مخارج بالای قربان صدقه




عنوان مجموعه اشعار : ۱۸ شهریور ۱۳۹۹
شاعر : نرگس افری


عنوان شعر اول : بیا تا ببوسمت

وقتی بلا گذشت، بیا تا ببوسمت
فارغ از اضطرابِ «مبادا» ببوسمت

فرقی نمی‌کند که چه شهری، چه کشوری
اقصا نقاط نقشه‌ی دنیا ببوسمت

بنشین کنار من که در آغوش گیرمت
من ایستاده‌ام که سراپا ببوسمت

لب بر لب و نفس به نفس بی‌معطّلی
پیوسته و مداوم و شیدا ببوسمت

چون شالگردنی که بپیچم به گردنت
در پیچ و تاب داغ بدن‌ها ببوسمت

در لحظه‌ی نزول، غزل‌ها بخوانمت
در صحنه‌ی عروجِ نَفَس‌ها ببوسمت

در نقطه‌ی تلاقی تن‌های منحنی
از تک‌تک تمام زوایا ببوسمت

دنبال یک بهانه‌ی رسوایی ام، بیا
پیش تمام مردم دنیا ببوسمت

بی‌طاقتم و صبر ندارم، چه می‌شود
حالا، همین دقیقه، همینجا ببوسمت؟


عنوان شعر دوم : زعفران

ای رنگ و بویِ تازه با طعمِ زعفرانی
هلّ و گلاب و شربت، حلوایِ تنترانی

خواندی مرا به نامم، شیرین شد از تو کامم
شیرین‌بیانِ اعلا، اکسیرِ جاودانی

اردی‌بهشتِ سبزی، مستم ز رنگ و بویت:
تلفیقِ حوض کاشی - گل‌های شمعدانی

صد سال و ماه و هفته چشم‌انتظار بودم
تا رخ دهی، بیایی، امروز ناگهانی

رنجِ قدم کشیدی، تشریفِ قدّ و بالا
تبریک و خیر مقدم، خوش آمدی بمانی؟

آغوش می‌گشایی تا در برت نشینم
آنگاه لب به روی لب بوسه می‌نشانی

من ذوب می‌شوم در گرمای گفتگویت
وقتی که زیر گوشم شعر و غزل بخوانی

تاریکیم به در شد تا تو ز در رسیدی
چشمانم از تو روشن ای ماه آسمانی

در خانه‌ی دل من از لحظه‌ی ورودت
رقص است و پایکوبی، جشن است و شادمانی

تحویل حال کردی، کار محال کردی
شقّ‌القمر نمودی، اعجاز می‌توانی؟!

با اسم اعظم تو برگشته عمر رفته
زیبا شدم دوباره، احساس نوجوانی

پوشیده‌ام تو را چون پیراهنی در آغوش
بر چین چین دامن گل‌های ارغوانی

شیرینی مَذاق و تشویق اشتیاقی
معجون نوش‌دارو، دمنوش زعفرانی

من خانه‌ی تو هستم، خوش آمدی، بفرما!
مهمان که نیستی تو! اینجا تو میزبانی


عنوان شعر سوم : دفع بلا

چگونه می‌توانی و به من وفا نمی‌كنی؟
چگونه می‌گریزی و مرا رها نمی‌كنی؟

دلت كه تنگ می‌شود برای چشم‌های من
چرا برای دیدنم خدا خدا نمی‌كنی؟!

تمام دردهای تو به جان ناتوان من
برای تو بمیرم و مرا دوا نمی‌كنی

من از تو بی‌وفاترم كه بی تو زنده‌ام ولی
تو بی‌وفاتر از منی كه يادِ ما نمی‌كنی

منم ضریح عشق و تو همیشه زائر منی
دخیل بسته‌ای، مرا ز خود جدا نمی‌كنی

اذانِ مغربِ غمت به گوش می‌رسد، بیا
به شُكر این شبِ شفا، نذر ادا نمی‌كنی؟

وضوی آشتی بكن، نماز عاشقی بخوان
به هر قنوت و ربّنا مرا دعا نمی‌کنی؟

به سر رسید غصّه‌ها، به یُمن دیدنم چرا
گره ز ابروان خود به خنده وا نمی‌كنی؟!

