شعرِ شهری




عنوان مجموعه اشعار : مجموعه شعر ۱۲
شاعر : مریم خان آبادی آرانی


عنوان شعر اول : -
...ولی شبیه شما آسمان خراش ها
از ارتفاع به پایین شهر می نگرد

وسیع می نگرد من بعید می دانم
به رنج پنجره های نحیف پی نبرد

کسی چه می داند آفتاب آمده است
هزار ایده ی نو از تراس من بخرد

تراس کوچک من بودکه میانجی شد
که از اتاق نمور ،آفتاب در گذرد

صدای سرفه ی گلدان واحد پایین
-یکی که می رود از درد، سینه اش بدرد-

تراس کوچک من در خیال دستش را
گرفته تا به ملاقات آفتاب برد...

وسیعِ کوچکِ من گاه گاه پرده کشید
به هیچ چشم اندازی نخواست دل سپرد

عنوان شعر دوم : -
-

عنوان شعر سوم : -
-
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر یک قطعه، غزلِ بی‌مطلعی از یکی از شاعران همشهری من. فقدان ردیف معمولاً قافیه‌های اسمی را برجسته‌تر می‌کند اما در مواقعی که قافیه‌ی شعر فعلی‌ست، این اتفاق جملات هر بیت را (اغلب) ناگزیر به پایان یافتن و کامل شدن در هر بیت، و ابیات را از پایان‌بندیِ آرام و بدون جلوه‌گریِ قافیه برخوردار می‌کند. مقفی نبودن بیت اول، با از نیمه شروع شدن سخن در این شعر، تناسب بجایی دارد. از همان «آغازِ بی آغازِ» شعر و از نیمه‌ی سخن شروع شدنش، با «... ولی»، می‌توان فهمید که با شعری روبه‌روییم که شاعرش می‌خواهد متفاوت بنویسد. و مقدمه‌ی متفاوت نوشتن (که اغلب راه میان‌بُر خوبی برای تحریک خلاقیت است) و مقوّم آن، متفاوت دیدن است. ادامه‌ی شعر به ما می‌گوید که آن حدس آغازین، چندان هم بی‌راه نبوده است. این شعر و شعرهایی از این دست را به اعتبار عناصر مضمون‌سازشان، بازیگران و پرسناژهای متن‌شان، می‌توان شعر آپارتمانی یا شعر شهری نامید؛ شعرهایی که توصیف‌گر «حالِ» انسان شهری هستند. مصراع اول وزن مختلی دارد. اختلال وزن این مصراع، شاید حاصل حروفچینی اشتباه بوده باشد؛ شاید در اصل شعر به جای «آسمان‌خراش‌ها»، «آسمان‎خراشی‌ها» داشته‌ایم. ویژگی اصلی این شعر، همانی‌ست که عرض شد؛ حضور عناصر کاملاً امروزی حاضر در زندگی خود شاعر، در شعرش. طبیعتاً حسن چنین شعری به اعتبار این ویژگی ابتدائاً می‌تواند بهتر ارتباط گرفتن خواننده‌ی امروزی با آن باشد. این نکته بر همه‌ی شعرها قابل تعمیم است که: اگر در شعری عناصر مضمون‌ساز امروزی و واقعی نقش ایفا کنند، اولاً احتمال این‌که مخاطب امروزی و هم‌روزگار شاعر با آن شعر ارتباط بهتری برقرار کنند و با آن همذات‌پنداری بیابند و شعر را زمزمه‌ی خودشان هم بپندارند (و در واقع عاطفه‌ی شعر گسترش پیدا کند) بیشتر خواهد شد و ثانیاً خوانندگان، آن شعر را طبیعی‌تر و باورپذیرتر و در نتیجه صمیمانه‌تر خواهند دید. روشن است که وقتی از نقش «واقعی» عناصر شعر حرف می‌زنیم، مقصودمان نهی و نفی نقش‌های محتمل و بالقوه‌ی مجازی و استعاری این عناصر نیست؛ بلکه برعکس اگر شعری بتواند جز لایه‌ی نخستینش (که باید ترکیب و تناسب عناصرش کاملاً هارمونیک و به‌قاعده حفظ شده باشد) ژرف‌لایه‌های دیگری هم داشته باشد و پازل‌های آن همان‌طور که در لایه‌ی نخست، فاصله و ارتباط شیکه‌ای بین خودشان را حفظ می‌کنند، در لایه‌های استعاری و نمادین نیز به تفکیک (انفرادی) و با هم (در کلیت منسجم نهایی مجموعه‌ی عناصر) جهان معنایی دوم و سومی را در سطوح استعاری و نمادین بسازند، نور علی نور خواهد بود. این توضیح هم لازم است که نفس حضور عناصر نو برای گسترش عاطفی شعر و تعمیم عاطفه‌ی شخصی و فردی آن (عواطف شاعر) به عواطف جمعی‌تر بسنده و کافی نیست. روشن است که عناصر مضمون‌ساز فی‌نفسه خنثی هستند. با چهار بازیگر اصلی فرضی، می‌توان رثا نوشت یا شادمانه سرود، هم می‌شود نومیدی را القا کرد و هم می‌توان امیدوار نمود، می‌شود دو شعر در دو فضا و با دو زبان (و