اهمیت تازگی تصاویر در شعر




عنوان مجموعه اشعار : باران
شاعر : فاطمه حکیمی


عنوان شعر اول : خسته ی عشق
من خسته تر از آنم کز عشق سخن گویم
بیچاره تر از مجنون،بی خواب تر از اویم

هر جا که نشان از اوست منزلگه من باشد
دیوانه شدم بی او،چون بی سرو بی کویم

از فکر و خیال او می سوزم و می سازم
در آینه می بینم،ژولیده شده مویم

غافل شده ام از خود،درویش پریشانم
بی چاره شدم آخر،پژمرده شده رویم

با هر نفسش جانم،زنده است به دیدارش
در خواب همی بینم،با سر دود او سویم

از عشق چه میخواهم مشتاقی و مهجوری
ماهر شده ام در عشق،استاد نمی جویم

عنوان شعر دوم : آتش عشق
ساقیا یا می بده یا من جوابت میدهم
یا جوابم را بده یا من جوابت میدهم

با وجودیکه در میخانه ها را بسته اند
گر چه میدانم تویی،اما پناهت میدهم

نرگس خمار تو زیباترین افسانه هاست
شوخ چشمی،هاله ای بر ابروانت میدهم

عاشقان کوی او را عاشقی سهل است کار
پرده بر می دارم و زلفم نشانت میدهم

سالها من طالب عشق الهی بوده ام
غافل از وجدان خود،یک جام نابت میدهم

ای دلم ار یار عشقی فکر آزادی مکن
بند بندم سوخت،زین آتش نجاتت میدهم

عنوان شعر سوم : مهوش
ای مهوش من،شمع فروزان منی تو
زیبای من و ناز من وکلبه ی احزان منی تو

دیوانه شدم در سر کوی تو چو لیلی
هم عشق من و ذکر من و آیه ی پنهان منی تو

هم فاخته می داند و هم مطرب مجلس
پیدای من و راز من وخلوت جانان منی تو

در میکده با جام و شراب ازلی باز بگفتم
ایام زیادیست که در موی پریشان منی تو

با بلبل عاشق نتوان وصف تو را گفت
والله که بهاری و سراپا مه تابان منی تو

در گوش تو با زمزمه ی عشق سرایم
هم جان من و خواب من و یوسف کنعان منی تو
نقد این شعر از : احسان رضایی
سه غزل می‌خوانیم از خانم شاعری از دیار خراسان، یکی از مهمترین کانون‌های شعر و ادب فارسی در طول تاریخ که هنوز هم این مشعل را زنده و روشن نگاه داشته است. هر سه شعر از وزن عروضی درست برخوردار است، روان است و کم‌غلط (مواردی مثل اینکه «در خواب همی بینم، با سر دود او سویم» که معلوم نیست دودِ کسی سوییدن یعنی چی، اندک است). اما آیا این اشعار کم‌ایراد، می‌توانند شعرهای ماندگاری هم در ذهن و حافظۀ مخاطب باشند؟
برای پاسخ به این سوال، اجازه دهید از کمی عقبتر شروع کنیم. از اهمیت خیال شاعرانه و تصویرپردازی در شعر. در این سه شعر عاشقانه، حالات عشق و عاشقی تصویر شده، اما با کمک گرفتن از چه عناصری؟ با استفاده از داستان‌هایی نظیر لیلی و مجنون و عبارتهایی مثل «بی سر و کوی» بودن، پریشان بود، پژمرده شدن، «مشتاقی و مهجوری»، مدد از ساقی، «نرگس خمّار» یار، شوخ‌چشمی او، تشبیه عاشق به «شمع فروزان»، اینکه معشوق در موی پریشان شاعر است، و ... این تصاویر برای شما آشنا نیست؟ اینها را چند بار در سایر اشعار خوانده و شنیده‌ایم؟ کافی است چند لحظه فکر کنیم تا هر کداممان چند نمونه از معروفترین شعرهای ادبیات را که اغلب تبدیل به تصنیف و آواز هم شده‌اند به یاد بیاوریم که همین عناصر در آنها هم به کار رفته است.
وقتی تصویری زیاد تکرار و به اصطلاح «تکراری» شود، رفته رفته ارزش ادبی‌اش را از دست می‌دهد. ما بار اولی که یک تشبیه را می‌شنویم به آن فکر می‌کنیم، تناسب‌هایش را در ذهنمان مجسم می‌کنیم و از کشف این ارتباط لذت می‌بریم. اما وقتی چند بار این تصویر را بخوانیم و بشنویم، دیگر ذهنمنان حساسیتش را نسبت به آن تصویر از دست می‌دهد. مثلاً اولین باری که یک نفر گفت «فلانی زندگی پرباری داشته» ذهن شنونده به این فکر کرده که فلانی به درختی تشبیه شده که دستاوردهای یک عمر زندگی و فعالیتش شبیه میوه (بار و برِ درخت) پرفایده و شیرین هستند. اما امروزه ما وقتی لغت «پربار» را می‌شنویم دیگر اصلاً به این تشبیه فکر نمی‌کنیم، بلکه همه می‌دانیم منظور چیست، پس هیچ کشف شاعرانه‌ای اتفاق نمی‌افتد و هیچ لذتی از این تشبیه نمی‌بریم. شعر، نیاز به تصویرهای تازه دارد. تصویرهای تازه، ذهن مخاطب را به چالش و مشارکت فعال می‌کشاند و به او لذت می‌دهد. وگرنه تکرار همان تصویرها و تشبیه‌های قدیمی، ارزش ادبی چندانی ندارد.
این حرف البته به این معنی نیست که هرگز نباید از شمع و موی آشفته و لیلی و مجنون استفاده کنیم. نه، می‌شود و بلکه خیلی هم خوب است که از این تصویرها استفاده کرد، اما به شرطی که با آنها یک تصویر مخصوص به خودمان بسازیم و کشف جدیدی داشته باشیم. برای نمونه عرضم، بیایید این غزل شاهکار از استاد سخن، سعدی را با هم بخوانیم:

