در سنگلاخ




عنوان مجموعه اشعار : غزل و‌رباعی
شاعر : سیدمسعود ساداتی


عنوان شعر اول : ...
کو آنکه ز مال خویش برداشت و رفت
هر آنچه که جمع کرد بگذاشت و رفت

یارا ز گذشتگان دمی عبرت گیر
بهتر که فقط بذر نکو کاشت و رفت

عنوان شعر دوم : ...

در خواب چو از باده ی وصلت خوردیم
دیدیم که از شوق وصالت مُردیم

گفتیم که حکمتی است در این هجران
الحمد که ما نیز به آن پی بردیم

عنوان شعر سوم : گرفتار
تنها به رخ از شهر سزاوارتری تو
اما به ضمیر از همه مکارتری تو

از عاشق هر قصه وفادارترم من
از لیلی هر قصه دل آزارتری تو

گفتم که از این لطف که کردم به چه ارزم؟
گفتی که ز هر ناکس و کس خوارتری تو

پروانه شدم سوختم از آتش این عشق
دیدم که ز هر شمع ستمکاری تو

کس نیست که گوید بمن ای عاشق ساده
هرقدر کنی لطف گرفتارتری تو
نقد این شعر از : ابراهیم اسماعیلی اراضی
این سومین نوبتی‌ست که آثار دوست گرامی و تازه‌نفس پایگاه محترم نقد شعر، آقای سیدمسعود ساداتی در این فضا روی میز نقد گذاشته می‌شود؛ پس ممکن است برخی نظرات من شبیه نظرات همکاران عزیزی باشد که پیش از من درباره‌ی سروده‌های ایشان نوشته‌اند. البته پیش از آغاز نوشتن این سطرها، فرسته‌های قبلی ایشان را نیز مرور کردم تا صرفا بنا به همین سه سروده‌ای که در این نوبت پیش روی ماست، داوری نکنم و تلقی فراگیرتری از توانایی‌ها و کم‌تجربگی‌های احتمالی ایشان داشته باشم. و پس از این مرور، به این نتیجه رسیدم که دوست جوان ما اگرچه حدود سه سال سابقه‌ی سرودن دارند، در همه‌ی این مدت و به طور پیوسته، با نقد دقیق و موشکافانه‌ی به‌روز، مواجه نبوده‌اند وگرنه می‌باید حداقل در حیطه‌ی زبان و بیان، به تازه‌جویی‌های بیشتری می‌پرداختند. البته مطالعه‌ی هدفمند و پیگیرانه‌ی آثار معاصران هم در این زمینه، بسیار تعیین‌کننده است. چنان که از پیام‌های ساده و صمیمانه‌ی دوست گرامی‌مان در حاشیه‌ی دو نقد قبلی برمی‌آید، ایشان با باورمندی قابل ستایشی به آثار گذشتگان شعر فارسی، در پی تجربه‌ورزی در فضاهای قدمایی هستند و به همین دلیل، سروده‌هایشان چه به لحاظ ساخت و لحن و چه از منظر ماهیت و محتوا، رنگ قدمایی دارند؛ حال آن که ما نباید فراموش کنیم هیچ‌یک از بزرگان قدما نیز به طور تمام و کمال، پیشینیان خود را تکرار نکرده بلکه تلاش کرده که راه‌های رفته‌ی پیشینیان را ادامه دهد تا به منزل‌های تازه‌تری برسد؛ وگرنه کلیت شعر فارسی، بسیار لاغرتر و کم‌جذابیت‌تر از این می‌بود و دیگر با چهره‌ها و سبک‌های گوناگون مواجه نمی‌بودیم. به همان صورت که پایبندی به یافته‌های قدما ارزشمند است، یافته‌های معاصران هم قابل احترام است؛ خصوصا که دقیقا از همان زبانی استفاده می‌کنند که محمل تجربه‌های تازه‌ی زیستی مخاطبان است و اساسا حاصل ضرورت‌هایی‌ست که در طول سالیان متمادی، به شکل طبیعی پیش آمده است.
در رباعی اول، سراینده بنا به شیوه‌ی حکمای شاعر یا شاعران حکیم، با استفهامی انکاری در مصراع نخست آغاز می‌کند و در مصراع دوم، با حکمی قطعی، پاسخ پرسش خودش را می‌دهد. در مصراع سوم، کار به توصیه می‌کشد و نهایتا در مصراع چهارم، دستورالعمل نهایی صادر می‌شود. اگر بخواهیم آسیب‌های این روش را بربشماریم، قبل از هر چیز باید بگوییم که مخاطب امروز، منتظر گفت‌وگوست، نه نصیحت؛ پس تسلیم چنین لحنی نمی‌شود؛ حتی اگر اصل موضوع را کاملا قبول داشته باشد. روزگار تسلط رسانه، روزگار ارائه‌ی پیشنهاد است. نکته‌ی مهم دیگر این است که سراینده، فقط جملاتی اخباری و خبری را موزون کرده که در آنها