شده بنویسم، به یکی دو اشاره در نقدهای پایگاه، محدود مانده و همچنان کار مفصّل اصلی، انجام‌نشده مانده است؛ چراکه برای چنان نوشتنی باید نمونه‌های تقریبا زیادی، بررسی و نتایج حاصله، یک‌کاسه شود؛ پس نیاز به فراغت متناسبی هست که هنوز دست نداده است. به هر روی، با اینکه تقریبا تمامی مطلب را در ذهنم آماده دارم، از گفتن تا کردن، فاصله بسیار است!
مهران عزیزی عزیز در یکی دو تا از چهارپاره‌هایی که در مرور امروز از او خواندم، بسیار امیدوارکننده سروده است و این موفقیت نسبی، به من که تجربه‌های گذشته‌اش را هم می‌شناسم، اطمینان می‌دهد که دوست پیگیر و تلاشگرم دارد مسیر را درست می‌رود و حتی می‌توانم بگویم که سرعت پیشرفتش به شکل قابل توجهی، بیشتر شده است. مهران در چهارپاره‌هایش با جرات بسیار بیشتری سراغ زبان و خیال و تصویر و روایت رفته است؛ انگار چون دیگر نگران قافیه و ردیف نبوده، ذهنش را رها کرده که به جاهای دورتر سرک بکشد و همین جسارت، باعث شده که تجربه‌هایش رنگین‌تر شود. البته حتما درباره‌ی نوع روایتگری در چند چهارپاره‌ای که از او خواندم حرف‌های مهمی دارم اما اگر مهران جرات تجربه‌ورزی بیشتری به خرج نمی‌داد، بهانه‌ی گفته‌شدن همین حرف‌ها هم مهیا نمی‌شد؛ پس قبل از هر چیز، باید به دوست گرامی‌ام اطمینان خاطر بدهم که مسیر را درست تشخیص داده است.
اما حکایت سروده‌ی این نوبت که احتمالا اولین غزل ـ چهارپاره‌ای‌ست که از مهران عزیزی گرامی خوانده‌ام (به حافظه‌ی خسته، چندان اعتباری نیست)، با چهارپاره‌های اخیرش تفاوت دارد؛ چرا؟ به دلیل همان نوع روایتگری که چند سطر پیش‌تر بر آن تاکید ورزیدم. تقریبا در همه‌ی چهارپاره‌های اخیر پیش از این، سراینده، ماجرا را به شکلی روشن و پیوسته پیش برده است؛ به گونه‌ای که حتی می‌توان گفت اصل استقلال قاب‌ها در چهارپاره را نادیده گرفته است اما در تجربه‌ی پیش رو، با رفتار روایی دیگری مواجهیم. اینجا روایت، داستان‌وار نیست که بخواهد یک رخداد خیالی واحد را از صفر تا صد تعریف کند؛ اینجا روایت، از جنس حدیث نفس است؛ راوی دارد احوال خودش را روایت می‌کند و حتی «تو»یی که ظاهرا نقش‌اول است هم در اصل، حاشیه‌ی «من»ِ راوی‌ست؛ مثل همه‌ی حدیث نفس‌ها. حالا شاید بشود درباره‌ی این که «خود در غلطم که من توام یا تو منی» در چنین وضعیتی به اشتراک نظر رسید اما قطعا نمی‌شود نپذیرفت که ما وقتی حدیث نفس می‌کنیم، پیش و بیش از هر چیز دیگر، راوی خودمان هستیم.