حکایت من و تو و دلِ اسیر و مبتلا
هزار شُكر كز دلم دفع بلا نمی‌كنی!
نقد این شعر از : مجتبا صادقی
ارباب تعلیم و تعلم و تربیت کودک معتقدند: برای آنکه کودک لوس بار نیاید، گاهی باید از غلظت احساساتمان در برابر وی کم کنیم. زیرا اگر مدام وی را ناز و نوازش کنیم و قربان صدقه‌اش برویم، تصور می‌کند ما در برابر او وظیفه‌ای جز کرنش و مدارا نداریم و این رفتار و گفتار، در آینده‌ی کوتاه مدت وی، تاثیر منفی می‌گذارد، پس حتی گفتن: «عاشقت هستم» و «دوستت دارم» اگر زیاده از حد باشد، معاشقه و موانست لوث می‌شود و طرف مقابل فکر می‌کند به بازی و تمسخر گرفته شده است. بنابراین این نسخه که روانشناسان کودک برای والدین عزیز می‌پیچند نمی‌توان در هیچ کاری زیاده‌روی کرد، در شعر زلال نیز اگر زیاده عاطفه و عشق را به کار گیریم و کارمان بشود توصیفات صرفا عاشقانه، تا آن‌جا که احساساتمان غلیظ و غلیظ‌تر به مخاطب یا به طرف موردِ خطابِ شعر بازگو شود، نتیجه‌ی معکوس می‌دهد و شعر را از شیرینی و لطافت می‌اندازد. و جسارتا آن کلمه‌ی عوامانه‌ی برره‌ای، یعنی «پاچه‌ خواری» را به ذهن متبادر می‌سازد. این است که رفتار و گفتار و کردار تماما رمانتیک توصیه نمی‌شود، نه در شعر و نه در زندگی شخصی.
با کمال افتخار، امروز در پایگاه نقد شعر چشمم به جمال سروده‌های دوستی روشن شد، بانوی نازنین و نه چندان دیرآشنا از دنیای مجاز و واقعیت، که با سه غزل خوب در خدمت‌ش خواهم بود،
در نقد الساعه، شعرهای سرکار خانم «نرگس افری» رو به روی من گذاشته شده، تا بر آنها نقد و نظری داشته باشم. نیز آنچه در مقدمه آمد، نتیجه خوانش اولیه این سه شعر بود. و حال به ترتیب، کوتاه و گویا، نظرم را درباره شعرهای نرگس خاتون می‌نویسم، بادا که مفید فایده باشد.

