شایسته‌ی سادگی‌های بلند




عنوان مجموعه اشعار : عاشقانه ها
شاعر : بهروز صفاجو


عنوان شعر اول : بسیار ساده و کوتاه
توسبزی مثل بارانی ترین اندیشه های من
شکوه آیه هایی روشن از ذهن خدای من
نه همچون کوچ غمگین پرستوهای سرگردان
تو میمانی کبوتروار بر بام و هوای من
تمام ,, لحظه ها ,, در انتظارت گریه میکردند
به گرداب کدامین جاده ماندی ناخدای من
تو را از آبشار گونه هایم چشم در راهم
که برگردی شبی با زورق سبز دعای من
پس از تو از بهار اینجا, ندارم جز سکوتی سرد
بخوان در بغض طوفانی ترین فصل صدای من

عنوان شعر دوم : ..
..

عنوان شعر سوم : ..
..
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
از آقای بهروز صفاجو، 57 ساله، از تهران، غزلی در 5 بیت، با نام «بسیار ساده و کوتاه» به دستم رسیده است که نامش با نوع بیان و زبانش که ساده و کوتاه یگانه است.
سادگی خوب است، اما چه نوع سادگی؟! به نظر من، وقتی کلامی به کمال و تکامل می‌رسد که به سادگی رسیده باشد، اما چه نوع سادگی؟! در واقع این سادگی باید اعماق و پیچیدگی‌ها و گسترایی را در خود حل و استحاله کرده باشد؛ مثل کتاب‌های مقدس آسمانی همچون قرآن و تورات و انجیل، یا مثل کتاب‌های زمینی نظیر سخنان سقراط(در دوره‌ی آثار افلاطون) یا حضرت سعدی خودمان و...؛ وگرنه آن سادگی را که از سطح و در ابتذال می‌گذرد، چه ارزشی میتواند داشته باشد، تا ارزش هنری هم برای آن قایل شویم.
گروهی از غزل‌سرایان معاصر نیز نوعی سادگی زبانی را به‌کار گرفته بودند که بعد از انقلاب نزد پیروانشان با تغییراتی هم رشد کمی کرده است و رشد کیفی، تا آن‌جا که در بعضی از این غزل‌ها تخیل کمرنگ شده یا در کل حذف می‌شود؛ در عوض، عاطفه پررنگ‌تر می‌شود و در نوع سطحی این‌گونه غزل‌های عاشقانه، گفتن‌های سطحی و غیرسطحی جای عاطفه را ـ که گسترایش کمتر از تخیل نیست ـ می‌گیرند و کم‌کم کارشان را به ابتذال می‌کشند.
اما غزل بهروز صفاجو در بیت اول، سادگی‌اش توام با تخیل است:
«تو سبزی مثل بارانی‌ترین اندیشه‌های من
شکوه آیه‌هایی روشن از ذهن خدای من»
اگرچه ترکیب «ذهن خدای من» چندان زیبا نیست و در واقع به نوعی در شان کسی نیست که جهان در اختیار اوست؛ به‌خصوص وقتی «اندیشه‌های من» به‌گونه‌ای برابر (هرچند ناخواسته) در کنار «ذهن خدای من» قرار می‌گیرد.
در بیت دوم تخیل کمرنگ‌تر می‌شود و عاطفه پررنگ‌تر و این بد نیست؛ اگرچه توازن بین این دو، بیت یا شعر را به اوج می‌رساند:
«نه همچون کوچ غمگین پرستوهای سرگردان
تو می‌مانی کبوتروار بر بام و هوای من»
کوچ پرستوها با جَلد بودنِ کبوترها تقارنی دارد که من از آن به عنوان «تقارن متضاد» یاد می‌کنم؛ اما کلمه‌ی «سرگردان» چندان جاافتاده نیست؛ زیرا همین که ما «کوچ پرستوها» را در کنار «جلد بودن کبوترها» بگذاریم تا «رفتن» و «ماندن» و یا مثلا «وفا» و «بی‌وفایی» را نشان دهیم، کافی و زیباست. گفتم «نشان دهیم»، آری، نشان‌دادن بهترین‌راه برای دوری از شعار و نثرزدگی و نزدیک‌شدن به شعر و شعریتِ شعر است؛ زیرا وقتی از زبان تصویر و از عینیت برای نشان‌دادن بهره می‌بریم، علاوه بر رسیدن به شعر، طبعا باورپذیری مخاطب را به‌دست می‌آوریم.
