...ولی بهتر از این بایستی




عنوان مجموعه اشعار : فاصله‌ی سومِ کاسته
شاعر : فرید متین


عنوان شعر اول : نیست
طفلی نمانده‌است به گهواره‌ای که نیست
ما گریه می‌کنیم فقط... چاره‌ای که نیست
ما مُرده‌ایم از پیِ یک جنگِ بی‌وجود
با تیر و توپ و ترکشِ خمپاره‌ای که نیست

با دیدگانِ خیس زمانی نشسته‌ایم
چشم‌انتظارِ پیرهنِ پاره‌ای که نیست
شیطان نشسته‌است به سکّانِ داستان
ایزد، در این جهانِ عجب، کاره‌ای که نیست

امّیدِ رُست نیست از این خاکِ سوخته
بارانی و جوانه‌ای و زارعی که نیست
امّیدِ رُست نیست از این خاکِ سوخته
طفلی نمانده‌است به گهواره‌ای که نیست

نگرفت در تو گریه‌ی این شاعرانِ خُرد...
حیرانِ آن دل‌ایم: همان خاره‌ای که نیست


عنوان شعر دوم : بگیرد
تصوّر كن آن لحظه‌ای را كه ببری غزالِ خوشی را به‌دندان بگيرد...
چه خواهد شد آن روز كه خاطرات‌ت تو را بی‌محابا گريبان بگيرد؟
چه باید کند؟ ــ باغبانِ نحیفی که گل‌دادنِ باغ را صبر کرده
وَ باغ‌‌ش سراسر پُر است از شکوفه.
ولی بعد، ناگاه طوفان بگیرد...

و تو: شاعرِ خفته در خوش‌خیالی!
تو: عاشق‌ترین عاشقِ احتمالی!
توقّع چه داری از آن عکسِ خالی؟ ــ که لب‌خندِ در قاب خودْ جان بگیرد؟!

گذاری کن، ای بادِ گرمِ کویری!
گذاری بر این پهنه‌ی زمهریری،
بیا تا که در سینه‌ام جا بگیری که آتش به‌جانِ زمستان بگیرد

تبر می‌نشیند به جانِ درختان...
درختان به‌‌سوی خدا، شِکوه‌گویان: «خدایا، بمیرند کلّ تبرها!»
ــ خدایا، دعای درختان بگیرد!

چکانده‌ست روی سرش ماشه را... ــ بنگ!
نوشته‌ست بر کاغذی ــ سرخ و گل‌رنگ:
«نمی‌گنجد این بحر در کوزه‌ای تنگ ...
چه بهتر که این شعر پایان بگیرد.»


عنوان شعر سوم : را
در شعرها، روایتِ ماتم را
از چشم‌هام، بارشِ نم‌نم را
توی سرَم، چکاچکِ آواها...
از سینه، این سکوتِ دمادم را
وین بغضِ بی‌تناسبِ همواره
ــ گاهی اگر زیاد، اگر کم ــ را
ساده‌فریب‌خوردنِ حوّا و تردیدهای حضرتِ آدم را
بر چارمیخ‌بودن چون عیسی...
و طعنه‌های خلق به مریم را

ای کاش می‌گرفت خدا از من
این چیزها ــ تمامیِ این‌ها ــ را
یا می‌گرفت کاش «من»ِ من را:
ویران‌تر از خراب‌ترین‌ها را


از بیخ بَرکَن این‌همه را، ایزد!
زیر و زبر، تمامیِ عالم را
شوق و صدا و قهقهه و شادی،
اشک و دریغ و فاجعه و غم را
وحشت به‌روی وحشت‌مان افزود...
پس سود چی‌ست بازدم و دم را؟
کم کُن ــ ببین چه صلحِ قشنگی داشت! ــ
از شاه‌نامه، بودنِ رستم را
از بیخ بَرکَن این‌همه را، ایزد!
این‌چیزها که بودم و هستم را