اثری از نگاه شاعرانه نیست. نگاه پشت این چهار سطر، حتی دغدغه و دریافتی شخصی هم نیست که بتوان گفت چیزی از تازگی که خمیرمایه‌ی هنر است، در آن دیده می‌شود؛ توصیه‌ای همیشگی‌ست که چون نیک بنگریم آدمی، آن را بیشتر گفته و کمتر، عملی کرده است. یکی از دلایل مهم تازه‌نبودن این شیوه و محتوا نیز همان تکرارشوندگی آن است. همه‌ی حکما گفته‌اند و همه‌ی دیگران هم تکرارش کرده‌اند. حالا در نظر بگیرید که یک محتوای تکراری، با صورت و لحنی غیرتازه نیز بیان شود؛ نتیجه، مشخص است. و اگر در این بیان، سستی و ضعف کلام هم مشهود باشد که دیگر هیچ! من اگر بخواهم این چهار مصراع را از وزن خارج کنم و به صورت جملات ساده و شیوا بنویسم، نتیجه، چنین خواهد بود: «کو کسی که چیزی از مال خویش، برداشته و با خود ]به سفر آخرت[ برده باشد؟ هر کسی، هرآنچه جمع کرده را گذاشته و رفته است. ای یار من، دمی (اندکی!) از گذشتگان عبرت بگیر! آن کسی عاقبت بهتری داشت که بذر نیکویی کاشت و رفت (یا همان بهتر که بذر نیکویی بکاریم و برویم)». خب، حالا کافی‌ست تغییرات دستوری وترتیبی ارکان جملات را که عمدتا حاصل تحمیلات وزن و قافیه است، بررسی کنیم تا متوجه شویم که آنچه نوشته شده، با آنچه اندیشیده شده، چقدر تفاوت دارد.
در رباعی دوم نیز با چنین سستی‌ها و پریشانی‌هایی مواجهیم. به عنوان مثال «دیدیم» به ضرورت وزن، از مصراع نخست، به مصراع دوم رفته است (در خواب دیدیم) و از آن مهم‌تر این که مخاطب نه متوجه حکمت هجران می‌شود و نه متوجه می‌شود که راوی چگونه به آن پی برده است! و البته از اصول زبان و بیان هم فعلا می‌گذریم.
در سومین سروده که در پیکره‌ی غزل، نقش گرفته نیز همچنان با کاستی‌ها و لغزش‌هایی که به آنها اشاره شد، مواجهیم. در همان مصراع نخست، می‌توانیم بپرسیم: چرا «تنها» و چرا «سزاوار»؟ در همان بیت نخست، می‌توانیم بپرسیم نسبت «سزاوار» با «مکار» چیست که در تقابل با یکدیگر قرار گرفته‌اند؟ (نسبت «رخ» و «ضمیر» مشخص است). سراینده می‌خواسته بگوید «هرچند به ظاهر، در شهر، از همه، درستکارتر هستی اما در باطن، مکارترینی!» ولی در تنگنای وزن قرار گرفته و چون نتوانسته کلماتی که می‌خواسته را در ترتیب عروضی مشخص بنشاند، تصمیم گرفته سراغ واژگانی برود که تصور می‌کرده معادل یا به قول معروف، مترادف کلمات مد نظرش هستند؛ غافل از اینکه هر دو معنای نسبتا نزدیکی ـ و حتی معانی بسیار نزدیک ـ نمی‌توانند متعارف باشند؛ چراکه هر واژه‌ای، بارهای خاص خودش را دارد. در بیت دوم، قافیه‌ی «دل‌آزار» چنین وضعیت تعجب‌برانگیزی را باعث می‌شود. لیلی، سمبل معشوق است و اگر کسی دل‌آزار باشد که محبوب نخواهد بود؛ خصوصا وقتی که راوی ماجرا، در دیده‌ی مجنون نشسته باشد. بیت سوم، از سستی بیان، رنج می‌برد. استخدام صفت «ستمکار» برای «شمع» هم بیش از هر چیز، حاصل الزام قافیه است. و نهایتا باز هم با یک جمله‌ی خبری، غزل به پایان می‌رسد؛ بدون اینکه بالی به آسمان خیال، گشوده و در حوالی شعر، پر زده باشد.
دوست خوب جوان من آقاسیدمسعود ساداتی عزیز! قرار نداشته‌ام و ندارم که به کسی از هم‌مدرسه‌ای‌هایم سخت بگیرم. من شاید کمی زودتر از شما وارد مدرسه‌ی ادبیات و شعر شده باشم اما خودم نیز هنوز مثل همه‌ی دیگران، شاگردی می‌کنم تا بتوانم دریافت‌های دقیق‌تری از این جوهره‌ی بزرگ داشته باشم. آنچه گفتم، برای این بود که کمی زودتر از سنگلاخ‌ها بگذری و به قسمت‌های دوست‌داشتنی‌تر مسیر برسی. در سروده‌هایت نشانه‌هایی هست که من را به رسیدنت امیدوار می‌کند. پایدار باشی.

