ماجرای روایت




عنوان مجموعه اشعار : ندارم
شاعر : لیلا معصومی نایینی


عنوان شعر اول : زن عاشق
زن عاشق شبیه هیچ کس است، گم شده از کتاب‌ها نامش
پشت لبخند او نخواهی دید، زخم را تو به توی اندامش

«آری آغاز، دوست‌داشتن است، گرچه پایان راه ناپیداست...»*
با همین شعر می‌شود آغاز، عاشقی‌های بی‌سرانجامش

به که می‌گفت درد عشقش را؟ که صبا قاصدی خبرچین بود
با دو بال شکسته برمی‌گشت، هر کبوتر که برد پیغامش

مطبخ و بستری فراهم شد، زن عاشق، زنی پر از غم شد
مرد تنها پرنده‌ای می‌خواست، شب به شب دانه ریخت در دامش

دشت‌ها تا صدا کند زن را، آبرو ریخت، مثل باد گریخت
مادیانی که بوی جفت شنید، با چه افسار می‌کنی رامش؟

ساری از سنگ بر زمین افتاد، «- آری آغاز دوست‌داشتن است...»
گفته بودند با همین نجوا، بوسه زد زن به چوب اعدامش

زن عاشق ولی هنوز اینجاست، هست و دارد دوباره می‌شکفد
کوچه آبستن از گُل و هوس است، صبح فردا که عطر بادامش...


*آری آغاز دوست‌داشتن است، گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست‌داشتن زیباست

عنوان شعر دوم : سارویه
بر تپه‌های سارویه*، جادوی ماه روشن بود
بر تپه‌های سارویه، او در برابر من بود

فانوس شب که روشن شد، دستی مرا ربود از من
لب از لبش لبالب شد، تن از تنش تناتن بود

عشقی عتیق را می خواست، در بطن خاک واکاود
دستان مرد، پر شهوت، مشغول کشف یک زن بود

بر تپه‌های سارویه، تا گفت: دوستت دارم
پژواک صد هزاران زن، در من ، صدای شیون بود

دژ-قلعه‌ی کیانی بود آنجا که او مرا بوسید
شاید که نطفه گیر، آنجا، تهمینه از تهمتن بود

تا گفت: دوستت دارم، دشتی سواره بر ما تاخت
وقتی عرب رجز می‌خواند، ویرانگی، مطنطن بود

در زیر پای ما دالان دالان کتاب، یک جا سوخت
زاینده رود را دیدم، گریان به حال میهن بود

پنهان شدم در آغوشش، اشرف به تاخت فرمان داد
ساروجها فرو می ریخت، تقدیر دژ، شکستن بود

تا آمدم که برخیزم، آتش به پیکرم پیچید
گلهای دامنم می سوخت، یک دشت خون به دامن بود

یک لحظه گفتم آری عشق، ما را نجات خواهد داد
تدبیر ماندنش کردم، تقدیر عشق رفتن بود

در اکتشاف ها دیدند، یک زن به هیأت آغوش
آتش گرفته بود اما، مشغول دل سپردن بود


بیست و هشتم مهرماه نود و پنج
ویرایش دوباره :هفده آبان ماه نود و پنج

تپه‌ی سارویه یا تپه اشرف یا کهن دژ، تپه ای است باستانی در کناره‌ی شمالی زاینده رود . گفته‌اند این قلعه پیش از طوفان نوح ساخته شده، برخی منابع ساخت آن را به تهمورث کیانی و برخی به گشتاسب نسبت داده‌اند . آنچه مشخص است در آنجا کتابخانه‌ای وسیع و مستحکم ساخته شده بود که بعد از حمله‌ی اعراب دژ و کتابها همه نابود شد . به‌علاوه این تپه محل تاخت و تاز اشرف افغان نیز بوده است.

