اصلِ جنس




عنوان مجموعه اشعار : ۹۹۶-۳
شاعر : مهران عزیزی


عنوان شعر اول : ۹۹۶-۳۱
تو مروارید رؤیا را صدف در خواب می‌بیند
تو را نایاب می‌یابد اگر نایاب می‌بیند

-

تو را روزی گرفته‌ست آسمان تیره از دستش
به نام عشق، عاشقْ سلب را ایجاب می‌بیند

جهان بر موجِ رقصان زمان آرام چرخیده‌ست
به رغم هر چه او در رمل و اسطرلاب می‌بیند

قرار این است شاید هر کسی بی‌طاقتت باشد
زمین و آسمان را لاجرم بی‌تاب می‌بیند

-

چرا این پوستی بر استخوان زنده‌ست؟ می‌دانی
تو را این پیر لاغر گاه گاهی خواب می‌بیند

نگاهش را به چشمان سیاه شب که می‌دوزد
تو را پوشیده در شب‌های بی‌مهتاب می‌بیند

امیدش کورسوی گه‌گدار نوری از دور است
در آن خوابی که چشم خسته‌ی بی‌خواب می‌بیند

در این تاریکِ از شش‌سو گریبانگیر خرسند است
جهان را زیر نور کرمک شب‌تاب می‌بیند

به دنبال تو می‌گردد شبیه تشنه‌ای تنها
که چشمش در بیابان رمل را هم آب می‌بیند

عنوان شعر دوم : -
-

عنوان شعر سوم : -
-
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت مروری نقادانه خواهیم داشت بر یک غزل، از دوست شاعر من، آقای عزیزی، که از همراهان دیرین پایگاه نقد شعر هستند و همشهری سلطان غزل. بیت اول، راستش کمی پیچیده شده و نهایتاً با رمل و اسطرلاب باید فهمید که رک و پوست‌کنده فقط می‌خواسته دست‌رس‌پذیر نبودن مخاطب (معشوق) را متجسد و تصویری و تمثیلی کند. این مایه از پیچیدگی در بیت اول قدری برای خوانندگانی مانند من که طول می‌کشد خودشان را با طول موج شعر هماهنگ کنند، ممکن است گیج‌کننده باشد ولی خُب، حقیقت این است که اگر یکی از کارهای مهم هنر، یا بهتر است بگویم یکی از ویژگی‌های اثر هنری (چون کار گاهی با هدف و غایت قاطی می‌شود) همین غیرمستقیم گفتن باشد، طبیعتاً به سطحی مدرّج از پیچیدگی هم می‌انجامد. و بیت ظرائف خوبی دارد؛ بالاتر از همه کشف تصویر پلک بستن صدف (و خواب دیدنش) است که شاعر، نگفته با ما در میانش گذاشته، و بعد دو شیرین‌کاری در دوگانه‌خوان بودن مصراع دوم (بسته به وابسته دانستن "اگر" به پاره‌ی اول یا دوم سطر)، و تعبیر "نایاب یافتنِ" چیزی. "مروارید رویا" این‌جا مثل خود مروارید در صدف، توضیحِ افزوده و معترضه‌ی مصراع اول است و در واقع بدلِ "تو" که خوب بود بین دو خط تیره می‌آمد. یکی از وجوه تعقیدی که در آغاز یادداشت عرض کردم، بر عهده‌ی همین بدل است که وزن مجبورمان می‌کند (لااقل در خوانش اول) بدون وقفه‌ی لازم بخوانیمش؛ بلافاصله بعد از "تو" و نه گویی که بدل است. "دستشِ" مصراع اول بیت دوم هم باز می‌تواند تصویرسازی بدیعی برای صدف تلقی شود؛ هرچند شاعر با فاصله دادن بیت دوم از بیت اول خواسته پرونده‌ی تصویری صدف را در بیت ببندد. آسمان را مقصر دانستن، غیر از حسن ارجاع دادن ذهن ما به شکوا از فلک در ادب قدیم، عیبِ بی‌پاسخ ماندنِ "حالا چرا آسمان؟" را هم دارد؛ و صفت تیره هم غیر از ارزش‌گذاریِ (بگویبم ارزش‌گیری؟ بی‌ارزش‌سازی؟) ظلم آسمان و نشاندنش در جبهه‌ی "آدم‌بدها"، از نکته‌ای که عرض شد، یعنی کارکرد روایی حضور آسمان در داستان رفتن مروارید از کف صدف، گره‌گشایی نمی‌کند. تنها فایده‌ی حضور "تیره" در این بیت شاید تضاد ساختنش با "روز" (روزی) باشد که خود همین البته ارج بلاغی دارد. در همین بیت "آسمان تیره"، مصراع دوم بیش از حد حکیمانه است ولی خب هم کشف اندیشگانی قابل قبول و قابل توجهی‌ست و هم حقیقت دارد. این مصراع از نظر علاقه‌مندان این قبیل مصاریع ضرب‌المثلیِ هندی‌وار، اصلِ جنس است. تصویر گیرای بیت اول، همچنان در بیت دوم هم ذهن را درگیر نگه می‌دارد؛ از همین رو با آن که می‌دانم این پرسش بی‌جاست (چون حالا در بیت دوم دیگر نباید پای صدف و مروارید در میان باشد) اما به ذهن می‌رسد که: برعکس، طبق آن باور قدیمی، آسمان معطی مروارید به صدف است (از باران). چرخیدنِ بیت سوم را باید در ذهن به تصویر واژگون شدن موج ترجمه کنیم و نه چرخشی از جنس گرداب تا آن "مغلوبه شدن همه‌چیز"ی که مضمون بیت دنبال القایش است درست از آب دربیاید. در این ببت کاربرد و کارکرد موسیقایی "آرام" هم (مخصوصاً بعد از تحرّکی که در "رقصان" هست)، قابل توجه و آموختنی‌ست. روشن است که شاعر بر وجه معنایی دیگر آرام نیز (...