از هرچه هست ــ بینِ فراز و پست ــ
باید گرفت زلفِ تو را در دست؛
تا اعتصام جُست به حَبلِ‌الله...
باید گرفت رشته‌ی محکم را!
نقد این شعر از : حسین جلال‌پور
حسین جلال‌پور:
شاعر قصد کرده است شعر خود را بر شالوده‌ی تناقض‌ها بنا کند و به همین دلیل ردیفِ «که نیست» را برای شعرش انتخاب کرده است. تناقض‌ها لازم است در شعر خودشان شکل بگیرند و ما را به‌عنوان مخاطب با خود همراه کنند.
شعر با یادآوریِ این مصراع از خاقانی آغاز می‌شود: «طفلی هنوز بسته‌ی گهواره‌ی فنا» و از مصراعِ دوم با اشکال‌هایی در ساخت روبه‌رو می‌شود: «ما گریه می‌کنیم فقط... چاره‌ای که نیست» اگر شاعر بخواهد «نیست» را نگه دارد یک «که» اضافه دارد، و اگر بخواهد «که» را در مصراع داشته باشد «نیست» را باید بدل کند به «نباشد»؛ چاره‌ای که نباشد ما گریه می‌کنیم. در بیت هشتم هم به‌نحوی «که» زیاده به‌نظر می‌رسد.
درگیر بودن با تناقض‌ها و صورت‌های ساختگی باعث شده شاعر شعرش و فضای شعرش را به سمتی ببرد که این ساختگی بودن موضوعی بشود بیرون از شعر؛ موجودی که در شعر شکل نگرفته است. ضمن این‌که از «جنگ بی‌وجود» اگر منظور شاعر جنگی است که وجود ندارد صفت صحیحی نیست. همین‌طور «از پیِ» به معنی «به دنبالِ» است و معنی «در اثرِ» نمی‌دهد. و در ادامه‌ی شعر این «که نیست» است که به‌تنهایی بار این تناقض‌ها و نبودن‌ها را به شانه می‌کشد.
از ایرادهای دیگر این شعر می‌توان به استفاده از کلمات و صورت‌های زبانیِ کهنه و از بین رفته اشاره کرد. «به» در مصراعِ هفتم از این نوع است. «به سکّان» به معنای «در سکّان» است. این صورتِ «به» دیگر در زبان وجود ندارد. در ضمن «به» را اگر به معنای «در / درون» در نظر بگیریم، باید متوجّه باشیم درون سکّان نمی‌توان نشست. خوب است شاعر تمامِ تلاشش را بکند که به صورتی ساده و با استفاده از زبان روز شعرش را بگوید؛ همان‌طور که حرف می‌زند.
همین‌طور می‌توانیم «امیدِ رُست» را مثال بزنیم که به جای روییدن آمده است.
در بعضی مواضع قافیه‌ی انتخابی باعث شده زبان و بیانِ شعرها به سمت کهنگی برود. شاعر که به شهادتِ شعرهایش دنبال نوگرایی و استفاده‌ی متنوع از امکانات زبان است و از قافیه و ردیفِ «زارعی که نیست» در کنارِ گهواره‌ای و کاره‌ای که نیست می‌خواهد بهره ببرد می‌بینیم ناگاه «خاره» را گذاشته در شعرش. شاعری با چنین ذهنیت و خواستی باید مواظب باشد به سمت چنین بیان‌هایی دست‌مالی شده و فرسوده نرود؛ آن‌هم خاره‌ای که دل به آن تشبیه شده و در واقع کار را از چیزی که هست بدتر کرده. به این دلیل می‌گوییم قافیه این وضعیت را به‌وجود آورده که بعید و دور از ذهن است باور کنیم اگر جبر قافیه نبود شاعر این واژه را در شعرش می‌گذاشت.
در کل این «ردیف» است که دست شعر را گرفته و هدایت می‌کند و این وضعیت را برایش رقم زده است، به همین دلیل مخاطب با آن احساس صمیمیت و نزدیکی نمی‌کند.

این صورت‌های کهنه در شعر دوم هم هستند؛ «خاطراتت تو را بی‌محابا گریبان بگیرد» استفاده از را فک اضافه در این مصراع جمله را از صورت طبیعی و امروزی‌اش بیرون آورده است. «بی‌محابا گریبانِ تو را بگیرد» یا آوردنِ «را» به معنی «برای» در پاره‌یِ «که گل دادن باغ را صبر کرده». اما در همین بیت صفتِ «نحیف» که متعلّق به باغبان است کارکرد زیبایی پیدا کرده و تسرّی پیدا کرده است به وضعیتی که «گل» دارد و همین کار و مصراع شاعر را زیبا کرده است.
این صورت‌های کهنه کل شعر سوم را هم دربر گرفته‌اند: باریدن اشک در «از چشم‌هام بارش نم‌نم را»؛ سکوت دمادم در «از سینه این سکوت دمادم را»؛ شکستن صورتِ «و این» در «وین بغض...»؛ فریب خوردن حوّا و... . نیز مخاطب قرار دادن «ایزد» (دو بار) در انتهای مصراع؛ جایی که حرف واقعیِ ما تمام شده است و...

نکته‌ای که درباره‌ی شعر دوم گفتنی ا‌ست: مصراع‌ها از گسترش و ادامه‌ی «فعولن»ها ساخته شده‌اند و اکنون هر مصراع از هشت فعولن تشکیل شده است. طبیعی است بعد از چهار فعولن مکثی در وسط مصراع به‌وجود بیاید. این مکث نباید شاعر را به این گمان بیندازد که وزن شعرش «دوری» شده است. وزن دوری از تکرار یک رکن به دست نمی‌آید. به همین دلیل اکنون هجایِ کشیده‌ی کلماتِ «بنگ» و «تنگ» وزن را خراب کرده‌اند، ولی «گل‌رنگ» چون در پایان مصراع است ایرادی ندارد. خوب است شاعرانی که در پیِ طولانی کردن مصراع‌ها هستند به این نکات هم توجّه بکنند.

منتقد : حسین جلال‌پور

متولد ۱۳۵۵ در گناوه شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.