مفاهیمِ نامفهوم!




عنوان مجموعه اشعار : رباعی ها
شاعر : سینا عباسی


عنوان شعر اول : دریا
"چیزی که عیانست چه حاجت به بیان؟"*
چشمت شده پر رنگ ترین آب جهان

ای کاش که نام تو گلم دریا بود؛
وقتی که چنین بانمکی بانو جان

#سینا_عباسی

*پ.ن:سیمین بهبانی

عنوان شعر دوم : موج
آبی و به بالا بروی می آیی
لنجی و به دریا بروی می آیی

من در مَثَلِ ساحلِ امنم تو ولی؛
موجی و به هرجا بروی می آیی

#سینا_عباسی

عنوان شعر سوم : ساعت
تا وقت سحر دور خودش میچرخد
این خانه و در دور خودش میچرخد

با آمدنت ساعتِ من مست شدست
چون عقربه بر دور خودش میچرخد

#سینا_عباسی
نقد این شعر از : روح‌الله احمدی
رباعیات دوست شاعرمان را خواندم. نمی‌دانم شلختگی مفاهیم این سه رباعی را به حساب تجربۀ کم شاعر بگذارم یا...
شاید برای نوشتن عجله کرده است، شاید حوصله نداشته که بعد از نوشتن ویرایش کند، شاید گمان کرده که لحظات درخشانی را کشف کرده است و ذوقِ این اتفاق، مانع از پرداختن بیشتر شده است، شاید... نمی‌شود برایش دلیل قطعی پیدا کرد اما خروجی کار که همین رباعیات پیش روی ما است، این شلختگی را به‌وضوح نشان می‌دهد.
بله؛ چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است، پس چرا شاعر بعد از این مفهوم، سه مصرع بیانش کرده است. شاعر می‌تواند منطقی را نقض کند اما وقتی این نقض پذیرفته می‌شود که مخاطب دلیلی برایش پیدا کند. دلیلی که عموماً رندانه، شاعرانه و زیباست. در این رباعی همچین دلیلی پیدا نمی‌شود. حالا ببینیم چه چیزی بیان شده است. در مصرع «چشمت شده پر رنگ ترین آب جهان» شاعر، به کاربرد واژۀ «شده» دقت نکرده است، وگرنه واژه‌های بهتری را جایگزین می‌کرد. چشمت پررنگ‌ترین آب جهان شده است؛ یعنی چه؟ بگذریم که برای اشاره به رنگ آبی چشم، آسمان خیلی بهتر از آب است! در بیت دوم گرچه مشخص نیست «چنین» به کجا اشاره دارد، اما این بیت به تنهایی بهتر از بیت اول است. تعبیر «بانمکی» اشارۀ درست‌تری به دریا دارد. البته که شاعر می‌توانست ارتباط بهتری بین «گل» و «دریا» هم پیدا کند. این رباعی مشکل دیگری هم دارد. ارتباط بین دو بیت یا دقیق‌تر بگویم ارتباط بین مصرع‌ها ضعیف است. دربارۀ مصرع نخست که همان اول توضیح دادم. مصرع دوم دربارۀ رنگ چشم می‌گوید اما مصرع چهارم دربارۀ بانمکی! به واسطۀ «دریا» ارتباطی بین مصرع‌ها برقرار است اما این ارتباط به اندازۀ کافی محکم نیست. از ضرب‌المثل هم می‌شد بهتر استفاده کرد؛ مثلاً در مصرع چهارم رباعی. شاعر می‌توانست در سه مصرع مقدمه‌چینی کند اما حرف نهایی را نزند و با آن مَثل، رباعی را تمام کند. این کار هم مهارت خاصی می‌طلبد. باید مقدمه‌چینی طوری باشد که هم به اندازۀ کافی مخاطب را راهنمایی کرده باشد، هم کاملاً سوژۀ مستتر در ضرب‌المثل را لو نداده باشد. آن موقع است که مخاطب با خواندن مَثل در مصرع پایانی، خودش به مضمون نهایی پی می‌برد و حسابی کیف می‌کند! ضمناً دقیق نمی‌دانم که خانم بهبهانی همچین مصرعی دارند یا نه اما اگر هم داشته باشند، این ضرب‌المثل خیلی قدیمی‌تر از این حرف‌هاست و مطمئناً منبع آن شعر سیمین بهبهانی نیست.