اگر بخواهم بی‌تعارف باشم، باید بگویم بند نخست، ابهام دارد. اگر بخواهم بی‌تعارف‌تر باشم، باید بگویم یکی از ترفندهای مهم و شاید مهم‌ترین ترفندی که در غزل ـ چهارپاره‌های این‌روزها زیاد می‌بینیم، دامن‌زدن به همین ابهام است. سراینده‌، فضایی مبهم و گاهی موهوم ترتیب می‌دهد که ظاهرا فضای خیال است اما اولا فضای عینی خیال نیست، چون اجزایش مناسبات روشنی ندارند و ثانیا فضایی متشکل نیست؛ فضایی غباراندود است که بیش از خیال، برساخته‌ی خیالات، می‌تواند باشد. اما معمولا طنطنه‌ و رنگ‌بندی الفاظ و تصاویر با بهره‌مندی از فرامتن معمولا اسطوره‌ای، مخاطب را مرعوب می‌کند که «نه، این یک روایت لابیرنتیک است که باید برای فهمیدنش، بیشتر تمرکز و شناخت داشته باشی»! البته در بند اول اثر پیش رو، مشکل اصلی از این قبیل، نیست؛ اینجا مساله‌ی اصلی، مرجع فعل و ضمیر سوم‌شخص سطر اول است. در تلاش برای فهمیدن بند، قاعدتا تنها راهی که پیش پای من می‌ماند، این است که آن را اینگونه بفهمم: «با طلوع همیشه بی‌خبرت، هر چه جز خیال تو پیش ‌رویم بوده (یا هست) و پشت‌بندش جهان پشت سرت، می‌شود محو و باد می‌بردش». اگر چنین باشد، به این نتیجه می‌رسیم که مشکل اصلی، در فعل «بود» ریشه دارد که با مضارع استمراری سطر نخست، منافات دارد. مشکل دیگر چیست؟ منافات ضمیر مفرد «ش» در سطر نخست با «هر چه» در مصراع سوم! سراینده‌ای که بخواهد زبان‌آگاه باشد، باید به تک‌تک این ظرایف و جزئیات، توجه کند! نکته‌ی جالب این است که در مصراع سوم، هیچ منعی برای استفاده از «هست» به جای «بود» وجود نداشته و ندارد!
تصویر و مضمون در بند دوم، دلخواه و پسندیدنی‌ست؛ خصوصا که هم مستقل است و هم به بند قبلی پیوند دارد و باز خصوصا که «برهوت» به عنوان نقطه‌ی کانونی رخداد، کاملا عینی شده است اما دو نکته وجود دارد؛ یکی اینکه سطر سوم این بند، تکرار سطر سوم بند اول است و دیگر اینکه سطر چهارم، بی‌اشکال نیست؛ هم در «دیگری» که تناسبی با «یک طرف» و سایر مابازاها ندارد و هم در «بعدترت» که جز ضرورت قافیه هیچ توجیهی برای وجود «تر» در آن، نمی‌بینیم. این رفتار ـ ناخودآگاه ـ تقلیدی از ترفند لفاظی در غزل ـ چهارپاره برای مرعوب‌کردن مخاطب است که پیش‌تر به آن اشاره کردم.
در بند سوم، استفاده از قید «لامحاله» درخشان است. برای این که ظرفیت‌های این قید را بشناسیم، کافی‌ست آن را برداریم و به جایش از معادل «ناگزیر» استفاده کنیم که در وزن هم می‌نشیند؛ اما خواهیم دید که بار معنایی قید، چقدر کمتر می‌شود. ای کاش در مصراع سوم هم به جای «ناگهان» از قید موثرتری استفاده شده بود. و چه خوب که در سطر چهارم، «ناگزیر» وجه تاکیدی دارد و قافیه هم ادامه‌ی روایت را به‌خوبی رقم می‌زند.
سطر نخست بند چهارم، سطر خوبی‌ست اما ای کاش سراینده به جای لحن دانای‌کلی در سطرهای بعدی، بر مبنای «همسفری» سراغ ادامه‌ی عینی‌تری با مابازاهای متناسب‌تر رفته بود؛ خصوصا که «دور خود سرخوشانه می‌چرخم» نیز در ذهن مخاطب روایت‌فهم، تداعی شده است.
در بند بعدی، «زیر باران» زود خرج شده است؛ چون مابازای قبلی ندارد. «تا» هم در سطر دوم، لولای مناسب و محکمی نیست. سطرهای سوم و چهارم، دلخواه و شاعرانه است و قافیه باز هم زنگش را به‌خوبی چکانده؛ فقط کافی‌ست در دو سطر نخست، همان مضمون «عطرگرفتن باد از موها» ساده و شیوا بیان شود.