ترکیب زیبا و تازه‌ی «گرداب جاده» و کلمه‌ی «ناخدا» نیز در کنار هم، آن عظمت و عمق آن انتظار را با نشان‌دادن و در واقع با تصویر نشان داده است. «گریه‌کردن در تمام لحظه‌ها» هم به‌نوعی می‌تواند «گرداب جاده» را توجیه و در واقع در تخیل شاعر آن را ایجاد کند. آری، شاعر شعرش نشان می‌دهد که ارتباط اجزا را مدیون ناخوداگاه خود است؛ آنقدر که در زمان سرایش و شاید هم هم‌اینک خود چندان متوجه این ارتباطی که کلمات و ترکیب‌ها و تصویرها و تخیل و عاطفه ایجاد کرده‌اند نباشد. البته که این بی‌خبری، عین شاعرانگی است:
«تمام لحظه‌ها در انتظارت گریه می‌کردند
به گرداب کدامین‌جاده ماندی ناخدای من»
این ناخودآگاهی انگار در بیت چهارم تا حدی آگاهانه می‌شود؛ شاید به این سبب که تکرار همان مفهوم و منظور بیت سوم را در خود دارد؛ اگرچه با تصویرسازی دیگر:
«تو را از آبشار گونه‌هایم چشم در راهم
که برگردی شبی با زورق سبز دعای من»
و بیت آخر که شاید زیباترین بیت شعر باشد(و چون زیباترین است این کلام و بیت آخر)، نه تنها مخاطب را راضی می‌کند و آخرین‌حلاوت را به او می‌چشاند، بلکه با افشاندنِ شعاع خود بر دیگر ابیات، آن‌ها را نیز زیباتر و جاافتاده‌تر می‌کند، و نیز تحکیم غزل و استواری آن را تضمین می‌سازد؛ بیتی که «بی‌یار، بهار را به سکوتی سرد» تشبیه می‌کند که «فصل صدای شاعر در آن طوفانی است»؛ طوفانی که از آن زمستان است و توفنده، تا غزل عاشقانه‌ی شاعر را از سانتی‌مانتالیسم و رمانتیک سطحی دور کرده و به حماسه‌ای عاشقانه برساند؛ حماسه‌ای که کلماتی مناسب و درخور، این حماسه‌ی عاشقانه را در یک بیت آفریده‌اند و آن را به دیگر ابیات تعمیم داده‌اند:
«پس از تو از بهار این‌جا، ندارم جز سکوتی سرد
بخوان در بغض طوفانی‌ترین فصل صدای من»
با آرزویی موفقیت‌های روزافزون برای برادر عزیزم آقای بهروز صفاجو. امیدوارم ارتباط‌شان را همچنان با پایگاه نقد شعر حفظ کنند.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۲
ضیاءالدین خالقی » یکشنبه 16 شهریور 1399
منتقد شعر
درود بر شما. من هم هرچه گشتم، در نقدم منظوری مبنی بر اینکه «در لحظاتی کسانی در حال گریه کردن بوده اند» ندیده‌‌‌ام!!! اگر شما از جمله‌ی «گریه‌کردن در تمام لحظه‌ها»ی من چنین استباطی کردید، این جمله میتواند در مورد خود «لحظه‌ها» هم مصداق داشته باشد. زیرا وقتی شما در مصراعی میگویید: «تمام ,,لحظه ها,, در انتظارت گریه میکردند» آنقدر معنا و مفهوم جمله روشن است که نیازی به توضیح ندارد و حتی نیاز به اینکه «لحظه‌ها» را داخل گیومه بگذارید تا با آن، مصراع را محدود به «لحظه‌ها» کنید.
بهروز صفاجو » یکشنبه 16 شهریور 1399
سلام استاد گرامی. ممنون از اینکه بار دیگر نقد و تبیین سروده های ناچیز این حقیر را پذیرفتید. حتما از تجارب شما بهره ها خواهم برد. در ضمن جسارتا در مورد مصرع ,, تمام لحظه ها در انتظارت گریه میکردند.,, منظور من این نبوده که در لحظاتی کسانی در حال گریه کردن بوده اند. بلکه توجه ام به خود واژه ,, لحظه ها ,, است. یعنی اینکه خود ,, لحظه ها ,, در انتظار آمدنت گریه میکردند. خود مفهوم زمان برای نیامدنت لحظه شماری میکرده است. انشاالله همیشه سبز باشید استاد عزیز.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.