دوری از اشعار بلند




عنوان مجموعه اشعار : لشکر سیاهی
شاعر : حمید احمدی


عنوان شعر اول : رخنه دیو
حکایت ز شهریست در آسمان
که جا کرده در پهنه‌ی بی‌کران

که کشتی پیشامد آمد به بد
به روزی دران شهر و لنگر بزد

در آنجا که نور سهایان و ماه
نشان مینمودند ره را ز چاه

سیه ابر تاریکی آمد به پیش
که خوفناکیش هم ز حد بود بیش

به ظاهر چو یک دیو بود و چو باد
همی آمد و با دهانی گشاد

ببلعید همچون یکی اژدها
همه اختران و مه و نور را

ز بلعیدنش آنچنان می‌نمود
که او را ازین کار سیری نبود

وزان رفتن ماه و نور و نجوم
بسی تیره و تار شد شهر و بوم

و آن نورها را که امید بود
چنین شد که جایش سیاهی ربود

شبی شد درآنجا شب اندر شبان
از ان حادث شوم امان الامان

غمی بر دل مردم تیره بخت
شد از غصه‌ی :راه رفتن چه سخت

چو این اتفاق بد آمد به پیش
شعار همه شد:رهایی خویش

نه دیگر کسی دیگری را بدید
نه دیگر صدای کسی را شنید

غم هر کسی بر دلش اندرون
غم دیگران هم ز دلها برون

شرایط چنین شد که بد گشت و سخت
که دنیا نباشد گهی یار بخت

یکی کورکورانه می‌رفت راه
به زیر شب بی نهایت سیاه

دگر گیر کرده گلیمش در آب
گلیمش برفت و نیامد مآب

یکی لنگ لنگان خر خود ز پل
براند و گذر داد اما به هل

دگر چیره شد زور ضعفش بر او
به ره ماند و غم خانه کرد اندرو

یکی گرچه کوبید پایش به راه
وگر باره بختش ندادش پناه

ولی گر گره بود دستان به دست
بسی سهل‌تر می‌شد از شب بجست

ولیکن فسوس اکثر جاهلان
که داناترند از همه عالمان

سپس برکه‌ی صبر خشکیده گشت
شکایت از آن ابر جوشیده گشت

به پا شد میان همه قال و قیل
به ره شد سخن‌هایی از این قبیل:

