فقدان هويت




عنوان مجموعه اشعار : خاکستری بر فراز آتش
شاعر : سمانه آقائی


عنوان شعر اول : ...
در منحوس ترین روزِ مکان

زیر اندام سرد و سخت زمین

آبستن شدم . . .

شب و روز را ویار میکردم

هفته را با ولع میبوییدم و به دندان میکشیدم

ساعت ها زیر دلم به آرامی میخزیدند

و ستاره ها لگد میزدند ،

چشمانم راکه میبستم

صورتش را میدیدم

که آرام و آگاه در من می زیست


گویی که خود را آبستنم

در منحوس ترین روزِ مکان

از انتهای جایی که نمیدانم کجا

چیزی آمد و خود را در آغوشم پرت کرد

جهانم درد گرفت !

لبانم را میبوسید و چیزی را درونم میریخت

داغ و گزنده!

بارم به زور حمل میشد،

روی اندام سرد و سخت زمین

آبستنم سیاه شده بود از ترس

جهانم دیگر نمیتپید

کاش میدانستم کدام خیانت این زهر را به جنینم خورانده . . .

من

خویش را می زاییدم

که اندوه را با سرانگشتش میمکید

و چشمانش نمیفهمیدند

که پدرش

او را خواهد کشت . . !

من یتیم خویش بودم.

او وارث مرگ بود

و زمین

شیره غم را به خورد او میداد.


من‌چه مادری بودم !

کاش قبل از زاییدن

از او میپرسیدم . . .

عنوان شعر دوم : تولد
درحباب خویش میغلطم
نفس هایم برنیامده
توی صورتم تف میشوند...
هرطرف بچرخم
همه چیز گنگ و بی رنگ ست
صداها...
ویزویز خلط داریست که دور سرم میدوند
آن چیزها...
درخودم بیشتر میخزم،

ویزویز ها دور برمیدارند،

قوی باش!

به خودم می آیم پشت سرهم حباب را انگول میکنم
بلکه صدایی بدهد
مردشور...
حرصی میشوم و دندان های نداشته را هی روی هم میسابم
پاهای جفت شده ام را محکم میزنم وسطش...
انگاری میوفتم توی سرازیری...

دوباره ویزویزها میدوند،

بیشتر !

چیزی که فک‌کنم نامش درد است
درجایی از نمیدانم کجایم میپیچد...

جیغ میکشم،
چشم هایم چکه میکند...

حبابم کو؟

این جا کدام جهنم است،

به گمانم گفتند....

حبابم ....

عنوان شعر سوم : ...
عصر یک روز معمولی بود،

درمقابل هم!
چای میخوردیم...

خیره به چشمان تاریکش
لبانم،
چرک میزایید!

سکوتش گوش هایم را سوراخ کرده بود

هرکداممان چیزی در آستین داشتیم،

او خودش را و من...

احساسم را خرچ خرچ میجوید
ومن این سیل زخم ها را لب میدوختم...

گرامافون پیر
انگار که صدایی ضجه میزد...

به خودم که آمدم
دست در دستش،در پایش...
درهرچه!

میرقصیدم!

گرامافون ضجه میزد ،
وما...
میرقصیدیم!

صورتش را جلو آورد،
مجبورم کرد نفسش را سر بکشم

هوای مسموم زمستانی...

لبخند چرکینی زاییدم و
نفسش را سر کشیدم

چشمانم از نور تهی شد و احساسم از درد

چیزی شبیه خنده از عمق چشمانش دوید

من زندگی را بالا می آوردم ،

گرامافون ضجه میزد...
نقد این شعر از : حمیدرضا شکارسری
در شعر ، گنگي و ابهام با پيچيدگي متفاوت است . گنگي و ابهام از اطناب ، تناقض ها ، اشكالات زباني ، تزاحم تصاوير ، ذهني و انتزاعي بودن بيش از حد ، اشتباه گرفتن وهم به جاي تخيل و ... حاصل مي آيد حال آن كه پيچيدگي حاصل دوري رابطه ي بين عناصر شعر است كه قابل كشف اما چه بسا ديرياب است .
حس و عاطفه ي شاعر گاه در چمبره ي اين گنگي و ابهام گم مي شود و آنچه در پايان شعر براي مخاطب مي ماند ، گيجي و سردرد ناشي از رويارويي با متني درهم ريخته و شلوغي ست كه ساختار ويژه اي آن را همراهي نمي كند .
از همان سطر اول نوشته ي «خاكستري بر فراز آتش» با گنگي و ابهام روبرو مي شويم كه ناشي از كاربرد نامتعارف و نامعمول زبان است . در منحوس ترين روز مكان اصلا يعني چه ؟ وقتي مخاطب هنوز در معنايابي اين سطر به مشكل برخورد مي كند چگونه مي تواند از آن تاويلي درست داشته باشد ؟
سپس با روايت بارداري راوي همراه مي شويم . روايتي با سطرهايي كه همچون سطر اول معناي درست و روشني ندارند :
آبستنم سياه شده بود از ترس
يا :
چشم هايش نمي فهميدند
تا انتها نمي فهميم پدر اين بچه كه گويا خود راوي است ، كيست يا چيست ؟ او كه بعد از بارداري مي آيد و خود را به آغوسش راوي مي اندازد كيست يا چيست ؟ چگونه كسي باردار خود مي شود و خود را مي زايد !؟ و اگر او باردار خويش است پس چرا ستاره ها زير دل راوي لگد مي زنند ؟ و مهم ترين سوال اين كه اين همه روايت گويي با چه نتيجه اي همراه است ؟! غايت اين حكايت چيست ؟
نوشته ي دوم يك وهم نويسي و يك پريشان نويسي كامل و بي در و پيكر و بي سر و سامان است . متني كه از متن اول سطرهاي بي معني بيشتري دارد . متني كه نشان دهنده ي عدم تسلط شاعر حتي بر دايره ي واژگاني مورد استفاده ي خود اوست . به كار بردن فك كردن به جاي فكر كردن يا انگول كردن به جاي انگولك كردن با ميوفتم به جاي مي افتم ، به ما مي گويد كه وهم نوشتن شعر ، صاحب اثر را از ساده ترين ملاحظات زبان ادبي غافل كرده است .
و هر چه راجع به دو نوشته ي قبلي گفته شد راجع به نوشته ي سوم هم صدق مي كند و چه بسا شديدتر !
خانم «سمانه آقايي» بايد بداند كه شعر نتيجه ي تسلط شاعر بر زبان و تجهيز او به تخيلات شاعرانه است . اين دو يكديگر را از ابتدا تا انتهاي شعر همراهي مي كنند و فقدان هر كدام متن را در بهترين حالات به سمت نثر ادبي و نثر شاعرانه و در بدترين حالت به سمت متن هايي فاقد هر هويت مشخص چون اين سه نوشته مي برد .
اميدوارم كه در آينده ظهور اين تسلط و تجهيز را در نوشته هاي ايشان شاد باشيم .

منتقد : حمیدرضا شکارسری

حمیدرضا شکارسری شاعر و منتقد ادبی متولد 1345 تهران  لیسانس زمین شناسی - شاعر برگزیده و برنده اولین جایزه ادبی قدس - شاعر برگزیده جشنواره شعر فجر در بخش شعر امروز انقلاب سال 1387 - داوری دهها جشنواره و کنگره شعری سراسری و استانی کشور - ارایه دهها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.