طوری که کسی متوجه نمی‌شود، آن‌قدر آرام که نفهمیدی کِی) نظر داشته است. تصویر "چرخش جهان بر موج زمان" در ذهن‌های مثبت‌اندیش، می‌تواند آن "رمل" را هم در معنایی دورتر از کاربردش در این بیت (سنگ‌ریزه) بر دایره‌ی اسطرلاب سوار کند و تصویری متناظر بسازد. باید اعتراف کرد که در نظر اول، مرجع "او" در این بیت گم می‌شود؛ ذهن اول "جهان" را محک می‌زند و سپس نومید به "عاشقِ" بیت قبل می‌رسد. از روی یک بیت بپریم و خود را به بیت "پوست بر استخوان" برسانیم. من همچنان دلم پیش آن صدفِ در بیت اول جامانده، مانده و دلم می‌خواهد این "پوستی بر استخوان" را (حالا علاوه بر شخص شخیص عاشق)، صدف هم ببینم و بگویم چه تعبیر خوبی‌ست برای صدف. صفت "پیر" گرچه شاهدی‌ست بر طول هجران و مدت انتظار، و نیز گرچه باز خطوط صدف را با چروک پیری یادآوری می‌کند، اما من وقتی جوانی شاعر را در نظر می‌آورم، این کلمه برایم نادلنشین می‌شود. هرچند از مرگ مولف (دام ظلّه) و از این‌که ماجرای متن شعر لزوماً ماجرای زیست شاعر نیست آگاهم. در بیت بعد، اتفاق روایی و فرمی معرکه‌ای می‌افتد. این اتفاق عالی، از دو اتفاقِ خوبِ دیگرِ این بیت یعنی"تصویرِ عاطفه‌برانگیزِ چشم دوختن به چشم سیاه شب" و "غایبِ حاضر بودنِ ماه" هم بهتر است؛ مروارید بیت اول، حالا مهتاب شده. به این ترتیب، از چرایی "آدم‌بَده" بودن آسمان و تیره بودنش در چند بیت بالاتر گره‌گشایی می‌شود و هم لبّ شاعرانگی این شعر، عاقبت‌به‌خیر می‌شود. بیت بعد، مجمع تناقض‌های مثبت است؛ در خود کلمه‌ی کورسو، در امید به دیدن اما در خواب، در دیدن نور اما از دور، در خواب دیدن چشمی که بی‌خواب است... . در بیت بعد، گریبان‌گیر از نظر موسیقایی و بیانی خوب در مصراع جا افتاده و چفت شده، ولی اگر به جای مفهومش به تصویرش بنگریم ممکن است در بیت غریبه بنماید. در همین بیت، دلیل خرسندی روشن نیست. مگر آن که بین دو مصراع این بیت، یک "که (زیرا که)"ی به نابجا محذوف در نظر بگیریم و دو بیت آخر را موقوف‌المعانی بشماریم. بیت آخر به خاطر حضور همزمان رمل و آب، ارجاعکی به بیت سوم دارد و به خاطر تصویر حاصل مضمونش (تصویرگری سراب) پایان‌بخش خوبی برای این شعر است. بازگشت به فرازهای پیشین (حالا چه مضمونی و مفهومی و موضوعی، چه به واسطه‌ی حضور عناصر پیشتر ذکرشده گیرم با ساختن مضمونی تازه‌تر) کلاً یکی از ابزارهای خوب فرم‌بخش است. درست همین بازگشت و مرور دوباره را ـ که نوعی از آمدن به سر سطر و آغاز دوباره است ـ در آغاز پاره‌ی سوم این غزل (یعنی در بیت پنجم) هم می‌بینیم؛ با تکرار «خواب دیدن» که هم تأکید است و هم تذکار و هم آغاز مجدد. شعر، در مجموع شعر «مرتّبـ»ـی‌ست و مثل یک مقاله و گفتار منسجم و منظم، هرکدام از فرازهایش ـ که شاعر به درستی جداشان کرده ـ بخشی از ماجرا را با ما در میان می‌گذارند؛ از اکنون آغاز می‌کنند، به مرور گذشته می‌پردازند و دوباره به حال برمی‌گردند و تمام! حتی اگر شاعر از دوستان من نبود هم باز اعتراف می‌کردم که با شعرِ (در نوع و رسته‌ی خودش) خوبی مواجهیم! برای دوست شاعرم توفیقات روزافزون آرزو می‌کنم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۲
مهران عزیزی » 17 روز پیش
سلام و عرض ادب. ممنونم از لطف و مهربانی شما عزیز بزرگوار. مثل همیشه حرف‌های شما، هم امید می‌دهد به من کوچک و هم راه را از بی‌راه نشانم می‌دهد. هر جا کاستی‌ای در متن هست، اثر دست بردن خودآگاه من در جریان شعر است و هر جا توفیقی اندک دیده می‌شود ناخودآگاه بوده‌است. دیگر این که باید باور کرد که موی و محاسن سپید، خبر از گذشتن فصل جوانی می‌دهد. دوستی شما مایه‌ی افتخار و مباهات من است.
محمّدجواد آسمان » 17 روز پیش
منتقد شعر
درود خدا بر آقای عزیزی گرامی. ارادت دارم. پیروز و شادکام باشید برادر جان

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.