با رعایت‌های خوب بساز، سپس بتاز




عنوان مجموعه اشعار : بدون عنوان
شاعر : محمدرضا دربندی


عنوان شعر اول : شعر اول
هوای چشم پنجرهِ عجیب ابری بود...
نگاه او مدام پشت پرده، تر میشد...

دوباره شبنمی به دست ابرها میدید...
که لحظه لحظه قطره قطره بیشتر میشد...

چه مهلکند روزهای صاف (او می‌گفت)
که غصه مان میانشان به بغض سر میشد

و کاش روز های ما همیشه باران بود
که از شکستنمان خانه بیخبر میشد

و گفت و بعد از آن شبیه آبشاری شد.
که از صدای ریزشش زمانه کر میشد

و چشم می دواند در پی کسی اما
نگاه زخمی اش نفس نفس هدر میشد

در آه زیر لب شکایتی به حسرت برد :
که در این بازی دائم پرنده، پر میشد

...که آه بر گلوله ی سیاه عاشق کش
که از تپانچه ی چشمش هماره در میشد

...که مرگ سرنوشت شوم آن درختی است
که عاشق ظرافت تن تبر میشد...




عنوان شعر دوم : شعر دوم
تأهل داشتیم اما، تعهد داشتی آیا؟...
پس از سلولمان، بندِ کجایی راستی حالا؟...

میان‌ِ جعبه کادویِ تو جایِ خالی - بودن -
نشانم داده پیوستهِ جهانِ کاستی ها را...

تمامِ روز را غرقم که شب را غرق تر باشم...
درونِ : هرگز آیا لحظه ای میخواستی ما را...

و هر بار از حقیقت میگریزم زنده میمانم...
به لطفِ : آری عاشق بوده ای، میخواستی ما را...

و تا کی قصه پردازی که جورِ دیگری بودی...
که این دارای تنها را تو از من ساختی سارا...

مدامِ زندگی این است: فرداها بدونِ تو...
و این غمگینی که در من کاشتی یارا...

عنوان شعر سوم : شعر سوم
خوب خاطرم مانده
حرف اخرت، این بود:
- دور باش. میدانی؟
این چقدر سنگین بود...

- رحم کن. (نگاهم گفت)
بی اهمیت رفتی...
گفتم آه میمیرم...
پاسخِ تو آمین بود...

من به چشم خود دیدم
جانم از کنارم رفت
آن که را رها کردی
مستحق تدفین بود...

تا هنوز آوارم...
ساعتی که میرفتی...
بین موی تو موجِ...
انفجار صد مین بود...

دور میشدی از من...
دور میشدی از من...
آخرِ سکانسِ ما...
این پلان غمگین بود...

ماه ها به خود گفتم...
در من اشتباهی بود؟
پرسشی که چندین ماه...
منتهی به مرفین بود...

آن زبان بی تردید
آن کلام بیگانه...
عزم راسخِ چمشت...
آیه آیه تبیین بود...

دست رد به سینه ی من،
هرگز اتفاقی نیست...
- تلخی ات - مسبب آن...
مثل خسرو شیرین بود!

آه به «من» ، بیچاره
پاسخش که روشن شد،
یک جرقه یِ مهیب...
توی پمپ بنزین بود...

میپریدی... (ای کاش
سادگیم حدی داشت...)
این پرنده را بی شک...
بی شمار بالین بود...

