لزوم شناخت شعر از غیر شعر




عنوان مجموعه اشعار : آخرین نقطه
شاعر : روزبه خواجه ئیان


عنوان شعر اول : پنجره اتاق
جمع شدم
اتاق کوچک بود
دنیا بزرگ شد
پنجره تنها راه فرار بود
برای رسیدن به دنیا

دنیا ایستاده بود
مرا صدا می زد
از توی کوچه
رفتم لب پنجره
پنجره را باز کردم
دستانم را دراز
نرسیدم

باران بود
گرگ ها خیس بودند
مصالح های ساختمانی نم کشیده بودند
بوی خاک دنیا را گرفته بود
سوزن ، دستان دنیا را زخمی کرده بود

قطره های باران زمین را گِل می کرد
گُل را از گِل بیرون می آورد
گُل دستان دنیا را نوازش کرد
سوزن ها آب شدند
رفتند
من پریدم
پریدم
پریدم

نرسیدم
نرسیدم
نرسیدم

رفت
رفت
رفت

چشمانم را باز کردم
آیینه شکست داشت
آیینه باخت داد
آیینه مُرد
رفت
دیوار تنها شد

کتابم را باز کردم
صفحه ۱۱۷
سطر هفتم
نوشته بود : کشتی دنیا از جزیره ی مرگ عبور می کند
تا در ساحل زندگی لنگر بندازد !
دنیا را وقف زندگی نکن ...

روزبه خواجه ئیان



عنوان شعر دوم : ببار
ببار
در این شب نیمه ابری
که‌ تنها‌ راه نجات ما
همین آسمان است
که آن‌ هم خیلی وقت است
رویش را از ما برگردانده.

ببار
بر این روزهای نه چندان خوش
تا این دانه‌های زیر خاک
معنای امید را فراموش نکنند،
و با این خاک بجنگنند
تا شاید فردایمان بهتر باشد.

ببار برایم
تا شاید این جسم زخمی را با خود در جوی های شهر جاری کردی؛
تا با خودش همه چیز را برد
و ما ماندیم و خیابان بی اسمی
که نمیدانیم اسمش را زندگی بگذاریم
یا مرگ!

ببار
تا بفهمیم که رفتن همان برگشتن است فقط مقصدش فرق می کند.
تا بفهمیم هم بودن ما علت دارد
هم ماندنمان
و هم رفتنمان.

ببار
تا بفهمیم درد همان زندگی است.
تا بفهمیم با اعدام خورشید
دل‌خوش به ماه نباشیم
تا بفمهمیم منتظر نباشیم
منتظر نمانیم
تا بفهمیم صبر با انتظار فرق دارد.

ببار برایمان
تا بفهمیم
چرا آمدیم
چرا هستیم
و چرا می رویم.

روزبه خواجه ئیان

عنوان شعر سوم : آخرین نقطه
وقتی لحظه ای دیگر نمی آید که من آن طوفان را باز ببینم
دیگر به این آب اعتقادی ندارم
که میگوید این صفحه سفید نیست!
به این من نگاه کن
که سال هاست قلبم مرا با روحم ترک کرده
و دارد مرا در کشتی مورد علاقه ام نگاه میکند!
شاید آن صفحه هنوز بوی دریا بدهد
و مرا مشتاق شنا کند
ولی از این خط های بدنم میترسم که مبادا
مرا در این مسیر راهی نکنند
مبادا
نوک مدادم قبل از گذاشتن اخرین نقطه ی این صفحه بشکند
و‌من بمانم
و این پارو های شکسته که هرچی بیشتر پارو بزنم
بیشتر به عقب بر میگردم
خوب نگاهم کن
من همان طوفان خسته ام که سال هاست دیگر به شهر تو نیامده‌ام
و به دنبال رهایی ام
از این کشتی ای
که سال هاست
در کویر گیر کرده
و دیگر به آبی اعتقاد ندارد
که بیاید و نجاتش دهد !
این منم همان شاعری که تو شعرش شدی
تا به هیچ کدام از سوال هایش جوابی ندهی
و فقط نگاهم را بیشتر زخمی کردی
و مرا در دریایی رها کردی
که هیچ گاه کشتی ای در‌آن نبوده که مرا از این شهر پر از نفرت آدم هایش نجات دهد
و من فقط از مرگی فرار می کنم‌
که‌ در آن زندگی نهفته است که برای به دست آوردنش باید هرشب قرص هایم را با آب بخورم !