ای یار جفا کردۀ پیوند بریده!
این بود وفاداری و عهد تو ندیده؟

در کوی تو معروفم و از روی تو محروم
گرگِ دهن‌آلودۀ یوسف‌ندریده

ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند
افسانۀ مجنونِ به لیلی نرسیده

در خواب گزیده لبِ شیرینِ گل‌اندام
از خواب نباشد مگر انگشتِ گزیده

بس در طلبت کوشش بی‌فایده کردیم
چون طفلِ دوان در پی گنجشک پریده

مرغ دل صاحب‌نظران صید نکردی
الا به کمان‌مهرۀ ابروی خمیده

میلت به چه ماند؟ به خرامیدن طاووس!
غمزت به نگه کردن آهوی رمیده!

گر پای به در می‌نهم از نقطه شیراز
رَه نیست، تو پیرامُنِ من حلقه کشیده

با دست بلورین تو پنجه نتوان کرد
رفتیم دعا گفته و دشنام شنیده

روی تو مبیناد دگر دیدۀ سعدی،
گر دیده به کس باز کند روی تو دیده!

در این شعر تصویرها بسیار ساده و در عین حال به شدت جذاب هستند. چرا که تعدادی از آنها کاملاً تازه هستند. مثل تشبیه ناکامی عاشق در به دست آوردن دل معشوق، به بچه‌ای که دنبال گنجشکی است که قبلاً پریده. به علاوه اینجا از دو تشبیه لیلی و مجنون و یوسف کنعان که در اشعار بالا هم آمده بود، استفاده شده است. اما نگاه ویژۀ سعدی به این داستان‌ها، تصویرسازی‌هایش را خاص خودش کرده. او با داستان یوسف عبارتِ «گرگ دهن‌آلودۀ یوسف‌ندریده» را می‌سازد و خودش را به گرگ کنعان تشبیه می‌کند؛ یک تشبیه کاملاً جدید و خاص. در مورد لیلی و مجنون هم می‌گوید عاشقی و محرومی او آن قدر شدید است که «همه شهر بگفتند/ افسانۀ مجنونِ به لیلی نرسیده». در واقع شاعر روایت دیگری از رواج داستان لیلی و مجنون به دست می‌دهد. می‌گوید دلیل معروف شدن این قصه، داستان عاشقی خود من بوده. این‌طوری حتی به صورت ضمنی و پنهانی، عشق خودش را بزرگتر از مجنون هم معرفی می‌کند. همان حرفی که شاعر اشعار بالا در مصرع دوم از شعر اول سعی کرده بگوید: «بیچاره‌تر از مجنون، بی‌خواب‌تر از اویم». اما چرا این تصویر به قوت تصویر شعر سعدی نیست؟ چون اینجا هیچ کشفی نیست. مجنون بیچاره است و بی‌خواب، من هم مثل او. خب این که مجنون حالات عشقش افسانه‌ای بوده، حرف تازه‌ای نیست، پس کل تشبیه تازگی ندارد و جلب توجه نمی‌کند. اما اینکه چرا در همۀ شهر داستان عشق مجنون منتشر شده، حرف جدید و متفاوتی است.
پس بیاییم از تشبیه‌ها و تناسب‌ها و تصویرهای جدید استفاده کنیم. قدیمی‌ها را قدما، استفاده کرده‌اند. «سخن نو آر، که نو را حلاوتی دگر است.»

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس، منتقد ادبی و مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب. مؤسس و اولین سردبیر پایگاه نقد داستان. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۳
فاطمه حکیمی » جمعه 18 مهر 1399
با سلام خدمت شما بزرگواران.بله آقای عزیزی درست می فرمایند،بنده به خاطر اینکه صفحه کلید موبایلم کسره و ضمه و....نداره نتونستم درست بنویسم و دقیقا منظورم همین بود که در خواب می بینم که با سر به سوی من می دود. در غزل دوم هم که همین الان متوجه شدم که مصرع اول به جای شرابت می دهم،اشتباهی نوشتم جوابت میدهم ساقیا یا می بده یا من شرابت میدهم یا جوابم را بده یا من جوابت میدهم ممنونم از هر دو بزرگوار.
مهران عزیزی » جمعه 11 مهر 1399
سلام و عرض ادب به هر دو بزرگوار. قوافی در غزل دوم غلطند و در وزن سوم وزن مختل است. آن جمله «با سر دودِ او سویم» نیست و «دَوَد او سویم» است. به نظر این بنده‌ی حق، با این طبع روان که سرکار خانم حکیمی دارند، اگر شعر شاعران معاصر را بیشتر و دقیق‌تر بخوانند، توفیقات چشم‌گیری خواهندداشت درآینده‌ی نزدیک ان‌شاءالله.
احسان رضایی » سه شنبه 15 مهر 1399
منتقد شعر
سلام و تشکر از توضیحتان

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.