قرص صورتِ ماها...
سرنوشتشان این بود:
مال تو پر از بوسه
مال من پر از چین بود...
نقد این شعر از : مجتبا صادقی
از همان سطرهای نخستین و کلمات اولیه‌ای که بر کاغذ می‌نشیند می‌شود فهمید که نویسنده‌‌اش چند مرده حلاج است، آینده‌ی ادبی هر شاعری دقیقا از سطرهای صفرش قابل ردیابی‌ست، مهم این است که توان احساسی و عاطفی ایشان را با حافظه‌ی اصلی و قدرت یادگیری‌اش پیوند بزنیم، چنان‌ چه فردی باشد که بتواند خیلی زود قوانین شاعری را بیاموزد و نیز از رقت قلب و شفافیت احساس برخوردار باشد، اهلیت شاعر شدن را دارد. این موضوع، از همان ابتدا قابل استنتاج است که آیا فلانی می‌تواند شاعر بشود با خیر؟ حتما می‌پرسید چگونه ممکن است پی به آتیه ادبی یکی برد؟ اما من به عنوان کسی که نزدیک به سی سال مدیریت یک انجمن ادبی فعال را به عهده داشته‌ام و در این همه سال شاهد آمد و رفت صدها آدم بوده‌ است، کاملا برایم مشخص است که فلان آقا یا خانم، آیا سرانجام شاعر خواهد شد یا خیر؟ متدم این بوده که دو شکل را در او به آزمون می‌سپردم، یکی این‌که یک جمله‌ی احساسی می‌نوشتم واز فرد تازه وارد می‌خواستم آن را به میل خودش ادامه دهد، و برای آن‌که توان موزون نوشتن را نیز در او مشاهده کنم، سطری با وزنی کوتاه می‌نوشتم «ترجیحا تکه‌ای از ترانه و آهنگی معروف» و خواهان نوشتن بر اساس آن آهنگ می‌شدم، پس هر دو توان طرف را می‌سنجیدم، حال یکی استعدادش رشد سریع بود و دیگری، آهسته آهسته ذهن و کلام و شعرش شکل می‌گرفت، در نهایت اما حتمن شاعر می‌شدند، این‌که شاعری قوی و یا ضعیف می‌شوند دیگر بستگی به توان و ظرفیت و وقت‌گذاری و مطالعه و ر‌وش و رفتار طرف دارد. این البته یک روش تجربه شده‌ی شخصی‌ست. بر اساس همین تجربه است که شعرهای دوست نادیده جناب «محمدرضا دربندی» را در اولین سال شاعری قابل ستایش دیده‌ام و می‌خواهم چند کلمه‌ای راجع به سه شعر ارسالی‌اش گپ بزنم، تا چراغی روشن‌تر را آن دوردست که او شاعرتر است، برافروخته ببینیم؛


⟨اولین سروده ---››››››
#
هوای چشم پنجرهِ عجیب ابری بود...
نگاه او مدام پشت پرده، تر میشد...

دوباره شبنمی به دست ابرها میدید...
که لحظه لحظه قطره قطره بیشتر میشد…

محمدرضا می‌خواسته در وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن غزلی بنویسد که در تقطیع و سرایش دچار ناهماهنگی شده است، او تنها در دو سطر این وزن را رعایت کرده است و آن دو عبارت‌اند از «که از شکستن مان خانه بی‌خبر می‌شد» و «که از تپانچه‌ی چشمش هماره در می‌شد» بهترین شیوه‌ی به خاطر سپردن وزن، نیز این‌که بشود ملکه‌ی ذهن‌مان وزن، و مدام قابل تکرار باشد، این است که برویم هرچه کتاب شعر در خانه داریم، یا مثلا دیوان حافظ را برداریم و بالای هر شعری، وزن آن شعر را بنویسیم و بعد یک‌بار مصرع و یک‌بار وزن را بنویسم تا آن‌جا این تمرین را ادامه دهیم که اوزان عروضی بشود ملکه‌ی ذهن و ما حتا با شنیدن یک آواز یا یک جمله مسجع و یا تابلوی مغازه‌ها، بتوانیم وزن آن را بگوییم، راحت‌ترین کار برای یادگیری وزن واقعن همین است، مثل جدول ضرب است که با تکرار و تکرار و تکرار در مخیله‌ات جا خوش می‌کند، مثال؛

یوسف گم‌گشته باز آید به کنعان غم مخور
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

حتا اگر ایرادمان بیشتر است می‌توانیم تکه تکه، یا رکن به رکن پیش برویم، در این صورت محال است ذهن درکیر نشود و موفق بیرون نیاید.

