پریشانیِ صفات




عنوان مجموعه اشعار : سيب
شاعر : جلال احمدي


عنوان شعر اول : سيب دندان زده
بي هوايت ، شب باران زده را مي مانم
عاشق بي تو پريشان زده را مي مانم


آسماني شدم و روز و شبم باراني ست
بي تو يک ساحل توفان زده را مي مانم

شرح و حال من ديوانه کمي طولاني ست
بي تو آن آدم نسيان زده را مي مانم

خوب من، بي تو کسي را به دلم رغبت نيست
قصه ي سيب به دندان زده را مي مانم

نيست در دست کسي از تو جدايم بکند
من همان آجر سيمان زده را مي مانم



عنوان شعر دوم : *
*

عنوان شعر سوم : *
*
نقد این شعر از : حسین جلال‌پور
حسین جلال‌پور:
در مصراع دوم غزل، ناگهان با صفتِ «پریشان‌زده*» مواجه می‌شویم. ساخت این واژه به این صورت اشتباه است؛ پریشانْ خود صفت است و نوعِ دستوریِ آن با کلماتی نظیر باران و توفان و دندان، که اسم‌اند، تفاوت دارد. آن‌ها می‌توانند به کمک «زده» در وضعیتی تازه قرار بگیرند. به همین اعتبار «زده» نمی‌تواند با پریشان نوعِ دستوریِ جدیدی از این کلمه بسازد ولی در کنار باران می‌تواند این کار را انجام دهد.
جدایِ از این شاعر باید سعی کند روحیات شخصی خود و اتفاقات حول‌وحوشِ خود را بیان کند و به مخاطب نشان دهد. مخاطب هم در این شرایط با وضعیتی تازه روبه‌رو می‌شود و از متن لذت می‌برد. درظر بگیرید شاعرِ این شعر می‌گوید بی هوای تو شبیه شب باران‌زده‌ای هستم. همین گفته‌ی کلّی و تصویرِ وسیع، ولی محو، را شاعر می‌تواند و باید روشن و جزیی بیان کند و پیش چشم مخاطب قرار بدهد؛ نمایی از یک شبِ بارانی را در ذهن خود ترسیم کند و به ما نشان دهد می‌تواند نمایی را کشف کند که مختص خود او باشد، و این می‌شود کشف شاعرانه. ولی بلافاصله همین فضای کلی را رها می‌کند و مخاطب را پرتاب می‌کند به یک فضای کلی دیگر. عاشق پریشان، که شاعر از او حرف می‌زند، چگونه عاشقی است؟ چه کاری انجام می‌دهد؟ در موقعیتِ کنونی‌اش چه در خیالش می‌گذرد؟ جواب این سؤال‌ها و تنها نحوه‌ی بیان یکی از آن‌ها می‌توانست مصراع دوم این شعر باشد. شعر این‌گونه است که شکل می‌گیرد و خودش را از دست کلی‌بافی‌های رایج رها می‌کند.
در بیت دوم با یک تناقض روبه‌رو می‌شویم و آن هم محصول همین کلی‌گویی است؛ شاعر یک بار می‌گوید «آسمانی شده‌ام» و بار دیگر بلافاصله می‌گوید «ساحلِ توفان‌زده‌ام». نکته‌ی دیگری که در مصراع دوم همین بیت هست و احتیاج دارد روشن شود، وجود «یک» است. شاعر می‌خواهد خودش را به چیزی تشبیه کند. این مشبهٌ‌به باید کاملاً آشنا باشد یا شاعر آن را آشنا کند که در نتیجه باورپذیر شود. در مواجهه با این «یک» دو احتمال پیشِ‌روی ما گذاشته می‌شود: الف) آن را صفت شمارشی در نظر بگیریم؛ ب) در بیت نشانه‌ی نکره فرضش کنیم. اگر صفت شمارشی باشد، که بعید به‌نظر می‌رسد چنین باشد، این سؤال پیش می‌آید که چرا شبیه یک ساحل است؟ و چنان‌چه نشانه‌ی نکره باشد مشبهٌ‌بهی را که باید شناخته‌شده باشد، ناشناس کرده است. در این شرایط می‌بینیم که بودنِ «یک» در هردو صورت به‌ضرر شعر وارد بیت شده و عمل کرده است. در بیت بعد هم «آن» کم‌وبیش و البته با تفاوت‌هایی، همین نقش اضافه‌بودن را در شعر ایفا کرده است. حرف از کدام آدمِ نسیان‌زده است؟

زمانی که در شعر کسی را با یک صفتِ بارز مخاطب قرار می‌دهیم نباید بتوانیم به‌راحتی صفت دیگری جایگزین آن کنیم، اما «خوب من» چنین جایگاه محکمی در این بیت ندارد. خوب چه صفت بارزی در این بیت است و چه رابطه‌ای با دیگر اجزای شعر دارد که نتوانیم آن را از جایش برداریم؟
همین صفت را می‌توانیم مقایسه کنیم با «اکسیر من» در این بیت محمدعلی بهمنی:
اکسیر من نه این‌که مرا شعر تازه نیست / من از تو می‌نویسم و این کیمیا کم است. رابطه‌ی اکسیر و کیمیا که در ابتدا و انتهای مصراع آمده‌اند، و نایاب بودن آن‌ها و کم بودنِ [اکسیر و کیمیا بودنِ] کسی شبیه معشوقِ شاعر، زنجیره‌ای به‌هم بافته و منسجم ساخته که به‌سختی می‌توان جایگزینی برای آن تصور کرد.
ضمن این‌که همین بیت کژتابی هم دارد؛ معلوم نیست بی‌ تو کسی را به دلم رغبت نیست یعنی کسی بی تو رغبت ندارد وارد دل من بشود یا شاعر خواسته بگوید من رغبتی ندارم بی تو کسی را به دلم راه بدهم؟ و در این گفتن ناکام مانده است. ارتباطی هم بین رغبت نداشتن و سیبِ به دندان زده نیست. (وجود به هم اضافه و بی‌مورد است). در واقع سیب آن‌قدر داستانش معروف نیست که به این صورت در شعر آمده است. اگر هم منظور شاعر داستانِ از بهشت رانده‌شدنِ آدم و حوّا است ربطی به «رغبت» نمی‌تواند پیدا کند. ارتباط اجزای دو مصراع آخر هم از این دست است: عبارت «همان آجرِ سیمان‌زده» آن‌قدر آشنا و روشن نیست. مصراعِ «نیست در دست کسی از تو جدایم بکند» هم معنای محصّلی ندارد.

منتقد : حسین جلال‌پور

متولد ۱۳۵۵ در گناوه شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.