که ما منعم از ماه بودیم و نور
و حالا شده هر کجا سوت و کور

تو گویی مقدر شده یک عذاب
که باشد دگر مه به سان سراب

شگفتا سر رفتن از شهر ما
ندارد سیه ابر عین بلا

برآورده بارانی از شب فرود
به ما خوانده از درد و غم صد سرود

عجیب است هر لحظه ابر سیه
همی‌گسترد تیرگی چون سپه

تو گویی که از خوردن اختران
فزونی کند دم به دم قد آن

درین گردش روزگار ای عزیز
نمی‌ماند اندر خفا هیچ چیز

چو بذری که باران تکانش دهد
به پیشامدی حق برون می‌زند

به ناگاه گشت از دهان بر دهان
خبرهای شومی‌ ازین و ازان

ملا شد که دیو سیاهی،ز قهر
ره رخنه جسته بران بوم و شهر

برآنست تا از ره سیطره
کند هر کجا را سیه یکسره

چو بر گوش شهر این حقیقت رسید
ز خشم و ز وحشت هیاهو کشید

فغان خاست بر پا و فریاد و داد
که ما را رهایی ز بیداد باد

ز دیوی که از ما فراخی ربود
و خوی بدش درب سختی گشود

نباشد دگر جز به رنگ سیه
چو گیرد همه جای را تا به ته

همی‌کرد خشم همه کس نگاه
به ظلم و بدیهای دیو سیاه

شعاری روان گشته بود از غضب
که دیو سیه باز گردد عقب

چو فریادها را اهورا شنید
به جنگ سیاهی یکی چاره دید

بداد آفتاب جهان را وجود
سزد قدرتش را هزاران سجود

به ره شد به دستور او آفتاب
که بر دیو گرداند آشفته خواب

چو نورش به قلب سیاهی رسید
به یک دم سیاهی ز هر جا پرید

چو دیو آنهمه نور و قدرت بدید
ازآنجا به یک لحظه شد ناپدید

همه از عطای چنان بحر نور
بسی شادمانی بکردند و شور

اهورا سپس پند و اندرز داد
دری از سعادت بدانها گشاد

نباشید در سختی و در بلا
ز مردانگی و عطوفت جدا

چو دستان هم را به یاری دهید
ز نیرو چو کوهی قوی می‌شوید

چه خوش گفتی ای پادشاه سخن
تو ای سعدی ای مرد رویای من

بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند

عنوان شعر دوم : انتخاب نشده
شنو قصه‌ی بوستانی ز ما
که بد گوشه‌ای از بهشت خدا

یکی باغ سرسبز و بس پر سمن
که وصفش نگنجاید اندر دهن

سرای نوای خوش بلبلان
و بالندگی گل و سنبلان

که روزی ز بدخواهی یک حسود
همه گنج زیبائیش شد به رود

رذیلی که روزی به ره بد روان
رسید از گذر پیش آن بوستان

بدی خویش و روی و مویش چو برف
و عقل و سرش همچو خالیِ ظرف

چو چشمش بدان منظره برفتاد
سرشت حسودش زبان برگشاد

که ویرانه گردان همه باغ را
و محروم کن از آن همه راغ را

بنه پای رخنه به دیوار آن
و سرسبزیش را ازآن برستان

ز دیوار بالا برفت آن حسود
و اهریمن از سرخوشی می‌سرود

به فرمان شاهش همان خوی پست
گرفته یکی چوب‌دستی به دست

ز حرصش فشرده به دندان زبان
که مشت خدا باد بر آن دهان

چه بسیار میوه که از دم بریخت
چه پربار شاخه که از هم گسیخت

بد آن کشت و کشتار بی وقفه‌اش
نمای دل سنگ و درّنده وش

ز نابودی باغ بس بود شاد
که نفرین برین خصلت و ذات باد

حماقت اگرچه بگفتش ز بن
بکن ریشه‌ی باغ و خشکش بکن

ولیکن نگفتش درین کاروزار
همی بذر کاری به قدر هزار

هر آن میوه که شد نگون بر زمین
زمین گشت ازان حامل ده جنین
ازان باغ شد حامل ده جنین

چو پا تا به سر بوستان شد کویر
چو آن باغ پا تا به سر شد کویر
سکوتی حزین شد برآنجا امیر