عنوان شعر سوم : ایزد مرگ
چون نرینه ایزدان مرگ ، ایستاد روبروی من
بوسه بود آنچه او گذاشت یا که تیغ بر گلوی من ؟

آتشی که بازوان او حلقه کرد گرد گردنم
تیغ بود و پوست را درید تادوید،تو به توی من

در کتاب ها نوشته اند ، آفتاب، بعد بوسه اش
جنگلی است شعله ور شده ، از حریق سرخ موی من

آن خدای مست را ببین! قلب سنگ و ساق آهنین
نوش کرده جرعه جرعه تا، خون تازه از سبوی من

نطفه نطفه شعر در من است ، از نزول ایزدانه‌اش
آن شبی که رفت و جا گذاشت، ابر بغض در گلوی من

داستان ناگزیر مرگ، ناگریز مثل زندگی است
مثل من به جستجوی او ، مثل او به جستجوی من
نقد این شعر از : ابراهیم اسماعیلی اراضی
زن عاشق
در جمله‌ی اول غزل، با سراینده‌ای مواجهیم که تلاش می‌کند برخوردی آگاهانه با زبان داشته باشد؛ «زن عاشق شبیه هیچ کس است». منطق زبان خودکار حکم می‌کند که در این جمله گفته شود «زن عاشق شبیه هیچ کسی نیست» اما از قضا سراینده اصرار داشته فعل «نیست» را که «بودن» را نفی می‌کند به کار نبرد و بگوید «هست» اما «شبیه هیچ کس است»... و «هیچ‌کس» را به یک کنشگر نادیده‌گرفته‌شده تبدیل کند. در ادامه نیز حرف اضافه «از» بعد از «گم شده»، مصادری چون «افتادن» و «حذف‌شدن» را تداعی می‌کند؛ پس سراینده اصرار دارد بگوید نام زن عاشق بنا به اراده‌ای گم شده است. در مصراع بعدی قرار است مشخصات این زن، گفته و مخاطب با او آشنا شود اما دوگانگی زمان افعال، دلیل روشنی ندارد. اگر «است»، چرا «نخواهی دید» و «نمی‌بینی» نه!؟ استفاده از زمان آینده، قطعیت بودن زن را کمرنگ می‌کند (مگر اینکه تاکیدی از قبیل «هرگز»، مصراع را به حکم تبدیل می‌کرد و آن را به همیشه تسری می‌داد). نکته‌ی دیگر اینکه «توبه‌تو» بیشتر در معنی «تو در تو» کاربرد دارد و بیش از آنکه بیانگر جا و مکان باشد، نشان‌دهنده حالت است؛ ضمنا وقتی زخم «رو» نباشد، خودبه‌خود دیده نمی‌شود. مثلا اگر ـ فارغ از وزن و... ـ گفته شده بود «پشت لبخند او زخم‌های جای‌جای تنش دیده نمی‌شود» آن‌وقت وسعت این لبخند به اوج می‌رسید (اگر سختگیر باشیم، «اندام» هم در ساحت زبانی‌ای که این غزل در آن سروده شده، در معنی «تن» و «بدن» کاربرد ندارد و معادل «هیکل» یا «عضو» به کار برده می‌شود).
در بیت دوم، روایت با فعل «می‌شود» به وضعیت «استمرار» برمی‌گردد؛ وضعیتی که می‌تواند همیشگی باشد. البته اینجا هم اشاره «همین شعر» به کوچک‌شدن روایت می‌انجامد؛ چون آن را خطی می‌کند. فاصله‌گذاری و سپیدنویسی روایی در این موارد، بسیار کارگشاست. قرار نیست در شعر، حکم صادر کنیم اما خوانش ما وقتی می‌تواند تاویل‌پذیر شود که فراگیری داشته باشد.