روزبه خواجه ئیان
نقد این شعر از : لیلا کردبچه
متن اول، دقیقاً ساختار خاطره تعریف کردن را دارد، آن هم برای مخاطبی که ذهنش از پیش آمادۀ شنیدنِ چنین خاطره‌ای است، و نسبت به آن کنجکاو است، و از پی در پی آمدنِ جملات کوتاه و شرحِ لحظه به لحظۀ وقایع و رویدادها، و نیز واکنش رفتاری و حسیِ راوی به آن وقایع و رویدادها، خسته نمی‌شود و حوصله‌اش سر نمی‌رود و کنجکاوی‌اش تا سطر پایانی تداوم می‌یابد، وگرنه حتی در ژانر خاطره‌نگاری هم این‌قدر شرح و تفصیل در تعریف کردن خاطره‌ای که البته درنهایت، هیجان مخاطب را برنمی‌انگیزد، معمول و متعارف نیست.
متن دوم نیز در مجموع تشکیل شده از یک جملۀ امریِ «ببار» و تعداد زیادی گزینه که قرار است برای آن بارش، دلیل یا بهانه‌ای فراهم کنند؛ دلایل و بهانه‌هایی که به‌غیر از «تا بفهمیم با اعدام خورشید/ دلخوش به ماه نباشیم» نه شاعرانه‌اند، نه حکمتی در آن‌ها نهفته است، و نه اساساً دلیل و بهانۀ بارش محسوب می‌شوند. حتی همین دو سطرِ «تا بفهمیم با اعدام خورشید/ دلخوش به ماه نباشیم» نیز علی‌رغم زیبایی، دلیل موجهی برای بارش نیست و اساساً ربطی هم به آن ندارد. یعنی با دقت در تک‌تک گزینه‌ها، می‌توان این بی‌ربطی را یافت:
«ببار... [چون] تنها راه نجات ما همین آسمان است!»
«ببار... تا بفهمیم که رفتن همان برگشتن است فقط مقصدش فرق می‌کند»
«ببار... تا بفهمیم درد همان زندگی است... تا بفهمیم صبر با انتظار فرق دارد»
«ببار... تا بفهمیم چرا آمدیم، چرا هستیم، و چرا می‌رویم»
امّا در:
«ببار... تا این دانه‌های زیر خاک، معنای امید را فراموش نکنند، و با این خاک بجنگند تا شاید فردایمان بهتر باشد» و «ببار... تا شاید این جسم زخمی را با خود در جوی‌های شهر جاری کردی؛ تا با خودش همه‌چیز را ببرد»، قضیه فرق می‌کند، و برای بارش، دلیل و بهانه‌ای آمده که واقعاً ربطی به بارش دارند، هرچند که از سازوکار شاعرانه بی‌بهره‌اند.
امّا آنچه در هر سه متن، به‌شدت بارز است و جلب‌ توجه می‌کند، ماهیت نثرگونۀ آن است، آن هم نثری بی‌مبالات و بدون توجهات ادبی و زبانی. به‌عنوان نمونه می‌توان به افراط در کاربرد «این» و «آن» و «همین» و «همان» پیش از اغلب اسامی اشاره کرد:
«این شب‌نیمه»، «همین آسمان»، «این روزها»، «این دانه‌ها»، «این خاک»، «این جسم»، «آن طوفان»، «این آب»، «این صفحه»، «این من»، «آن صفحه»، «این خط‌ها»، «این مسیر»، دوباره «این صفحه»، «این پاروها»، «این کشتی»، «این شهر» و... و در کدام نثرِ حتی غیر ادبی، آنقدر هر واژه‌ای را با «این» و «آن» و «همین» و «همان» تعریف می‌کنیم؟ و مثلاً می‌گوییم: «این لیوان را با این دستت بگیر و بگذار روی آنِ میزِ کنارِ آن پنجره که رویش آن تلفن و آن گلدان هم هست»
درمجموع در هر سه متن، عناصر بسیاری قابل‌حذف‌اند که در مرحلۀ اولیه، سلامتِ زبانیِ یک نثر سالم را فراهم می‌کنند، که خود البته مقدمه‌ای است بر حذف زوائد در راستای رسیدن به ایجاز و انسجام ساختاری شعر.

منتقد : لیلا کردبچه

شاعر، پژوهشگر، ویراستار. فعّال در حوزۀ شعر. دکترای ادبیات معاصر.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.