رفع و رجوع




عنوان مجموعه اشعار : خط خطی های من
شاعر : نگین نوروزی


عنوان شعر اول : عینک شاعر
خورشید ، نگین روی پیراهن توست
صحرای زمین ، منظره ی دامن توست
با عینک شاعر که تماشا بشوی
انگار ، ستاره چشم چشمک زن توست

عنوان شعر دوم : سیب سرخ
سيب سرخی و تو را بايد چيد
از لبت بوسه ی نابی دزديد

تویی آن پرده كه بعد از اکران
آخ ! سانسور نشده بايد ديد

مثل آرامش قبل از توفان
بايد از طرز نگاهت ترسيد

تا تو رفتی ، در آن تنهایی
يك نفر گفت : دلی هم لرزيد ؟

بعد من هركه به اين دور رسيد
ناز چشمان تو را مفت خريد

عنوان شعر سوم : حسرت
همیشه آرزوی من چشات بود
دلم می خواس که پیش من می موندی
با اون لبای سرخ و دلنشینت
ترانه های جورواجور می خوندی

دلم می خواس شبا کنار بالش
دس بکشم موهاتو پیدا کنم
برقصونم دستمو توی دستت
با عشق تو قلبمو رسوا کنم

دلم می خواس تو بودی و می دیدی
بدون تو یه جنگل سفیدن
موهایی که همیشه جای دستات
دستای سرد بالشو می دیدن

دلم می خواس قهوه واسم می ریختی
بعدش برام کمی فروغ می خوندی
آخ که چقد رؤیای تو شیرینه
کاش با خیالت ، خودتم می موندی

دیدم داری موهاتو باز می بافی
تو گوشم عاشقونه شعر می خونی
چشمامو وا کردم و دستات نبود
چشمامو بستم ... با یه دست خونی