از بیت سوم بزرگ‌ترین لغزش روایی متن آغاز می‌شود؛ بازگشت به زمان گذشته و تبدیل یک روایت فراگیر رخدادمحور به یک روایت ظاهرا خاص شخصیت‌محور! با این توضیح اضافه‌ی لازم که در همین وضعیت هم افعال دچار سردرگمی هستند! اگر «برد» مبناست، «برگشت» درست است و اگر «برمی‌گشت»، «می‌برد». در مصراع اول هم «که»ی دوم، بیشتر، وزن را پر کرده و کارکرد نحوی دقیقی در این ساحت زبانی ندارد. و از قضا دقیقا در همین گریوه‌ها می‌شود شاعری کرد. «صبا قاصدی خبرچین بود» یا «همیشه خبرچین است»؟ سراینده می‌توانست از میانه‌ی مصراع، روایت را بشکند و به همیشه‌ی عشق ببرد؛ مثلا بگوید «...نه! صبا قاصدی خبرچین است» (این فقط یک الگوی اجرایی‌ست و نه پیشنهاد جایگزین) و بعد دوباره به روایت گذشته برگردد.
در بیت بعدی هرچه «مطبخ و بستر» عینی و باورپذیر است، «زنی پر از غم» کلی و دم‌دستی‌ست. در مصراع دوم «پرنده» نیاز به تعریف دارد (دست‌آموز، خانگی یا...) چراکه مطلق پرنده، در ذهن مخاطب، کاملا مثبت است. در تصویر بعدی هم «قفس» پیش روست نه «دام»! قفس، نشانه اجبار است و دام، نشانه طمع و فریب و انتخاب اشتباه! رعایت این ظرایف در شکل‌گرفتن شبکه اندیشگی متن بسیار تاثیر دارد. قید «شب به شب» هم در این وانفسا ابتر مانده است.
در مصراع اول بیت پنجم باز هم تناسب افعال برقرار نیست! «کُنَد» / «ریخت...گریخت»؛ تقدم و تاخر رخدادها چگونه است؟ «تا» را در هر وضعیتی که فرض کنیم، «گریخت» و «آبرو ریخت» نتیجه «صدازدن» است پس ساخت و زمان فعل، باید متناسب با این ترتیب باشد. در مصراع بعدی هم چند نکته هست: حذف اشتباه «را»ی مفعولی، حذف اشتباه «ی نکره» (چه ابزار) ساخت نادرست فعل (شنید) و استفاده همزمان از اسم و ضمیر! «مادیانی که بوی جفت شنیده است را با چه ابزاری رام می‌کنی؟». اینجا هم بهترین راه، شکستن روایت یا حداقل، جمله بوده است.
در مصراع نخست بیت بعدی با شاعرانه‌ترین فراز غزل مواجهیم اما در مصراع دوم بعیدبودن «گفته بودند» هیچ توجیهی ندارد (فعل، باید نقلی باشد)؛ ضمن اینکه «چوب اعدام» نه‌تنها چیزی به ماجرا نمی‌افزاید بلکه تصویر تاثیرگذار «سنگسار» را هم مخدوش می‌کند.
مصراع اول بیت پایانی، شعاری‌ست. در این موارد باید خیلی هوشمندانه رفتار کرد؛ مثلا اگر از مصراع آغازین غزل به عنوان مصراع اول بیت پایانی استفاده شود، مخاطب با یک اتفاق فرمی، عاطفی و اندیشگی ویژه روبه‌رو خواهد شد؛ ضمن اینکه می‌شود به جای «هوس» از واژه‌ی فراگیرتری استفاده کرد.
در مجموع باید گفت ایده‌ی خوب، باعث شده سراینده دچار تعجیل شود و برخی ظرایف را نادیده بگیرد؛ ظرایفی که در چنین روایت‌هایی نقشی بسیار تعیین‌کننده دارند و می‌توانند پله‌ی رسیدن به شعر باشند.