__
﴿﴿{ درباره شعر نخست که چنین آغاز می‌شود؛

وقتی بلا گذشت، بیا تا ببوسمت
فارغ از اضطرابِ «مبادا» ببوسمت

فرقی نمی‌کند که چه شهری، چه کشوری
اقصا نقاط نقشه‌ی دنیا ببوسمت


واقعیت این است که، اصلاً تصور نمی‌کردم نرگس شعرهایی به این خوبی داشته باشد، غزل ابتدایی وی اصلا ابتدایی نیست، بسیار صمیمی، دلنشین و دوست داشتنی‌ست. شعری را رو به رویم می‌بینم که نشان از پشتوانه‌ای دیرین و خوب از انرژی و عاطفه و تخیل دارد. شعر «ببوسمت» به اندازه‌ای صمیمی‌ست که آدم دلش می‌خواهد یکی چنین شعری را به او تقدیم کرده باشد. این غزل از شروع روند مثبتی دارد و مخاطب را با خود، درگیرانه به پیش می‌برد و لذت متن، درجا به وی منتقل می‌شود، تنها ایرادی که می‌توانم به این غزل خوب بگیرم آن است که فضای کلی شعر و واژگانی که شاکله شعر هستند، همگی از یک جنس‌ند، اغلب امروزی و بدون هیچ عقب‌رفتی در چیدمان و زینت. کاملا مشخص است که شاعر در انتخاب کلمات، بر محیط، محاط است و اشراف دارد بر ادبیات سهل و ممتنع، اما یکی دو واژه با سایر کلمات همخوانی زمانی/ زبانی ندارند. سه واژه‌ی «گیرمت» ، «شیدا» و «عروج» کلماتی هستند که گویی وصله ‌ای ناجور بر پیکره شعر «چسبانده شده‌اند» اصرار دارم دقیقا از این دو کلمه‌ی «چسبانده شده‌اند» استفاده کنم، زیرا بافت شعر، یک دست و بدون دست انداز است، جز در هنگام استخدام این سه واژه‌ی غریبه، گویی شاعر بعدتر و در یک فضای دیگر، آن‌ها را به شعر افزوده است. پیشنهادی نیز برای بهتر شدن بیت دوم دارم تا تالیف صحیح جمله را در بیت داشته باشیم، شاعر در مصراع اول می‌گوید: «فرقی نمی‌کند که چه شهری، چه کشوری...» در واقع «اقصا» همین شهرها و ممالک است. و تکلیف روایتمندی جمله روشن نیست، اگر در سطر دوم به جای اقصا بگوییم «یا در کدام گوشه‌ی دنیا ببوسمت» آن «یا» روند صحیح جمله را پیش می‌برد و سلامت تالیف اتفاق می‌افتد.

__
﴿﴿{ درباره شعر دوم که چنین آغاز می‌شود؛

ای رنگ و بویِ تازه با طعمِ زعفرانی
هلّ و گلاب و شربت، حلوایِ تنترانی

خواندی مرا به نامم، شیرین شد از تو کامم
شیرین‌بیانِ اعلا، اکسیرِ جاودانی

در مقدمه عرض کردم همه‌ی احساس شاعر مبادا خرج قربان صدقه مخاطبش شود. زیرا جواب عکس می‌دهد و ذوق زدگی مخاطب را به تسخر بدل می‌سازد. اینجا اما حکایت از قربان صدقه هم گذشته است و ما شاهد توصیفات متوالی و معمولاً خالی از واقعیت بیرونی هستیم، توصیفاتی که گاهی شخص را فراانسان نشان می‌دهد، یا او را آنقدر بزرگ می‌کند، که نمی‌توانیم در جایی دیگر بشکنیم‌َش. متاسفانه توصیفِ زیاد باعث وارد شدن پای ترکیب‌سازی به شعر می‌شود، در حالی که عصر حاضر عصر توصیفات آنچنانی در شعر نیست. و نیز عصر ترکیب‌های خالی از حقیقت هم نیست، در شعر گذشته، ما ترکیبات فراوانی داشتیم «رنگ رخ لاله/ شاه شمشاد قدان/ خسرو شیرین دهنان/ ماه بلند آفتاب/ و از این دست توصیفاتی که خیال پردازی شاعرانه تلقی می‌شد ولی امروز ما به این نوع سروده‌ها که صرفا توصیف و ترکیب را جار می‌زنند و بارگذاری می‌کنند می‌گوییم «شعرهای انتزاعی» با ترکیبات غیرمعقول.
راستش همان‌قدر که آدم‌ها از احساس تهی شده‌اند، شعرهاشان نیز به سمت واقعیت غلونشده پیش می‌رود. دیگر زمان و زبان اجازه نمی‌دهد در شعرهامان، شخصی را مقام الوهی ببخشیم. جوری که بتی بشود، که شکستنش مقدور نباشد.
شعر دوم به همان میزان که پر است از تصاویر و ترکیب‌های نشدنی و دل خوشکنک، به همان میزان (بلکه بیشتر حتا) پر شده از کلماتی که از زبان و زمان شعر امروز، فاصله فراوانی دارد. از «ز» مخفف «از» می‌باشد گرفته تا کلماتی نظیر «اعجاز/ برت/ شق‌القمر/ و نیز افعالی مثل «بدر شد» که ریشه در شعر کهن دارد و جمله‌بندی‌های غیر امروزی. همه و همه ناشی از میل شاعر به ادبیات گذشته است. بنابراین فاصله میان شعر نخست و شعر دوم هم به لحاظ زبانی و هم به لحاظ حسی و عاطفی بسیار زیاد است. گرچه ممکن است در سرایش شعر دوم، شاعر، احساس بیشتری خرج کرده باشد اما توفیق شعر نخست شاملش نشده است.