با توجه به مفاهیم رباعی دوم، ردیف این شعر اگر «برمی‌گردی» بود خیلی روان‌تر و دلنشین‌تر می‌شد. البته که وزن اجازۀ این جابه‌جایی را نمی‌دهد اما به قول آن لطیفۀ معروف: «اگه می‌شد، چی می‌شد!» ردیف «می‌آیی» برای مصرع پایانی خوش می‌نشیند اما مصرع‌های اول و دوم «برمی‌گردی» را بیشتر دوست دارند!
اما باز گرهی که در مفهوم افتاده است! آبی که بالا می‌رود احتمالاً فواره است! پس به ساحل ربطی ندارد و با بقیۀ عناصر شعر ارتباط خوبی برقرار نمی‌کند. اگر منظور از پایین و بالا رفتن آب، جزر و مد هم باشد، باز یک جای کار می‌لنگد چون لنجی که به دریا رفته، به ساحل برمی‌گردد، موجِ رفته (از نگاه ما که بر ساحل نشسته، شاد و خندانیم!) هم به ساحل برمی‌گردد، اما آب که بالا می‌آید درواقع به ساحل آمده و وقتی برمی‌گردد، از ساحل دور می‌شود! یعنی مفاهیم این مصرع‌ها هیچ‌جوره جور نمی‌شوند!
دربارۀ مصرع «من در مَثَلِ ساحلِ امنم تو ولی» دو نکته بگویم. اولاً اینکه بهتر بود «من در مَثَل، ساحلِ امنم تو ولی» خوانده شود که شاعر اسیر وزن شده و احتمالاً چاره‌ای نداشته که اینطور نوشته است! ثانیاً تا جایی که می‌شود، بهتر است ارکان جمله جابه‌جا نشود. منظورم از «تا جایی که می‌شود» این است که شاعر سعی کند بشود! آخر مصرع به جای «ولی تو»، «تو ولی» آمده است که باز هم نشان می‌دهد شاعر با وزن دست‌به‌یقه بوده است. گاهی با انتخاب بهتر کلمات می‌شود مشکل را حل کرد. مثلاً می‌شد نوشت «من در مثل ساحل امن اما تو» که ارکان جمله به‌هم‌نریزد. البته مثالی که زدم دم‌دستی بود و اگر شاعر بیشتر تأمل می‌کرد، به نتایج بهتری می‌رسید.
در رباعی سوم تناسب‌ها رعایت نشده است. وقتی «خانه» می‌چرخد، خب «در» هم که جزئی از خانه است، می‌چرخد دیگر! پس آوردنش به جز اینکه قافیه است، چه دلیل دیگری دارد! عدم تناسب در بیت بعدی هم آشکار است. ساعت مثل عقربه (که جزئی از خودش است!) دور خودش می‌چرخد؟ یعنی چه؟ از عدم تناسب هم بگذریم، گردش عقربه‌های ساعت امری طبیعی است و نیازی به آمدن کسی و مست شدن ندارد!
راستی! در مصرع آخر اگر «بر» حذف می‌شد و مثلاً «چون عقربه‌ای دور خودش می‌چرخد» بود، خیلی قشنگ‌تر و روان‌تر و صمیمی‌تر بود. امیدوارم که دوست شاعرمان با وسواس بیشتری بنویسند و در انتخاب واژه‌ها بیشتر دقت کنند تا اشعار درخشان‌تری را از ایشان بخوانیم.

منتقد : روح‌الله احمدی

روح‌الله احمدی که گاهی به اسم «بلبل» طنز می‌نویسد. متولد ۱۳۶۸ تهران شاعر، نویسنده، طنزپرداز و مجری نوازنده و مدرس هارمونیکا (سازدهنی) کوهنورد و طبیعت‌گرد - نویسنده و طنزپرداز مطبوعات و نشریات مختلف از جمله: رشد جوان و نوجوان، ماهنامه سپیده ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.