سارویه
چنان که در پی‌نوشت هم آمده است، تپه سارویه مفرد است و جمع‌بسته‌شدن آن در متن، تنها به ضرورت وزن صورت گرفته که به هر روی پذیرفته نیست؛ وقتی به یک مکان واقعی ارجاع می‌دهیم، چنین تصرف‌هایی نباید رخ بدهد. اما از این اشتباه تکرارشونده که بگذریم، باید گفت غزل، آغاز خوبی دارد؛ یک فضاپردازی رمانتیک که مخاطب را در نشئه‌ای تاریخی یله می‌کند؛
یک مواجهه عاشقانه فردی در شبی مهتابی. ترکیب «جادوی ماه» به‌خوبی ذهن را تا باور «ماه و دیوانه» هم می‌برد و خوشایندی مهتاب برای عشاق را هم به این باور پیوند می‌زند.
اما با شروع بیت دوم، سیر روایت مخدوش می‌شود. در بیت نخست «جادوی ماه روشن بود»؛ پس چرا در ادامه باید گفت «فانوس شب که روشن شد»؟ حتی پرداخت ماجرا به ترتیبی نیست که بتوان این تصویر را نوعی فلاش‌بک در نظر گرفت؛ خصوصا که در فاصله‌ای کم، «روشن بود» و «روشن شد» حتی انرژی لفظی یکدیگر را تا حد زیادی کاهش می‌دهند. همین خدشه باعث می‌شود به این نتیجه برسیم که ترتیب روایت، نیاز به اصلاح دارد. نکره‌بودن «دست» در بیت دوم با توجه به اینکه پیش‌تر از «او» گفته شده، توجیهی ندارد؛ پس «دستش» به لحاظ عاطفی و روایی، کاراتر است. «لبالب» و «تناتن» هر دو درخشان هستند؛ خصوصا که پیوستن به یکدیگر را بین دو واژه هم عینی کرده‌اند.
بیت سوم بیت خوب و کم‌عیبی‌ست ولی با اندکی دقت و تصرف بیشتر در نرم زبان می‌توانست شعرتر باشد. قاعدتا تاکید بر «می‌خواست»، انرژی موجود در تصاویر و محتوا را افزایش می‌داد. جالب اینکه در دکلماسیون طبیعی هم این فعل در آغاز جمله قرار می‌گیرد و جالب‌تر اینکه وزن هم مانع چنین تالیفی نبوده و نیست. نکته‌ی دیگر اینکه اگرچه همواره برای «کاویدن» از حرف «در» استفاده می‌کنیم اما اینجا با جسم یا جای، طرف نیستیم؛ پس «از» می‌توانست تصویر و معنای متناسب‌تر و مفصل‌تری را شکل دهد. «بطن خاک» ترکیب و تصویر خوبی‌ست؛ اگرچه با توجه به صفت «عتیق» می‌شد پرداخت‌های اسطوره‌ای عینی‌تری هم داشت. در مصراع بعد، صفت «پرشهوت» اگرچه جسورانه انتخاب شده ولی خواه‌ناخواه بر برخی دیگر از ابعاد تصویر سایه انداخته است؛ می‌شد از قید یا صفت دربرگیرنده‌تری بهره برد. و نهایتا اینکه «یک زن» هم روایت را به تقلیل کشانده است؛ خصوصا که «دستان مرد» هم می‌تواند فارغ از «او» نمادین خوانش شود. فاصله «یک زن» تا «زن» بسیار است؛ از «نمونه» تا «پدیدگی»ست. یا مثلا به این فکر کنیم که «مشغول» تا چه حد با این وضعیت انسانی مناسبت دارد و اگر «در حال» به جای آن بود بهتر بود یا نه؟!