چو یکسال ازین حادث داغ رفت
بهاری شگفت اندران باغ رفت

سرآورده بر،صد هزاران نهال
سراسر ز هر کنج باغ ملال

در آن باغ نابود و گشته خراب
به پا خواست یک جنبش و انقلاب

نهالان چو دیدند آبای خویش
دل و جانشان شد همه زخم و ریش

بدیدند آبایشان استوار
که بی روح بودند و بی شاخسار

اگر چه قدیمانشان مرده بود
شکوهش ولی هوش سر برده بود

شکوه درختان دوران پیش
بران نو نهالان شد آمال پیش
اهداف

چو ایام رفت و پسش ماه و سال
ازین چرخش و گردش لایزال

همه شور و غوغای رفته به سر
دوباره دران بوستان شد ز سر

درختان تنومند و پربارتر
گل و لاله و سبزه بسیارتر

بلی آن سرشت سیاه و حسود
ز کشت جدید خود آگه نبود

که در حین برکشتن زندگی
همی‌کارد آمال بالندگی

چو باغی مثمر شد و ریشه دار
نگردد بران ضربه‌ی تیشه کار

عنوان شعر سوم : انتخاب نشده
تعداد دو شعر فرستادم
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
آقای حمید احمدی، ۲۸ ساله از اصفهان با کمتر از یک سال سابقه‌ی شاعری، اگرچه مثنوی بلند "رخنه‌ی دیو"ش آنقدر هست که بیش از این نشان دهد، اما خالی از اشکالات جزیی و کلی نیست؛ اشکالات کلی نظیر بلندبودن اثر، داستانی‌بودن اثر و ... زیرا شاعر به واسطه‌ی بی‌تجربگی و شتاب در آوردن چیزی که از آن هیچ تجربه‌ای ندارد، موفق نیست؛ مثلا احاطه و پختگی نداشتن شاعر به فضای داستانی و زبان حماسی و نداشتن بلاغت و فصاحت و شیوایی کلام که لازمه‌ی هر نوع کلام و فضایی است. شاعر بی‌آن که به این تجربه‌ها و توانایی‌ها دست پیدا کند، وارد این فضا شده است. علاوه بر این موارد که تقریبا اغلب این مثنوی دچار آن است، شاعر گاه دچار شکستگی وزنی می‌شود یا گاه برای پرکردن وزن، حروفی بر آن اثر تحمیل می‌شود که اگرچه وزن شعر را درست می‌کند، اما معنای اثر را دچار اختلال می‌کند؛ مثل "به" و "و" در بیت دوم.
یا "ی" در "غصه" که بدون "ی" معنای بیت را مختل نمی‌کند، نه با آن.
علاوه بر این‌ها و موارد عدیده‌ی دیگر، شاعر منظومه‌سرا باید بر فوت‌وفن داستان‌نویسی نیز احاطه داشته باشد، وگرنه حتی ممکن است یک داستان شیرین را ناقص و بدون هیچ جذابیتی ارائه دهد.
رسالت فردوسی و نظامی و عطار و مولانا سرودن شعرهای بلند نیست، شرایط و ضرورت زمانه و تعهدی که ایشان به زبان و ایرانیت و شعر و عرفان و اجتماع داشتند سبب شد که منظومه‌سرایی کنند. از طرفی، یکی از شیوه‌های مرسوم و معمول شعر، منظومه‌سرایی بود؛ چراکه شعر قرن‌ها بار داستان‌سرایی و داستان‌نویسی ایران را بر دوش داشت. از این روست که در شعر قدیم پیش از مشروطه و حتی پس از آن، مرز بین شعر و نظم مخدوش بوده است. مهم‌تر از همه، شاعران منظومه‌سرای ما هر یک غول‌های شعر ایران هستند و در کنار داشتن ابزار و تکنیک کار، بر رسالت کار خود نیز آشنا بوده‌اند. در واقع این توانایی و رسالت را با خلق آثار خود نشان داده‌اند.
بزرگترین مشکل آثار حمید احمدی شاید در نبودنِ تناسبی باشد که بین دو زبان حماسی فردوسی‌وار و ظاهرا زبان امروزی است؛ زبانی که به جای جذابیت و ایجاد لذت، ایجاد تنافر می‌کند؛ به خصوص وقتی که ناخواسته زبان فکاهه به خود می‌گیرد. یعنی گوینده قصدش بر این نیست که این امر حاصل شود، بلکه از روی ناتوانی است که زبان گوینده به زبان فکاهه تبدیل می‌شود؛ در ابیاتی نظیر:
بدی خویش و روی و مویش چو برف
و عقل و سرش همچو خالی ظرف
و ابیاتی نظیر آن. با این همه، همان‌گونه که در ابتدا گفتیم، ابیاتی که توانایی زبان حماسی را داشته باشند در دو اثر ارسالی حمید احمدی دیده می‌شود؛ اما او با این تجربه‌ی کم بهتر است شعرهای کوتاه و چندبیتی را تجربه کند که هم حریف زبانش باشد و هم بتواند انسجام اثر را حفظ کند.
با امید موفقیت روزافزون برای این دوست جوان، منتظر آثار دیگر او هستیم تا شاهد بالندگی بیشترش باشیم.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.