دیدم نمیشه قسمتم تو باشی
گوشه ی قلبم آشیون ببندی
هیچ وقت تو این دنیا خوشی ندیدم
الهی که بعد منم بخندی
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه شعر، از دوست شاعری که شناسنامه‌اش شانزده‌سالگی را نشان می‌دهد امّا شعر مسن‌تر و پخته‌تر و باتجربه‌تری دارد؛ یک رباعی، یک غزل، و یک چهارپاره با زبان محاوره. شعر اول یک رباعی ستایش‌گرانه است؛ خطاب به شخصی که برای شاعر عزیز است و می‌توان معشوق انگاشتش. شاعر لابد در استخدام کلمه‌ی نگین در این شعر به جای دکمه، به نام خود هم نظر داشته. ایت را تسامحاً می‌شود پذیرفت اما با این حال، نمی‌توان نگفت که جای نگین روی انگشتر یا هر جای دیگر هست ولی روی پیراهن نه؛ پیراهن نگین دارد. به هر روی، اگر بخواهیم به حداقل‌ها دلخوش باشیم، باید بگوییم که با شعر خوبی روبه‌روییم؛ شعری که گرچه شهودهایش چندان تازه نیستند (یعنی قبلاً هم در شعر دیگران، دکمه یا حتی نگین انگشتر را خورشید دیده‌ایم، صحرا را نیز شالران قبلی بارها به دامن تشبیه کرده‌اند، و همین‌طور ستاره را به چشمی چشمک‌زن و بالعکس) اما بالاخره برخاسته از نگاه شاعرانه‌ای هستند؛ گیرم تکراری و تقلیدی. چیزی که تا این‌جای کار می‌توان از این شعر آموخت، ارج خیال متجلی‌شده در تشبیه است، و زنهار کوشش برای تازه‌تر دیدن و پرهیز از نگاه از دریچه‌هایی - یا به تعبیر شاعر، عینک‌هایی - که قبلاً شاعران دیگر از زاویه‌ی آن‌ها دنیا را دیده بوده‌اند. داشتم عرض می‌کردم که این شعر، واجد حداقل‌های خوب و قابل قبول دانسته شدن، هست. اگر کسی بخواهد به این شعر نقدی وارد کند، نهایتاً می‌تواند بگوید که آمدن "بشوی" به جای "شوی" به جای صمیمانه‌تر کردن زبان و نزدیک‌تر کردنش به گفتار عام و کاربردی، به تکلف افتادن شاعر در چنبره‌ی وزن را نمودار کرده است، یا فوقش بتوان گفت که برای شاعری که خودش هویت زنانه دارد، غریب است (گرچه در دنیای امروز دیگر ناپذیرفتنی نیست) که معشوقش هم جنسیت زنانه داشته باشد؛ دامن‌پوشیده، با نگینی بر پیراهن... که خود همین هم می‌تواند تایید دیگری باشد بر تقلیدی کار کردن شاعر و ماندن ذهنیت‌هایش در کلیشه‌های قبلی که در آن‌ها معشوق زن است و دامن دارد. حرفم این است که آیا منطقی‌تر نیست اگر از قلم یک شاعر زن، معشوق او را با جزئیات مردانه ببینیم؟! جز این‌ها حقیقتاً گرد نقدی بر دامان این شعر نمی‌توان نشاند. دو سه بار تا این‌جا از خوبی "حداقلی" این شعر یاد کردم. پس یعنی خوبی حداکثری‌یی هم می‌توان تصور کرد که این "شعرِ نوعی" هنوز به آن نرسیده؟ بله خُب! شعر باید یک متن کامل باشد. یعنی دست خواننده را بگیرد، از جایی آغاز کند و او را بعد از گذراندن از کوچه‌پسکوچه‌ی تصاویر و عواطف و اندیشه‌های مختلف، به غایت مشخصی برساند. اگر بدبینانه به این شعر نگاه کنیم و توقع‌مان را بالا ببریم، لامحاله انتظار خواهیم داشت که چنین شعری به توصیف محض بسنده نکند و چیزی بیشتر از "تو خیلی خور و زیبایی" یا "من همه‌ی دنیا را شکل تو می‌بینم و هرکدام از عناصر طبیعت را که می‌بینم به یاد تو می‌افتم" را دستمایه‌ی زمزمه‌ی مخاطب (خواننده) کند. مخصوصاً معشوق‌های امروزی، آیا بعد از شنیدن این شعر (که ح ف حسابش تعریف از یار است) نخواهند گفت: "خُب، که چی؟!". نهایتاً ممکن است تشکری هم بکنند. خلاصه این‌که این شعر از یک تخییل ابتدایی فراتر نرفته و تشبیهش را وسیله‌ی ساختن یک متن منسجم هدف‌مند (با شرایط بالقوه‌ای که می‌توان برایش تصور کرد) قرار نداده است. شعر دوم، غزلی‌ست که کوتاه بودن و گزین بودن ابیات کم‌شمارش را باید ستود. آیا قبلاً در شعر دیگران، معشوق را سیبی شایسته‌ی چیدن دیده‌ایم؟ بله، فراوان. اما چیزی که به بیت اول این شعر ارزش داده، آن بوسه‌ی مصراع دوم است. در گمان من، تصویر بوسیدن به شکل خوبی با گاز زدن سیب بعد از چیدن آن منطبق شده است. بله شاید می‌شده به جای "ناب" که انتخابی معمولی و خنثی و بی‌جهت به نظر می‌رسد، به صفات بهتری هم برای بوسه اندیشید. نمی‌داند چقدر می‌توان به کار بردن کلمه‌ی پرده را در بیت دوم به جای آنچه بر پرده نمایش داده می‌شود مجازاً پذیرفت، ولی این کلمه با چند کلمه‌ی دیگر این بیت یعنی سانسور و دیدن پیوند و تناسب و مراعات‌النظیر خوبی یافته است؛ مخصوصاً که در سوابق ذهنی خواننده‌ی آشنا با شعر کهن فارسی هم، با حجاب برافکندن و پرده از روی برافکندن ربط می‌یابد. در مورد کلمه‌ی فرنگی سانسور، باید گفت با آن که حضور این کلمه (با تساهل اگر بنگریم) وزن را خراب نکرده، ولی نمی‌توان انکار کرد که در بافت زبان این شعر، قدری غریب و غریبه است. اکران هم همین حکم و حالت را دارد. سه بیت اول این شعر، صرف ناز کشیدن از معشوق و توصیف او شده. با ترس حاکم بر بیت سوم هم (اگر آن را از آن عتاب‌های دوست‌داشتنی و ناگزیر معشوق مثالی ادب فارسی به حساب بیاوریم) می‌توان کنار آمد و آن را با قربان‌صدقه‌رفتنی بودن و دوست‌داشتنی بودنی که در اببات اول و دوم از معشوق به دست داده شده، متناقض ندیدش. دو بیت پایانی را شاعر صرف جمع کردن ماجرا کرده؛ در یکی از رفتن معشوق سخن گفته و در آخری از حال خودش پس از کوچ یار. در بیت چهارم برای درست از آب درآمدن وزن باید بین در و آن مکث کنیم... که خُب، طبیعی نیست. زحافی که موسیقی این مصراع دارد از وزن عروضی خارج نشده ولی ضرورت و توجیه و زیبایی هم ندارد. کلاً از منظر مضمونی هم بیت چهارم به قوت ابیات دیگر این شعر از آب درنیامده است. شعر سوم عاشقانه‌ای‌ست فراقی، خطاب به معشوقی که حالا دیگر نیست، که با زبان محاوره سروده شده است. بند اول این شعر بهانه‌ی خوبی‌ست براز تذکر دادن لزوم ببشتر وسواس داشتن در به‌کارگیری صفات کارآمد و متناسب. ببینید، مثلاً سرخ و آتشین در عین واضح بودن و طبیعی بودن صفت سرخ برای لب (که شاید نیازی هم به گفتنش نبوده) می‌توانند کار تصویرگری لب را خوب انجام بدهند اما آیا نمی‌شده و بهتر نبوده که وقتی قرار است در ادامه، لب را ترانه‌خوان نشان دهیم، در مصراع قبلش صفات دیگری به لب بدهیم که با ترانه یا خواندن هم تناسبی داشته باشد و شبکه‌ی واژگان درون بند را منسجم‌تر کند؟ این شعر تصویرهای شخصی خوبی برای برانگیختن عواطف دارد؛ مثلاً همین در تاریکی دست سودن بر بالش در جست‌وجوی موی یار. در بند سوم این‌که موها چیزی را ببینند، از یک طرف و این‌که بتوان برای بالش، دست تصور کرد هم از طرف دیگر، تصویر و بیان را عجیب و غریب و ناپذیرفتنی کرده‌اند. در بند سوم، این‌که "همیشه" موهای من به جای دست تو دست بالش را می‌دیدند (هرگز دست تو به موی من نخورد؛ هرگز وصالی نداشتیم) با "دلم می‌خواست می‌موندیِ" بند اول تناقض دارد زیرا "ماندن" وابسته‌ی بودن است و وقتی می‌گوییم کاش می‌موندی، یعنی وصالی در کار بوده که به فراق انجامیده. شاید برای رفع و رجوع همین تناقض است که در بند بعد، شاعر، هوشمندانه، پای خاطره‌ی خیال (و نه خود) یار را وسط کشیده است. در این شعر هم شاعر مونث، معشوقی مونث را به تصویر کشیده و با او سخن گفته. در ماجرای روایی شعر، معلوم نمی‌شود که چرا و در کجای تصویر، و چه چیزی باید ما را به "دست خون‌آلود" برساند. نکته‌ی آخری که باید عرض کنم زبانی‌ست؛ آشیانه بستن، تعبیر نامانوسی است که در بند آخر به جای آشیانه ساختن آنده، بی آن که این تغییر کاربرد، وجاهت و فایده‌ای برای بند داشته باشد.

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.