بخش دوم مصراع دوم بیت چهارم، می‌توانست کامل‌تر باشد. قاعدتا این «شیون» یکسره از سر ناراحتی نیست؛ حداقل اینکه یک واکنش دوگانه است؛ دوگانگی ناشی از یک ناگهان فردی ـ جمعی که در راوی، بازآفریده می‌شود. ساختی که می‌تواند چنین حالتی را بیان کند این است: «پژواک صدهزاران زن در من، ... و شیون بود».
مصراع اول بیت پنجم، عیبی ندارد جز اینکه خیلی سرراست است؛ تا حد گزارش. راوی‌ای که چنان احوالی را تجربه می‌کند خوب است که قدری از تخدیر موجود در فضا را به متن تسری دهد و نیز فضا را به نوعی آماده کند که روایت در بستری فراهم‌تر به مصراع بعدی برسد؛ آن‌وقت می‌شود واقعه را در احتمال قوی‌تری روایت کرد؛ چرا «شاید که»؟ «انگار» و چه‌بسا قطعی‌تر. البته منطقی برای جابه‌جایی ارکان جمله «نطفه‌گیر آنجا تهمینه از تهمتن بود» دیده نمی‌شود.
بیت ششم، در یک کلمه ستودنی‌ست؛ اندیشه، عاطفه، تصویر، روایت، موسیقی و... همه در ایجازی بایسته در هم تنیده‌اند تا فرازی تاثیرگذار در این غزل شکل بگیرد اما بلافاصله بیت هفتم به «گزارش تک‌سویه» و «تشبیه احساسی» فرومی‌افتد چون همه‌ی روایت، کلی‌ست. اینجا «کتاب» پدیده نیست؛ شی‌ء است. «میهن» هم آنقدر کلی‌ست که در پیشینه‌ی روایت و جزئیات ماجرا تنیده نمی‌شود.
در بیت بعد باز هم روایت، تاثیرگذار است؛ جزء‌نگری و عینی‌گرایی در عین بهره‌مندی درست و بموقع از کاراکترها و پدیده‌ها و رخدادها همه‌چیز را باورپذیر کرده است و البته در فراز «اشرف به تاخت فرمان داد» توجه زبانی تحسین‌برانگیزی هم نهفته است. البته سراینده می‌توانست برای فراگیرترشدن روایت و ایجاد تنیدگی روایی، قدری از فضا فاصله بگیرد و روایت را در مداری فراتر ادامه دهد؛ مثلا بگوید «تقدیر ما شکستن بود» یا... .
در بیت بعدی این‌ـ‌همانی «زن/وطن» به‌خوبی شکل می‌گیرد؛ «گل‌های دامنم می‌سوخت». و در همین این‌همانی‌ست که تصویر مصراع اول به خوانشی عمیق راه می‌یابد.
بیت دهم روایت را به فرودی ماهرانه می‌رساند اما نسبت «یک لحظه» و «تدبیر» وارونه است. و اساسا هیچ ضرورتی برای محدودیت به «یک لحظه» وجود ندارد. «آری» نیز مظنون به ‌پرکردن وزن است؛ پس می‌شود مصراع اول را بر مبنای همان مضمون اصلاح کرد. حسرت موجود در مصراع دوم (رفتن) نیز زمینه‌ی مناسبی برای رسیدن به پایان‌بندی‌ست.
بیت پایانی، روایت را با قوت به سرانجام می‌رساند اما ساخت فعل «آتش گرفته بود» در مصراع دوم نمی‌تواند پذیرفته باشد؛ چون نیازی به «بود» نیست؛ «دیدند (و فهمیدند که در آن ماجرا)... آتش گرفته (یا آتش گرفته بوده)». این مصراع را هم می‌شود با یک جمله‌ی توضیحی پس از «آتش گرفته» در همین مضمون و تصویر اصلاح کرد.
این غزل پس از اعمال اصلاحات، می‌تواند نمونه‌ی شاعرانه غزل روایی با احترام به اصالت بیت باشد.