بیان) و در دو نوع (گونه، ژانر) و دو غایت مختلف نوشت. دلیل اصلی بی‌کرانگی شعر از دیرباز تا کنون و لابد تا فردا و فرداهای بعدش (با وجود غلبه و بسامد عناصر مضمون‌ساز اکثراً تکراری)، همین است. دومین مشخصه‌ی غالب این شعر، تشخیص است؛ جان دادن به آنچه در پیرامون است. زنده‌یاد قیصر امین‌پور کتاب کم‌حجمی دارد با عنوان «شعر و کودکی» (که باید اسمش را «شاعر و کودک» خواند). در این کتاب، قیصر شباهت‌های کودک و شاعر را (به اعتبار دنبال شناخت و شهودهای تازه بودنِ هر دو) مرور و بر هم منطبق کرده است. گل سرسبد این ویژگی‌ها همین جان‌دارپنداری است. ریشه‌ی تخییل را اگر دیگرگونه‌بینی بدانیم و آن‌گاه عاطفه‌ی شاعر را هم بدان بیفزاییم، بخش قابل توجهی از ماجرای تخیل (که پایه‌ی شعر است) را همین جان‌بخشی به پیرامون در دنیای ذهن تشکیل خواهد داد؛ به عبارت دیگر، انعکاس دادن احساسات و اندیشه‌های درونی، بر آنچه که در بیرون پدیدار است؛ شهود. حتی اگر سرچشمه‌ی کشف و شهود شاعرانه، بیرونی باشد، یعنی چنان که تجلی برای عرفا اتفاق می‌افتد، گاهی وقایع بیرونی به تحریک عواطف و اندیشه‌های درونی شاعر بپردازند و قطار شعر را راه بیندازند، باز نهایتاً شعر را از عینیت‌بخشی به مفاهیم درونیِ حاصل از این انقلاب، گریزی نیست و شعر آخرالأمر برای به اشتراک گذاردن معنا و تجسم بخشیدن به «ادراکاتِ حضوریِ» شاعر با زبانی مشترک با مخاطب، نیازمند دستمایه قرار دادن عناصر بیرونی (و در واقع، بازگشت به دنیای واقع، گیرم با پوشاندن لباسی از چندگونگی و چندگانگی و دیگرگونگی به بیرونیان) خواهد بود. روح این شعر، به واسطه‌ی حضور مویرگیِ همین آرایه (تشخیص، استعاره‌ی مکنیه، پرسنوفیکاسیون) شاعرانگی یافته است و دارد. اما در مورد شکل اجرای آن می‌توان حرف و حدیثی با شاعر داشت. اولین نکته، مبهم ماندن مرجع و نهاد شعر (تراس) تا بیت سوم است. در این‌که شاعر ذکر نهاد را تا بیت سوم به تأخیر انداخته، ممکن است قصدی بلاغی نهفته باشد؛ القای لذت حاصل از این‌که دو بیت اول (و نیمی از بیت سوم) دارند در مورد که (چه) حرف می‌زنند. اما باید توجه داشت که این حُسن نسیه، یک عیبِ نقد را هم ایجاد می‌کند؛ سردرگم و بلاتکلیف ماندن خواننده تا بیت سوم. نکته‌ی گفتنی دوم این است که حرفِ پیش از «... ولیِ» آغازین، به هیچ وجه حدس‌زدنی نیست و این هرچه باشد حسن نیست. مخصوصاً که وجه شباهتی که بیت اول حول آن شکل گرفته روشن نیست؛ شاعر ادعا می‌کند که «تراس من» شبیه شما آسمان‌خراشی‌ها از ارتفاع به پایینِ شهر می‌نگرد. اما در ادامه، تراس اتاق شاعر را کوچک، و خود اتاق شاعر را نمور می‌بینیم؟ این تناقض را که تراس شاعر (این «وسیعِ کوچک») با وجود کوچکی‌اش به رنجِ پنجره‌های نحیف خانه‌های پایین شهر آگاه است، می‌توان با معنوی تلقی کردن وسعتتراس (علی‌رغم ظاهر واقعاً کوچکش) هضم کرد و پذیرفت، ولی با این حساب، تکلیفِ حرف و جمله‌ی محذوفِ پیش از «... ولی» چه خواهد شد؟ لابد باید شعر را در مرور ثانویه، این‌طور آغاز کرد که: «گرچه تراس خانه‌ی من کوچک است، ولی...». صفت «نحیف» هوشمندانه انتخاب شده و بار جنبی خوب و کارآمدی دارد. استخدام فعل «درگذشتن» را با وجود قدمایی و غیرصمیمانه بودنش و معنی دقیق نادرخورش برای این‌جا می‌توان تسامحاً پذیرفت و با آن (بدل از «بگذرد») کنار آمد. نکته‌ی آخرم در خصوص آخرین قافیه است که اگر بخواهیم طبق قاعده آن را با موسیقی دیگر قوافی شعر بخوانیم، باید «پ»ی آن را به جای ضمّه‌ی رایج، با فتحه (separdan) بخوانیم؛ صورتی از تلفظ که معنای اولیه‌اش «طی کردن» است؛ هرچند به اعتبار کاربرد غیرعمومی‌ترش (در معنی دادن و به امانت گذاردن) هم با تساهل پذیرفتنی‌ست.

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.