شب شیب داشت




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : امیررضا مفاخریان


عنوان شعر اول : .
شب شیب داشت مثل شبستان
آن شب که خانه از تو فرو ریخت
پایان نشد و صبح فلج بود
با سادگی ات آمدی از راه
با اشتباه سخت تو اما
این ساده دل به فکر فرج بود

لج کرده ای بهشت دو روزه
لج کرده ای دودوزه ی لجباز
بعد از بریدن پَر زخمِ
دستی که روی سیب تو بر خورد
باز از لبان سرخ تو سر خورد
ذکری که باز حامل لج‌ بود

گفتی که گریه صافی قلب است
صافی قدّ برای تو گریید
خوش یا که بد برای تو گریید
این قامتی که خسته و کج شد
بعدش به من نگاه تو خندید
با خنده ای که معوج و کج بود

دورت نگشتم از بدِ بختم
ای آنکه قسمِ ناقص دینی
هم مومنی و ناقض دینی
ای کعبه ای که‌ هجر تو اسود
در راه ، رنج دید و ندیدَت
شیطانکی که عازم حج بود

راه نجات و راه نتیجه
بر یک مسیر مشترک هستند
تا حاصل تو شکل نگیرد
ناجی درون شبهه بمیرد
انگار هر نتیجه ی ممکن
بر جز تو سخت منتج بود

هر استخوان فدای ردیف است
در بند کوچک تویِ انگشت
در بند های کوچک شعرم
هر بیت ، مفصل تن من شد
هر مفصلم از اول هر شعر
در فرش زیر پای تو رج بود


عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : ابراهیم اسماعیلی اراضی
این باید سومین نوبتی باشد که درباره‌ی تجربه‌های دوست جوان و گرامی پایگاه محترم شعر، آقای امیررضا مفاخریان می‌نویسم؛ دوستی که هر بار، من را به آینده‌ی خودش در سرودن، امیدوارتر می‌کند (و البته که برای منِ مخاطب یا معلم یا منتقد یا هر چه، این امیدواری‌ها ـ نسبت به هر کدام از عزیزان ـ همیشه همسایه و هم‌سویه‌ی نگرانی هم هست؛ چراکه استعدادهای تلف‌شده، کم ندیده‌ام. بگذریم و تلخش نکنیم؛ فقط خواستم گفته باشم که این علاقه‌مندی، کاملا جدی و گسترده است؛ نه الزاما برای یک نفر؛ برای یک نسل، در نگاه نخست و برای کلیت شعر فارسی، در نگاهی فراگیرتر). در این نوبت هم با اثری از این همراه نوزده‌ساله روبه‌رو نشسته‌ایم که خالی از فرازهای تازه‌جویانه و تجربه‌ورزانه نیست و می‌تواند یکی دیگر از پله‌های نردبانی باشد که به افق‌های باز شعر، فرامی‌رود؛ خصوصا که با تجربه‌های قبلی ایشان هم پیوسته است و این فرض را پررنگ می‌کند که سراینده، به شکلی متمرکز و هدفمند پیش آمده است. البته این فرض هم می‌تواند مطرح شود که ممکن است دوست جوان ما تحت تاثیر فرد یا جریان خاصی باشد اما حتی در چنان صورتی هم الزاما و یکسره به بیراهه نرفته و دارد یکی از سویه‌های موجود و ممکن را تجربه می‌کند؛ تجربه‌ای که می‌تواند به‌مرور، حک و اصلاح شود و به تشخص و تمایز بینجامد. به دلیل همین پیوستگی در تجربه‌ورزی هم می‌توانم دوست سراینده و دیگر خوانندگان احتمالی این نوشته را به نوشته‌های قبلی‌ام درباره‌ی آثار صاحب اثر پیش رو، ارجاع بدهم؛ چراکه بخش زیادی از نکات گفته‌شده در نوبت‌های قبلی، درباره‌ی این اثر هم صادق است.
منِ مخاطبِ شعرآشنا از همان ورودی سطر نخست، متوجه می‌شوم که سراینده، پیش از گفتن، دیده است؛ در فضای عینی خیال. «شب شیب داشت» درآمد خوبی‌ست و حتی می‌توانست خیلی خوب هم باشد؛ اگر چنان که در نوشته‌های قبلی هم اشاره کردم، راوی نمی‌ترسید یا ذوق‌زده نمی‌شد و در متن، دخالت نمی‌کرد. «مثل شبستان» نه‌تنها چیزی به سطر و روایت نمی‌افزاید بلکه آن را محدود و گنگ می‌کند. مخاطب از خودش می‌پرسد «کدام شبستان؟ مگر شبستان شیب دارد؟»؛ زیرا مجبور است دنبال مابازا بگردد. در سطر بعدی، باز هم راوی به فضای عینی خیال برمی‌گردد: «خانه از تو فروریخت». آیا اگر در بخش دوم سطر نخست، راوی به جای پناه‌بردن به لفظ و موسیقی، تمهیدش را فربه‌تر می‌کرد و به جای تشبیه، تصویر دیگری پیش روی مخاطب می‌گذاشت (مثلا ـ و موکدا مثلا ـ می‌گفت «شب هیجان داشت» یا «شب نه! شبستان»)، گستره‌ی گسترده‌تری برای تخاطب فراهم نمی‌آمد؟ آیا روایت، مستعدتر و بهره‌مند از تعلیق منجر به جذابیت و کشش نمی‌شد؟ یا مثلا در سطر دوم، اشاره‌ی «آن» چه ارزش افزوده‌ای برای روایت دارد؟ خود روایت، «شب» را معرفه کرده است؛ من می‌دانم که صحبت از کدام شب است؛ دیگر نیازی به نشانی‌دادن نیست! حالا فرض کنیم سراینده گفته بود «شب بود و خانه از تو فروریخت». به همین سادگی می‌شد با یک تاکید دوکلمه‌ای (شب بود) تاثیر خبر فاجعه را چندبرابر کرد؛ انگار که مخاطب، حواسش نبوده باشد و حالا به او یادآوری کرده باشیم که فروریختن در تاریکی شب، سنگینی ده‌چندانی دارد! باز هم تاکید می‌کنم که این پیشنهادها را به قصد تصرف و اصلاح مطرح نمی‌کنم و خواهش هم می‌کنم که به هیچ وجه اعمال نشود؛ فقط می‌خواهم دوستان جوانم متوجه شوند که چگونه، باید و می‌توان از تک‌تک هجاها برای افزودن ارزش متنی بهره برد. اتفاق مهمی که با چنین توجهاتی، در این دو سطر می‌افتد، این است که واژگان علاوه بر پدیدگی‌کردن در تصویر و فضا، لایه‌های بعدی خودشان را هم رو می‌کنند و در اختیار مخاطب می‌گذارند. یعنی دیگر «شب» و «خانه»، فقط شب و خانه نیستند؛ در تاویل، معانی و ارجاعات ضمنی و فرامتنی خودشان را هم احضار می‌کنند و در تضاعف آنها، فضا و روایت، بسیار متوسع‌تر می‌شود. «پایان نشد» تالیف سزاواری برای قبل و بعد خودش نیست؛ شاید به استبداد وزن! در حالی که «صبح فلج بود» باز هم در عین عینیت فضای خیال، دیده و نوشته شده است؛ حیف که در ادامه، سراینده باز هم مثل آثار قبلی، دست به داوری می‌زند؛ «سادگی»، «اشتباه سخت» و «ساده‌دل» باید از بطن متن، کشف شوند؛ نه اینکه بر سر زبان بیایند!
در بند دوم، باز هم با تداعی‌های لفظی (و نه زبانی) مواجهیم؛ تداعی‌هایی که اگر سلسه‌ای پیوسته بیافرینند، می‌توانند موثر باشند اما متاسفانه بیش از هر چیز، حاصل خودآگاهی هستند؛ خودآگاهی‌ای که خودش را با قافیه‌اندیشی از همان آغاز بند، لو داده است. نکته‌ی مهم و امیدوارکننده این است که ذهن سراینده، به طور دائمی در حال اصلاح وضعیت خود است و به سمت و سوی فضای ناخودآگاه و عینیت خیال، میل می‌کند؛ ضمن اینکه زبان‌آگاهی نسبی سراینده هم به کمکش می‌آید و به متن، یاری می‌رساند؛ از جمله در «بر خورد» که دو معنا (و حتی بیشتر) را احضار می‌کند تا تداعی موسیقایی «سر خورد» هم موجه‌تر و حتی دلچسب‌تر باشد و ادامه‌ی موجهی هم بیابد.
در بند سوم، راوی از روایت اصلی دور می‌افتد و به بیانی می‌رسد که فارغ از بستر اصلی هم می‌توانست وجود داشته باشد؛ زیرا بیش از هر چیز، مبتنی بر احساسات است.
در بند چهارم هم با رفتاری شبیه به بند سوم مواجهیم؛ با این تفاوت که سراینده، خودآگاهانه قصد کرده قدری چاشنی اندیشگی هم به متنش اضافه کند، بدون اینکه خود متن، چنین اراده‌ای نشان داده باشد. و البته که نباید سفارش قافیه را هم از نظر، دور داشت.
در بند بعدی که یکی‌دو دست‌انداز موسیقایی هم دارد، سراینده طبق معمول آثار قبلی، دست به نتیجه‌گیری می‌زند که قاعدتا برای مخاطب آگاه حرفه‌ای، اصلا خوشایند نیست.
بند آخر، بند رجعت است؛ بندی که نشان می‌دهد سراینده ـ خودآگاه یا ناخودآگاه ـ می‌داند که باید کجا مستقر باشد تا به تعادل برسد. راوی، از بیان احساسی و شعاری و نتیجه‌گیری، به ارائه برمی‌گردد؛ به نشان‌دادن. و البته سعی می‌کند که در این ترجیع، در حد امکان، خیلی چیزها را به هم پیوند بدهد. ای کاش صراحت سطرهای سوم و چهارم این بند، نبود تا پایان‌بندی بهتری بخوانیم.
و نهایتا اینکه باز هم به امیررضا مفاخریان اطمینان می‌دهم که وقتی خود خودش باشد، در شاعری، بلدتر است.

منتقد : ابراهیم اسماعیلی اراضی

شاعر، ترانه‌سرا، منتقد ادبی     ابراهیم اسماعیلی‌اراضی زاده‌ی یلدای 1353 اصفهان است. بیشتر بر حوزه‌های غزل، ترانه و آموزش و نقد ادبی متمرکز بوده و سعی کرده از زوایای تازه، به مبانی ساختاری و ماهیتی شعر اصیل ایرانی، توجه داشته باشد؛ البته ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.