بند ششم، بند خوبی‌ست؛ تقریبا بی‌ کم و کاست؛ اما در بند آخر باز هم در سطر نخست، جناب دانای کل، دخالت کرده است. این پایان، با وجود تلاش سراینده برای گردکردن روایت، پایان سزاواری نیست؛ امیدوارم مهران عزیز یک بار دیگر بتواند وارد فضای روایت اثرش شود و پایان درست‌تر را پیدا کند. و خوشحالم که روند تجربه‌ورزی‌های یکی از دوستانم، روشن و امیدبخش است.

منتقد : ابراهیم اسماعیلی اراضی

شاعر، ترانه‌سرا، منتقد ادبی     ابراهیم اسماعیلی‌اراضی زاده‌ی یلدای 1353 اصفهان است. بیشتر بر حوزه‌های غزل، ترانه و آموزش و نقد ادبی متمرکز بوده و سعی کرده از زوایای تازه، به مبانی ساختاری و ماهیتی شعر اصیل ایرانی، توجه داشته باشد؛ البته ...



دیدگاه ها - ۵
ابراهیم اسماعیلی اراضی » 2 روز پیش
منتقد شعر
درود و سپاس از مهر بيكران عزيزان
مهران عزیزی » 3 روز پیش
درست یا غلط، حس می‌کنم دارم به نقطه‌ی عطف و عزیمتی نزدیک می‌شوم که اگر دست و دلم بلرزد، پس از آن نمی‌دانم تکلیفم با شعر چه خواهدشد. امیدوارم هیجان‌زدگی بی‌دلیل و بی‌اساس نباشد. دقیقاً سه سال و شش ماه از حضورم در این پایگاه محترم گذشت و هر روز مقوله‌ی شعر برایم جدی‌تر شد. هر روز و هرشب با نوشتن و خط زدن و خواندن شعر و درباره‌ی شعر گذشت. خدا را شاکرم که بخت یارم بوده‌است و در این پایگاه از کسانی می‌آموزم که روزگاری دسترسی به هر کدامشان، برایم آرزویی دور و دست‌نیافتنی بود. بسیار سپاسگزارم.
احمد دَرّودی » 3 روز پیش
درود هم برای شعر، هم برای نقد شعر، وقتی جناب اسماعیلی اراضی از مطالعه و بررسی ده شعر اخیر شاعران سخن به میان می آورند، می گویم ای کاش فرصت این کنکاش برای ما خوانندگان هم فراهم بود تا نقدهای ایشان را بهتر درک کنیم. جای خالی این مهم به ویژه بر سر شعرهای شاعرانی از قبیل جناب عزیزی بیشتر حس می شود.
مهران عزیزی » 2 روز پیش
درود به شما عزیز بزرگوار. ممنونم از نظر لطفتان. این شیوه‌ی نقد و این میزان دقت آقای اسماعیلی اراضی، حقیقتاً امیدبخش و انگیزه‌دهنده است در این زمانه‌ی خالی.
مهران عزیزی » 6 روز پیش
سلام و احترام. دو ویژگی همواره در نقدهای آقای اسماعیلی اراضی بزرگوار بوده و هست: اول این که می‌شود با اطمینان و آرامش، دل داد به نکته نکته‌ی نقدهای عالمانه و تیزبینانه‌شان و عیار اثر را دانست و برای سرودن‌های پسین، راه را روشن‌تر دید. دوم این که آن‌قدر ماجرای شعر و رشد ما کوچک‌ترها برای این عزیز مهم و جدی‌ست که آدم هر چه هم تلاش می‌کند باز حس می‌کند شرمنده است و کم کار کرده‌است. کاش بیست سال زودتر امکان این ارتباط فراهم بود. سپاسگزارم از زحمات و مهربانی‌هاتان.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.