زوال یا انهدام؟




عنوان مجموعه اشعار : ۹۹۶-۴
شاعر : مهران عزیزی


عنوان شعر اول : ۹۹۶-۴۱
می‌نشیم روی شن داغ
زیر سقفی که نیست
با دستهایی کوتاه
صدایی گرفته
لب‌هایی ترک‌خورده

بغضی دُرُشت
پا به پای غبار
راه هوا را بسته‌ است

کوچه‌ها را که باران اسیدی می‌شوید
کفش‌هایی که نیست
درمی‌آید از پاهایی که نیست
جا می‌مانَد در گل
گل متعفن

روزگاری پاها جا ماند روی مین
دل‌ها جا ماند در نخلستان
خاطرات شرجی شط
چشم‌های سیاه دخترِ عشیره
نگاه منتظر مادری که نیست
رفت
با بادی که دیگر برنگشت

نشسته‌ام روی شن داغ
زیر پای دودکش‌های بلند کارخانه‌ی فولاد
که اخم کرده‌اند و چشم دوخته‌اند به افق
افراشته و متفرعن

ضربان دارد خاک
روی رگ‌هایی قطور
که خون سیاه زمین را مکیده‌اند

صدایی که دیگر نیست
از حلقوم مجروحم در نمی‌آید
ترکِش‌ها خیلی نامردند
نکشته‌اند
صدا را بریده‌اند

نگاه کودکم
از تکه‌های داغ خمسه خمسه
نافذتر و برنده‌تر است
تکه تکه می‌شوم و قطره قطره می‌چکم روی شن
کاش جای این که داغی قبضه دستم را بسوزاند
خمپاره‌ی سرگردانی
یک‌جا هستم را سوزانده بود

اینطور منتظر مُردن ماندن
در غبارِ هوا و دمه‌ی فولاد و هُرم شعله و تنوره‌ی دودکش‌ها
بی صدایی که برسد
بی‌ دستی که بگیرد
بی پایی که برود
بی چشمی که دیگر حتی بگرید
زندگی من است

عنوان شعر دوم : -
-

عنوان شعر سوم : -
-
نقد این شعر از : لیلا کردبچه
آیا نوشتن می‌تواند سپری دفاعی دربرابر زوال و نیستی باشد و دربرابر آن بایستد؟ آیا نوشتن می‌تواند آنچه رفته یا از دست رفته را برگرداند؟ آیا نوشتن می‌تواند آنچه از بین رفته است را بازتولید کند؟ این مهم‌ترین پرسشی است که خوانش شعر آقای عزیزی پیش روی مخاطب می‌گذارد.
سطرسطرِ این شعر، مویه است بر جای خالیِ از دست رفته‌ها. شاعر از هرچه می‌گوید، فقدانِ آن را نیز مقابلش می‌نشاند، و به این شیوه، هستی و نیستی را در کنار هم و دوشادوش هم پیش می‌برد:
«می‌نشینم ... زیر سقفی که نیست/ با دست‌هایی کوتاه/ صدایی گرفته...»، «بغضی دُرُشت ... راه هوا را بسته‌ است»، «کفش‌هایی که نیست/ درمی‌آید از پاهایی که نیست...»، «پاها جا ماند روی مین»، «دل‌ها جا ماند در نخلستان»، «نگاه منتظر مادری که نیست»، «بادی که دیگر برنگشت»، «صدایی که دیگر نیست/ از حلقوم مجروحم درنمی‌آید»، «ترکِش‌ها ... صدا را بریده‌اند»، «بی صدایی که برسد/ بی‌ دستی که بگیرد/ بی پایی که برود/ بی چشمی که دیگر حتی بگرید...» و... یعنی هرچه هست، فقدان است و جای خالی.
امّا فقدان و نیستیِ موجود در این شعر، از جنس «زوال» نیست که «زمان» و «گذشت زمان» در آن دخیل باشد و خود را به اشکال گوناگون همچون «فرسودگی»، «پیری»، «مرگ» و... نشان دهد، بلکه از جنس «انهدام» است؛ از جنسِ «به‌یکباره از بین رفتن»، از جنسِ «بی‌مقدمه نابود شدن»، و این چیزی است که در بلایای طبیعی و غیرطبیعی که دفعتاً بروز می‌یابند، دیده می‌شود، مانند «جنگ»، و این شعر، یک شعر «جنگ‌زده» است.
در آن دسته از آثار هنری که زوال را دستمایۀ خلق خود قرار داده‌اند، نوعی مقاومت دربرابر زوال و نیستی و پذیرش آن به چشم می‌خورد و مثلاً شاعر با چنگ انداختن به خاطرات جوانی، سعی می‌کند پیری و مرگ را فراموش یا دور کند. امّا آنجاکه سخن از انهدام است، دیگر پذیرفتن یا نپذیرفتن معنی ندارد؛ در یک لحظه اتفاق می‌افتد، و تمام!
این شعر نیز چنین اثری است. اتفاقی افتاده، که موجبِ انهدامِ بسیاری چیزهای دیگر شده، و شاعر دارد نابودیِ آن چیزها را یکی پس از دیگری نشان می‌دهد، بی‌آنکه به عاملِ اصلیِ انهدام، اشارۀ صریحی داشته باشد.
شعر آقای عزیزی را باید از شعرهای ضدجنگِ موفق دانست که البته توجه به جلوه‌های زبانیِ آن نیز نشان می‌دهد که این توفیق، صرفاً در حوزۀ مضمون نیست، بلکه بر پایه‌های زیباشناسانۀ نسبتاً محکمی نیز استوار است.

منتقد : لیلا کردبچه

شاعر، پژوهشگر، ویراستار. فعّال در حوزۀ شعر. دکترای ادبیات معاصر.



دیدگاه ها - ۱
مهران عزیزی » 17 روز پیش
سلام و عرض ادب. عنوان نقد را که پیش از انتشار دیدم، راستش دلم ریخت. گفتم دست‌ورزی ناشیانه در بی‌وزنی مضحکه‌ام کرده‌است. بعد ولی نقد بزرگوارانه‌تان را که خواندم امیدوار شدم به این که شاید بتوانم در این فضای برای من تازه، با جرأت بیشتری تجربه کنم. ممنونم از حسن نظرتان و البته واقفم که مهربانانه به دیده‌ی اغماض نگریسته‌اید به نوشته‌ام. بسیار سپاسگزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.