معجزۀ موسیقی



عنوان مجموعه اشعار : .
عنوان شعر اول : .
دل‌تنگمت ای غیابِ مشهود، ای جانِ مُجلّلِ عدم‌پوش
تاریخِ همیشه‌های مفقود! ای خالقِ عالمِ فراموش
یک لحظه حجاب می‌گشایی تا خوب ببینمت سراپا؟
یک لَمحه به جسم در میایی تا تنگ بگیرمت در آغوش؟
دریاب مرا که رفت از خویش، دریاب مرا که از سر افتاد
اینک منِ از غمِ تو مضطر، اینک منِ در پیِ تو مدهوش
اینک منِ از قفس رهیده، چون شعله به خار و خس تنیده؛
چون الکلِ از نفس پریده گویی که پریده از سرم هوش
اینک من و رنج جاودان و... عمری که گذشت در فراقت
صبری که به¬سررسید آرام، جانی که به لب رسید خاموش
بازآ که به تاب و تب نشستند، از دوری‌ات ای نویدِ پیوند،
این دل که مرا امانت از توست، این سر که مراست بر غَلَنْدوش


عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : آرش شفاعی
از خواندن غزل شما در حال خواندن، لذتی برای مخاطب حاصل می‌شود. در این شکی نیست. اما انتخاب عنوان این نقد بر این اساس بود که معتقدم این حال و لذت بیشتر از اینکه ناشی از هنرمندی زبانی و تصویری شاعر باشد، نتیجۀ موسیقی است. شما ممکن است در لحظه برای مخاطب لذتی بیافرینید اما قانع شدن به همین حد از لذت هنری، برای شاعری که می خواهد در مسیر شاعری بماند، خطرناک و فریبنده است. توانایی شما در بهره بردن از جنبۀ موسیقیایی شعر قابل توجه است اما دقت کنید این نه همۀ شعر، که بخشی از شعر است و باید سعی کنید توانمندی‌هایتان را در حوزۀ زبان و تخیل ارتقا دهید. بگذارید با استفاده از شعر صحبت کنیم:
گفته اید:
اینک منِ از قفس رهیده، چون شعله به خار و خس تنیده؛
چون الکلِ از نفس پریده گویی که پریده از سرم هوش
در این بیت با چهار حالت از شاعر رو به رو می شویم. شاعر اولاً از قفس رهیده است (پس حرف از رهایی است) ثانیاً چون شعله به جان خار و خس‌ها افتاده است (پس حرف از سوزندگی است) ثالثاً چون الکل از نفس پریده است( پس احتمالاً حرف از مرگ است چرا که از نفس پریده است) و رابعاً هوش از سرش پریده (پس احتمالاٌ حرف از مستی است) در مجموع شاعر رهاست، مست است، رو به مرگ است و سوزنده است. میان مستی و رهایی و بیخودی می توان نسبت معنایی برقرار کرد اما سوزندگی و رو به مرگ بودن چه نسبتی با این مجموعه دارد؟ به نظر می‌رسد اصل چینش این مجموعه از کلمات در کنار هم نه براساس ایجاد یک تصویر منسجم؛ که براساس قافیه های درونی بوده است: رهیده، تنیده، پریده!
نکتۀ دیگر این که این شعر و شعرهایی مانند این نسبت خود را با زمان و مکان گم کرده‌اند. حرف‌هایی کلی، کلماتی که نسبتی با زبان امروز ندارد و فضایی که به زندگی و واقعیت پیرامون شاعر دخلی ندارد. نمی‌گویم همه باید شعر اجتماعی و سیاسی بگویند، عاشقانه‌هایی می‌شود گفت که ربط شاعر با زمانه، پیرامون و واقعیت وجودی اش را مشخص کند. دور افتادن شاعر از خودش، زمانه و جغرافیای پیرامونش باعث می‌شود که به دور باطل تولید شعرهای بی ارتباط با زندگی امروز و دغدغه‌های مخاطبانش بیفتد و البته هر شاعری که ارتباط خودش را با خودش قطع کند، ارتباطش با دیگران نیز قطع خواهد شد.

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.