منتقد : ابراهیم اسماعیلی اراضی

شاعر، ترانه‌سرا، منتقد ادبی     ابراهیم اسماعیلی‌اراضی زاده‌ی یلدای 1353 اصفهان است. بیشتر بر حوزه‌های غزل، ترانه و آموزش و نقد ادبی متمرکز بوده و سعی کرده از زوایای تازه، به مبانی ساختاری و ماهیتی شعر اصیل ایرانی، توجه داشته باشد؛ البته ...



دیدگاه ها - ۳
سیدمسعود ساداتی » 17 روز پیش
در رباعی دوم منظورم در خواب دیدن نبود در خواب باده رو خوردیم دیدیم که مُردیم یعنی نتیجه ای که از خواب دیدیم مُردن بود...مثال بزنم دیشب تو خواب یه بستنی خوردم دیدم عجب چیزیه این دیدم نتیجه گیریه غزل سوم؛ مکار و غدار بمعنای بسیار پرفریب و حیله گر هستند و خیلی خیلی کم پیش میاد که مکار به معنای پرفن باشه یعنی ترفندهایی که با آنها دل می‌بره مثلا «ظالمان مکار چون هم پشت شوند ظفر یابند» نکته بعدی لیلی نماد معشوقه ولی آیا دل آزار نیست؟ لیلی به تنهایی نمادزیبایی و دلبریه و من جفاکاربودنش روبادلآز
سیدمسعود ساداتی » 17 روز پیش
بخش۲ این همه دارند مقاومت میکنند در برابر شعر کهن ما چراغ خودمونو روشن میکنیم حالا میخاد مخاطب داشته باشه یا نه...اما در مورد اشعار اول اینکه رباعی اول مخاطبش خودم هستم و در پاورقی اشاره میکنم که هرجا نصیحت کردم به خودمه...ثانیا اثرگذاری که میفرمایید فقط کافیه از صدها نفری که میخونن روی یکی اثر بزاره و «من احیاها الناس فکانما احیاالناس جمیعا»...چون همه مخاطب مثل شما حرفه ای نیستند عوام هم وجود داره
سیدمسعود ساداتی » 17 روز پیش
بخش اول؛سلام ممنون ازنقدشما بزرگوار...درمورد کهنگی خب سلیقه ی شخصی است من در هیچ انجمن شعری هم نرفتم ولی خب وزن وقافیه وجزییات رو ذاتا وبصورت سماعی میشناسم و شاعر معاصر بسیار زیاد شده (از سه نفر یکی شاعره) وازهرهزار شاعر یکی خوبه..و اگر کسی بخواد رو شعر ادبیات معاصر اثر بزاره میزاره دیگه و نیازی به امثال من نیست مخلص کلام بقول صائب «یک عمرمیشود سخن از زلف یار گفت/ در بند این مباش که مضمون نمانده است» یا مولانا میگه «تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید /تو یکی نه ای هزاری تو چراغ خود برافروز»

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.