شناخت گونه‌ها و توانمندی‌های جاندارانگاری




عنوان مجموعه اشعار : ریشه ی احساس
شاعر : حامد صمیمی


عنوان شعر اول : هوای فشرده
شهامت دیوانگی را
می ربایند
عشق میترسد
زمین سکوت میکند
وقتی گلوی هوا فشرده میشود...

عنوان شعر دوم : پلک
شب هایم
از درد
پلک نمیزند،
به که گویم
که عمری
پلک ها گرم است...

عنوان شعر سوم : رسیدن_آخرین خداحافظی
روزی میرسد
که من
با همه ی نرسیدن هایم
به تو میرسم...

۴_آخرین خداحافظی

تو
حافظ
آخرین خداحافظی ام
باش...
نقد این شعر از : لیلا کردبچه
بحث دربارۀ شعر اول و دوم، به‌ناگزیر معطوف به بحث دربارۀ صنعت ادبی جاندارانگاری خواهد بود، و جاندارانگاری (که هم می‌شود از زاویۀ تشبیه تخییلی به آن نگاه کرد و هم از زاویۀ استعارۀ مکنیه)، درواقع دربرگیرندۀ تشبیهی است که یکی از طرفین آن، خیالی و ادعایی باشد؛ یعنی وجه‌شبهِ آن از صفات و ویژگی‌های واقعی مشبه یا مشبه‌به یا هردو نباشد، بلکه خیال شاعرانه آن را خلق کرده باشد و موجودی بی‌جان را با ادعایی شاعرانه و خیال‌انگیز، به موجودی جان‌دار تشبیه کرده باشد.
دقت در نمونه‌های جاندارانگاری در شعر فارسی، چهار گونۀ آن را پیش چشم می‌گذارد؛ یکی آنکه عناصرِ بی‌جان را مخاطب قرار می‌دهد و درواقع آن‌ها را جاندار فرض می‌کند و مورد خطاب قرار داده و با آن‌ها حرف می‌زند (مانندِ «آه، ای یقینِ یافته! بازت نمی‌نهم!» از احمد شاملو)، یکی آنکه اعمال و رفتار انسانی به غیرانسان نسبت داده شود (مانند «مرگ گاهی ریحان می‌چیند» از سهراب سپهری)، یکی آنکه صفات انسانی به غیرجاندار نسبت داده شود (مانند «در شب دیوانۀ غمگین / مانده دشت بیکران در زیر باران، آه / ساعت‌هاست / همچنان می‌بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر» از مهدی اخوان‌ثالث) و یکی هم آنکه لوازم و مناسبات انسانی به غیرجاندار نسبت داده شود (مانند «به شب سلام که بی‌تو رفیق‌ راه من است / سیاه‌چادرش امشب پناهگاه من است» از حسین منزوی).
دقت در سازوکارِ گونه‌های مختلف (امّا در ظاهرِ یکسان یا مشابهِ) جاندارانگاری، درحقیقت شاعر را به دانشی مجهز می‌کند که به یاریِ آن می‌تواند قدمی بزرگ به‌سمت شاعرانگی بردارد.
در اینکه آموختنِ جاندارانگاری و به‌کار بستنِ آن، در ذات، کسی را شاعر نمی‌کند، شکی نداریم، امّا در اینکه یک «شاعر» ناگزیر از تجهیز به اسباب و لوازم هنر خود می‌باشد نیز شکی نیست.
در شعر اول و دوم آقای صمیمی، ظرائفی در کاربرد جاندارانگاری دیده می‌شود که نشان می‌دهد او این شیوه را به‌خوبی می‌شناسد. می‌گوید «عشق می‌ترسد»، «زمین سکوت می‌کند» و «شب ... پلک نمی‌زند»، و رفتاری انسانی را به «عشق و زمین و شب» نسبت می‌دهد، و آنجا که می‌گوید «گلوی هوا» نیز اندام انسانی را به «هوا» نسبت داده است.
شاید شاعر، کاملاً متوجه تنوعی که در نسبت دادنِ ویژگی‌های جاندار به غیرجاندار به‌کار برده نباشد، امّا حقیقت این است که در کارِ خلاقۀ هنری، بهترین و اصیل‌ترین آثار، اتفاقاً همان‌هایی هستند که تأثیر ناخودآگاه در آن‎ها بیشتر است تا خودآگاهی.
امّا شعر سوم و چهارم، برمبنای تناقض شکل گرفته‌اند؛ اینکه چطور ممکن است که «نرسیدن» درنهایت منجر به «رسیدن» بشود، یا اینکه چطور ممکن است که کسی خداحافظی کند و برود، امّا طرفِ مقابل، از «خداحافظیِ» او حفاظت کند، تناقض‌هایی هستند که البته چون تنها متکی بر یک کشف زبانی‌اند، به گونه‌ای از کاریکلماتور، نزدیک‌ترند تا شعر.

منتقد : لیلا کردبچه

شاعر، پژوهشگر، ویراستار. فعّال در حوزۀ شعر. دکترای ادبیات معاصر.



دیدگاه ها - ۱
حامد صمیمی » دوشنبه 07 مهر 1399
با سلام خدمت استاد گرامی خیلی ممنون از نقد خوب و سازنده ی شما

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.