__
﴿﴿{ درباره شعر دوم که چنین آغاز می‌شود؛

چگونه می‌توانی و به من وفا نمی‌كنی؟
چگونه می‌گریزی و مرا رها نمی‌كنی؟

دلت كه تنگ می‌شود برای چشم‌های من
چرا برای دیدنم خدا خدا نمی‌كنی؟!

غزل آخر، غزلی ساده است، نه هیچ اوجی دارد، نه هیچ فرودی، انگار شاعر انرژی‌اش تحلیل رفته باشد، نشسته است، یک دم غروب، برای دلش گریسته است و محبوبش را که در دوردست قرار دارد، به یاد آورده است و برایش از نبودنش حرف زده است و آن را به شعری ساده بدل کرده است.
هم وزن دوریِ قابل تکرار شعر، که از دو «مفاعلن» در هر نیم‌مصراع شکل گرفته و هم فضای کلی شعر و حتا کلماتی که در آن به کار رفته است، همه و همه به قدری برای‌مان آشناست که انگار همین دیروز شعری در این حال و هوا خوانده‌ایم، این خاصیت شعرهای ساده است.همه شاعران از این شعرها نوشته‌اند و اتفاقاً همه هم شبیه هم نوشته‌اند، تنها شاعرانی از این شعرها ندارند که شاعران حرفه‌ای نامیده می‌شوند که شاید همان‌ها نیز در روزهای نخست نبشته باشند و حالا گردن نمی‌گیرند، راستش من هم چندین شعر این فضایی، مال سال‌های جوانی و خیره‌سری دارم، سال‌هایی که برای فلانی که این هفته انجمن نیامده است، شعر می‌گفتیم و…
خلاصه این‌که واقعن به این شعرها چیزی نمی‌توان گفت جز به قول نادر ابراهیمی «یک عاشقانه آرام» بود و نبودشان برای ادبیات فرقی نمی‌کند، گاهی آن‌قدر شخصی‌ است که شاعر، حتا اگر حرفه‌ای هم شده باشد، دوستش دارد. ولی برای چاپ در دفتر شعر، اصلا توصیه نمی‌شود چون شدیدا تین‌ایجری و خنک است. باقی بقای نرگس افری و شعرهای خوبش.

با ارادت و احترام
مجتبا صادقی

منتقد : مجتبا صادقی

شاعر، نویسنده و روزنامه نگار/ برگزیده کنگره‌ها و جشنواره‌های متعدد شعر/ داوری رقابت‌های ادبی، از دانش‌آموزی و دانشجوبی تا آزاد/ تالیف‌ مقالات و نقدهای متعدد در مطبوعات/ و....



دیدگاه ها - ۲
مجتبا صادقی » 16 روز پیش
منتقد شعر
عرض امتنان و درود بابت آفرینش‌های خوب، بادا که باز بخوانیمت
نرگس افری » 17 روز پیش
ممنونم جناب صادقی از وقتی که صرف مطالعه شعرهای من کردید و نکات بسیار مفیدی که گوشزد کردید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.