یوسف گم/ فاعلاتن / گشته باز آ/ فاعلاتن / ید به کنعان/ فاعلاتن / غم مخور/ فاعلن
کلبه‌ی اح/ فاعلاتن / زان شود رو / فاعلاتن / زی گلستان /فاعلاتن /غم مخور/فاعلن

کدام آدم را سراغ دارید با تکرار این همه شعر و این همه بیت و این همه تقطیع و هجی کردن، وزن در ذهنش جا خوش نکند؟ اگر چنین نشود که دیگر طرف باید کاملن قید یاد گرفتن وزن را بزند و برود غاز بچراند. پس از حل این معضل است که می‌شود راجع به دیگر مختصات شعر صحبت کرد، چون الان من هرچه بخواهم بگویم می‌رسیم به جمله‌ای که شعر نیست. تنها درباره برخی مفاهیم کاربردی و ضد معناهای ایجاد شده خدمت محمدرضا خان عرض کنم؛ مصراع‌ها و ابیات هر شعر در واقع مکمل یکدیگر باید باشند، وقتی فضای شعرمان به یاس می‌گراید، پس تمام شعر باید دلگیر باشد. ضمن ان‌که معنای برخی بیت‌ها درست نیست، مثلا گفته‌اید «روزهای ما همیشه بارانی بود و از شکستن ما خانه بی‌خبر می‌شد» که کلمه‌ بی‌خبر مکمل معنای بیت نیست، کلمه‌ی درستش «باخبر» است چون خانه از حال ما باخبر شده بود. و دیگر مواردی که معنای‌شان درست و راست نیست.


⟨دومین سروده ---››››››
#
تأهل داشتیم اما، تعهد داشتی آیا؟...
پس از سلولمان، بندِ کجایی راستی حالا؟...

میان‌ِ جعبه کادویِ تو جایِ خالی - بودن -
نشانم داده پیوستهِ جهانِ کاستی ها را...

در این سروده ایراد به قافیه و ردیف کشیده شده، من ابتدا تصور می‌کردم قافیه‌ی شعر الف است و «آیا و حالا و را» قافیه‌ی شعر هستند اما بعد متوجه شدم، شاعر در بیت‌های بعد «را» را ردیف قرار داده است و خواستی و داشتی و ساختی را قافیه قرار داده، به این ترتیب باید خدمت دوست جان خودم بگویم، کاملا اجرای اشتباهی از قافیه را شاهد هستیم، شما باید همان الف یا آی آخر کلمات را مبنای قافیه قرار می‌دادی و شعر را با همان الف تا پایان پیش می‌بردید، الان ایرادی که الف‌های بعد از بیت سوم دارد این است که، را را دو بار پشت سر هم تکرار کرده‌اید که خلاف قانون عروض و قافیه است. در ثانی داشتی و ساختی و خواستی با هم هم‌قافیه نیستند، نیاز است ضمن یادگیری عروض به شناخت قافیه نیز بپردازید، قافیه شامل شباهت دو حرف آخر هر کلمه، یا حرف آخر و حرکت ماقبل آن که «روی» گفته می‌شود اطلاق می‌شود، به شرط آن که حروف آخر، الحاقی نباشد و مال خود کلمه باشد، در سه کلمه‌ی ساختی، خواستی و کاشتی، یای آخر هر کدام، الحاقی است، یعنی اصل کلمه ساخت بوده، یا به آن ملحق شده و ساختی شده، با حذف حرف الحاقی ما با سه کلمه‌ی ساخت، کاشت و خواست مواجهیم، گفتیم قافیه به دو حرف آخر هر کلمه گفته می‌شود، چون حرف آخر هر سه کلمه «ت» می‌باشد، پس به حرکت کلمه قبلی نگاه می‌کنیم، هر سه کلمه، حرف یکی مانده به آخرشان ساکن است و حرکت ندارد، بنابراین چون در قافیه یا باید دو حرف آخر شبیه باشند یا حرف آخر و حرکت حرف ماقبل آخر. هر سه کلمه حرف آخرشان یکی‌ست اما حرف ما قبل آخرشان حرکت ندارد و چون حرف ما قبل آخر ساکن است پس باید مشابه باشد که نیست، خ و س و ش سه حرف مانده به آخر آن سه کلمه است نامتشابهند.
این ضعف متاسفانه باعث شده بیت‌های خوبی که می‌توانستند از یک شعر درست باشند، تنها بمانند، بیتی مثل بیت «سارا» که در میان سایر بیت‌های مشکل‌دار، تنهاست و حیف!


