ذهنیت نوگرا




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : امیررضا مشک بید حقیقی


عنوان شعر اول : هجو سپید
(پینک
پونک پینک
پونک...)(۱)
تو هم
با سهمِ نخت
درگیری


(۱) م.راهی


عنوان شعر دوم : نوخسروانی
های و های و هوی و هوی، های و هوی و های و هویِ باد
«باد، بودنش ز من بسان من که بودنم به باد»
پَرپَرِ ترانه ی پرنده ای به جست و جویِ باد...

عنوان شعر سوم : هجو سپید ۲
_(آخ واخ!)(۱)
_تمام شد؟
_تمام.
_خدا بیامرزتتان!


(۱)از مجموعه ی شاهین
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
امیررضا مشک‌بید حقیقی، 17 ساله، از گیلان، 3 شعر کوتاه برایمان فرستاده با نام‌های «هجو سپید»، «نوخسروانی» و «هجو سپید2»؛ یعنی دو شعر سپید و یک شعر موزون «نوخسروانی».
«خسروانی» نام نوعی از اشعار کوتاه ایرانی بود که پیش از اسلام رواج داشت. دقیق‌تر این‌که «خسروانی» گونه‌ای از شعر هجایی فارسی است که در سه مصراع سروده می‌شده و نمونه‌هایی از آن از دوره‌ی ساسانی باقی است. ابداع این قالب را به «باربد جهرمی»، خنیاگر عصر ساسانی نسبت داده‌اند. نمونه‌هایی از خسروانی‌های باربد در کتاب «اللهو و الملاهیِ» «ابن‌خردادبه» آمده است. مهدی اخوان ثالث بر مبنای این‌گونه‌ی شعری، اشعاری سروده و آن‌ها را «نوخسروانی» نام نهاده است.
یک نوخسروانی از باربد:
«خاقان ماه ماند و قیصر خورشید
آن من خدای، ابر ماند کامکاران
که خواهد ماه پوشد که خواهد خرشید»
یک نوخسروانی از اخوان ثالث:
«این مثل خوش می‌سرود از کولیان رقّاصه‌ای:
جام بر پیشانی و در رقص، کای بهرام گور
هیچ عامی نیست کاندر وی نباشد خاصه‌ای.»
شعر دوم دوست جوان ما آقای حقیقی هم یک نوخسروانی به معنای حقیقی خود است؛ در عین حالی که نو و مدرن هم هست:
«های و های و هوی و هوی، های و هوی و های و هویِ باد
"باد، بودنش ز من بسان من که بودنم به باد"
پَرپَرِ ترانه‌ی پرنده‌ای به جست‌وجویِ باد...»
شعر نوخسروانی دوست جوان ما، شعری است که در ارائه‌ی تصویر و خرج‌کردن تخیل، یک شعر امروزی است. در واقع مصراع اول جز صوت و صدایی که گویای حضور باد باشد، چیز دیگری نیست؛ یعنی به خودی خود ارزش هنری که هیچ، ارزش دیگری هم ندارد؛ کاری که حتی به شوخی از بچه‌ها و دیگران نیز برمی‌آید؛ اما همین مصراع بی‌ارزش و در واقع صرفا لازم، وقتی در کنار دو مصراع دیگر که ارزش هنری دارند می‌نشیند، طبعا ارجمند شده و صاحب پشتوانه. مصراع دوم نیز چندان امروزی نیست، مگر آن بازیِ زبانیِ غیرپیچیده‌ای است که یادآور بعضی از شعرهای نو نه‌چندان نو دهه‌های 40 و 50 و 60 است که گرایش‌های کلاسیک مشهودی را تداعی می‌کنند. حتی اگر این مصراع داخل گیومه از شاعری دیگری هم باشد، باز نقشی و بازی‌اش را در جایی که قرار دارد، پاک نمی‌‌کند. اما مصراع سوم شعاعی دارد از زبان و تخیل و تصویرسازی؛ زبانی که از راه تصویرسازی به دست آمده است؛ سطری که شعاع خود را به دو سطر ماقبل می‌تاباند:
«پَرپَرِ ترانه‌ی پرنده‌ای به جست‌وجویِ باد...»
اما همان‌قدر که شعر دوم جدی، شاعرانه، قدرتمند و اصیل است(با این‌که بین شعر امروز و دیروز است)، به همان مقدار، دو شعر اول و سوم سطحی و سبک هستند. یعنی وقتی در مقام و بر تخت شعر می‌نشینند، سطح و سبکی و کوتاهی‌شان معلوم می‌شود؛ یعنی هم‌قد و اندازه‌ی شعر نیستند:
«(پینک
پونک پینک
پونک...)
تو هم
با سهمِ نخت
درگیری.»
این نوع حرف‌ها(به‌خصوص اثر سوم) ممکن است حرف‌های جالبی باشند و یا حرفی برای گفتن داشته باشند؛ اما هر نوشته‌ای که چنین باشد، الزاما شعر نیست. امروزه گاه این‌گونه ظریف‌گویی‌ها و نکته‌پردازی‌ها و بازی‌ها به مذاق تنوع‌طلبانی که شعر چندان برایشان جدی نیست، جالب است. چرا که این‌گونه سخنان گاه مکن است حتی در محاوره یا در بُرش کوتاهی از یک مطلب طنز هم قابل ارائه باشد، و جالب هم باشد، اما شعر نیست و نمی‌تواند باشد:
«آخ واخ!
_تمام شد؟
_تمام.
_خدا بیامرزتتان!»
چون تعریف نسبی شعر، نه به زبان گسترده، بلکه به بیان معمول و عادی همه‌کس‌فهم، نباید خالی از تخیل، عاطفه، بیان و زبان ارج و قیمت‌یافته در گسترای شعر باشد؛ گسترایی که به‌واسطه‌ی بلاغت و شیوایی و رسایی و... ایجاد می‌شودنه هر کلامی دیگر؛ اگرچه زبان نثر ارجمند و نظم والا نیز خالی از بلاغت، شیوایی و رسایی نیست؛ یعنی روشن است که هرچه هست، کلام شعر باید فراتر و برتر از نثر والا باشد، باید بگذرد و بگذراند مرحله‌ای از درجات خود را. حال از این رو، آیا نثر سوم ارسالی که آن را شعر سوم خواندیم، می‌توان در جایگاه شعر قرار گیرد؟اگرچه گاه این دو، یعنی شعر و نثر والا، گاه در هم تداخل‌هایی دارند که آن به شباهت‌هایی است که دارند برمی‌گردد؛ شباهت‌هایی در نوع زبان و بیان و گاه حتی در زمینه‌های دیگر؛ اما طبعا یک‌جا شعر باید خود را از نثر جدا کند. با این‌همه من به آقای حقیقی تنها ‌به‌واسطه‌ی شعر دوم بسیار امیدوارم و حتی دو اثر اول و سوم نیز به منِ مخاطب یادآور می‌شوند که این جوان ذهنی مدرن و امروزی دارد و همین ذهنیت اگرچه در این دو اثر چندان به دردش نخورده است، اما قدرت بالقوه‌ای را گوشزد می‌کند.
با آرزوی موفقیت بیشتر برای جوانانی چون آقای حقیقی که در 17 سالگی بسیار جلوتر از سن خود می‌اندیشند و می‌نویسند؛ حال این نوشته چه شعر باشد و چه غیرشعرهایی نظیر اثر اولی و سومی که گویای استعداد و ذهنیت نوگرای ایشان است.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۳
ضیاءالدین خالقی » پنجشنبه 27 شهریور 1399
منتقد شعر
درود. موفق باشید. باز هم شعر بفرست.
امیررضا مشک بید حقیقی » جمعه 28 شهریور 1399
سلام. چشم.
امیررضا مشک بید حقیقی » چهارشنبه 26 شهریور 1399
سلام آقای خالقی عزیز. خیلی ممنونم بابت نقدتون که هم بسیار آموزنده بود و هم من را به ادامه ی این مسیر دشوار امیدوار کرد. خیلی ممنونم بابت وقتتون. پاینده باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.