ایزد مرگ
غزل در یک مواجهه شکل گرفته است؛ مواجهه‌ای در فضایی ظاهرا ناشناخته؛ فضایی که قاعدتا باید به مرور برای راوی و مخاطب کشف شود اما چنین نمی‌شود. چرا؟ چون راوی در اولین کلمات، با یک تشبیه، به داوری می‌نشیند و تکلیف همه چیز را روشن می‌کند؛ وقتی می‌گوید «چون نرینه‌ایزدان مرگ» و دیگر جایی برای تعلیق یا جست‌وجوی مخاطب نمی‌گذارد. تکلیف چنین مواجهه‌ای روشن است و راوی نهایتا می‌تواند یک ماجرای قابل پیش‌بینی را توصیف یا گزارش کند. شاید سراینده، مرعوب طنطنه‌ی ترکیبی بوده که به ذهنش رسیده و به همین دلیل تصمیم گرفته هر چه زودتر خرجش کند بدون اینکه در ادامه روایت، بتواند فضاهای تازه‌ای به آن بیفزاید. کافی‌ست یک دور، غزل را تا آخر بخوانیم تا متوجه می‌شویم که بیت‌های بعدی فقط آنچه در مصراع اول گفته شده را بسط می‌دهند بدون اینکه تازگی یا ناگهان شگفتی در آنها باشد؛ از سوی دیگر می‌بینیم که اگر چنین صراحتی نبود، تصاویر بیت‌های بعد می‌توانستند پازل‌وار، فضا را به‌خوبی روایت کنند. بدیهی‌ست اگر عنوان «ایزد مرگ» هم بالای سر اثر قید شود، این مشکل بسیار پررنگ‌تر خواهد شد.
در مصراع دوم بیت اول، جابه‌جایی ارکان جمله بیش از آنکه چیزی به نحو جمله بیفزاید، آن را مخدوش کرده است چون حتی اگر همه‌ی جابه‌جایی‌ها را هم بپذیریم، «بر» باید پس از «آنچه او گذاشت» بیاید و بیش از همه، جابه‌جایی‌ همین حرف، مصراع را الکن کرده است.
مصراع اول بیت دوم، تصویر جاندار و تاثیرگذاری دارد اما حیف که در مصراع دوم، یک بار دیگر به «تیغ» رسیده است. این یک اصل است که تکرار واژگان (آن هم به فاصله‌ی یک مصراع)، از انرژی هر دو کاربرد ـ به شکل مضاعف ـ می‌کاهد؛ مگر اینکه در کاربرد دوم، هدف، تکمیل، توضیح، تشریح، تصحیح و... یا تشکیک و نقض کاربرد اول باشد و به طور کلی، چیز تازه‌ای به فضا بیفزاید. متاسفانه اینجا حتی تصویر و مضمون هم همان است. دیگر اینکه قاعدتا «پوست» اگر شناسه داشت، تاثیر تصویر بیشتر می‌شد. و نکته‌ی مهم دیگری که در غزلی دیگر از خانم معصومی هم به آن اشاره شد، این است که «توبه‌تو» که در هر مورد هم به عنوان قافیه از آن استفاده شده، بیانگر حالت است، نه جای و مکان و به همین دلیل «توبه‌توی من» به تصویر دقیقی منجر نمی‌شود.
در بیت سوم باز هم به دلیل جابه‌جایی ارکان جمله، با تعقید مواجهیم. جمله‌ی سرراستی که برداشت می‌شود می‌تواند این باشد: «در کتاب‌ها نوشته‌اند آفتاب، جنگلی‌ست(بوده) که بعد از بوسه‌ی او، از حریق سرخ موی من شعله‌ور شده است» و می‌بینیم که حتی ترتیب رخدادها هم درست نیست.
بیت چهارم هم باز یک گزارش صرف است؛ با این توضیح اضافه که تکلیف «تا» در مصراع دوم روشن نیست زیرا به نظر می‌رسد در مصراع اول، یک فعل ربطی حذف شده باشد. در انتخاب ساخت ترکیب‌های وصفی مصراع نخست هم بهتر بود یکسان عمل شود.
در بیت پنجم باز هم یک کاستی فاحش، ارتباط افقی را مخدوش کرده است و مصراع دوم قاعدتا باید با «در» یا «از» شروع شود تا این رابطه، درست شکل گیرد. ضمنا با اندکی دقت و انتخاب یک فعل مناسب به جای «جا گذاشت»، قید «نطفه‌نطفه» می‌توانست جزای مقبول‌تری داشته باشد.
بیت پایانی به عنوان یک بیت مستقل، سهل ممتنع و پسندیدنی‌ست اما اگر ماجرا و روابط کاراکترها را در نظر بگیریم، پرسش‌هایی پیش می‌آید؛ از جمله اینکه دلیل این جست‌وجوی طرفینی چیست؟ از آغاز تا پایان غزل هیچ قرینه‌ای برای هیچ کششی از سوی راوی نمی‌بینیم؛ از آن سو هم هر چه هست، تعدی‌ست؛ در اعلی‌درجه؛ به گونه‌ای که چیز بیشتری برای به‌دست‌آوردن نمانده است.
خلاف دو غزل دیگر، در این غزل، سراینده با اصل ماجرا بلاتکلیف است و انگار بیت‌ها از پی هم می‌آیند فقط برای اینکه تعدادشان به حد یک غزل برسد؛ بیت‌هایی که چیزی بیش از توصیف تصاویر موازی در آنها یافت نمی‌شود و به همین دلیل کل غزل به «روایت» راه نمی‌یابد؛ داده‌ها تکرار می‌شوند؛ آغاز و ادامه و پایان ماجرا به‌خوبی شکل نمی‌گیرد و... .

منتقد : ابراهیم اسماعیلی اراضی

ابراهیم اسماعیلی اراضی   شاعر، ترانه‌سرا، منتقد ادبی     ابراهیم اسماعیلی‌اراضی زاده‌ی یلدای 1353 اصفهان است. بیشتر بر حوزه‌های غزل، ترانه و آموزش و نقد ادبی متمرکز بوده و سعی کرده از زوایای تازه، به مبانی ساختاری و ماهیتی شعر اصیل ایرانی، ...



دیدگاه ها - ۲
لیلا معصومی نایینی » چهارشنبه 15 شهریور 1396
سلام و خسته نباشید به آقای اسماعیلی عزیز ممنون که نوشتید و مفصل و دقیق نوشتید، خواندم و دوباره خواندم از تحلیل‌های عالمانۀ شما می‌آموزم. برقرار باشید
ابراهیم اسماعیلی اراضی » شنبه 25 شهریور 1396
منتقد شعر
درود و سپاس. پيروز و پاينده باشيد

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.