⟨سومین سروده ---››››››
#
خوب خاطرم مانده
حرف آخرت، این بود:
- دور باش. میدانی؟
این چقدر سنگین بود...

- رحم کن. (نگاهم گفت)
بی اهمیت رفتی...
گفتم آه میمیرم...
پاسخِ تو آمین بود...


شروعی بی‌مثال برای یک شبه غزل روایی که همه‌ی آن‌چه در سرآغاز این نقد گفتم، به خاطر این سر‌وده بود، زیبایی این آغاز، نویدبخش آتیه‌ای روشن است برای محمدرضا بندی، که امید می‌رود با رفع مشکلات عدیده‌اش که البته برای یک‌سال شاعری، بدیهی است و عجیب نیست، او بتواند شاعری، بعدا، مولف و موثر باشد که هم دیگران از او، یاد بگیرند و هم اثر بپذیرند از وی، اما این خوبی و یک‌دستی دیری نمی‌پاید که نقصان فرگیرش می‌شود و آن نقیصه ایراد وزنی در چند جای شعر‌ است. مانند دو سروده نخست این شعر هم به گره کور ایرادر وزنی خورده است و نجاتش در تغییراتی کوچک رخ خواهد داد. خوبی‌های شعر سوم را در چند نکته‌ی کوتاه می‌توان چنین دانست؛

الف/ رعایت روایت خطی، بدون پرداختن به مساله‌ای فرعی
ب/ انتخاب واژگانی هم‌راستای شعر که خود نشان از بلوغ ادبی دارد
ج/ رعایت اصول اولیه شعر مانند وزن و قافیه و ردیف «حداقل بیش از دو متن قبلی»
د/ نگرش منطقی به محتوای ابیات
ه/ بهره‌مندی از احساس و عاطفه و تخیل در طول و عرض شعر
و/ هماهنگی بین سطرها و مکمل بودن هر سطر برای دیگری
ز/ نگاهی روزآمد و استفاده از فضاهای مدرن در نبشتار، چون پمپ بنزین و میدان مین
ح/ شروع و پایانی استاندارد و قابل انتظار
ط/ تصاویری عموما شخصی که در شعر دیگران دیده نمی‌شود.
ی/ رعایت تعلیقی سینمایی و لو ندادن داستان تا پایان قصه

این رعایت‌های خوب و به‌گاه، محمدرضا بندی را در سرودن این شعر موفق جلوه داده و کاش با ویرایشی دیگر و با رعایت وزن در تمام سطور، یک شعر خوب را به مخاطب خود هدیه دهد، فراروی او از این به بعد ساحتی وسیع از کلمه است و تصویر، اوست که باید با مطالعه و دقت و آرمان‌‌خواهی ادبی، خود را از اینی که هست، بالا بکشد و برساند به جایی که کلمه‌ی «شاعر» برازنده‌ی نام و شخصیت او باشد. پس بتاز که شکار مضمون از مراتع حیرت، دور از دسترس نیست.

با احترام و ارادت
مجتبا صادقی

منتقد : مجتبا صادقی

شاعر، نویسنده و روزنامه نگار/ برگزیده کنگره‌ها و جشنواره‌های متعدد شعر/ داوری رقابت‌های ادبی، از دانش‌آموزی و دانشجوبی تا آزاد/ تالیف‌ مقالات و نقدهای متعدد در مطبوعات/ و....



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.