سستی و ضعف در همه‌ی ارکان اثر




عنوان مجموعه اشعار : 3
شاعر : زهرا دادگر


عنوان شعر اول : زندگي
نه نبايد زيست
زيستن را گل كند
يا كه درختي مانده در خاكي
زندگي را تو
زندگي را من
ما كه سرشاريم و پاي رفتني داريم
ما كه گوي فكر و يك نبض غزل خوان در درون سينه ها داريم
زيستن را نه...
زندگي بايد...

عنوان شعر دوم : كو؟ كجايي سهراب ؟
كو ؟كجايي سهراب ؟
قايق ات مانده بر آب
پي يك يار دگر ميگردد
كو ؟كجا يافت شود مرد دگر باره تو را
بازوي طالب پاروزني بي وقفه
هيچ كس سمت مسير تو نرفت
قايق سر گردان،قايق بي سامان
همه عاشق شده اند
عاشق عطر غريب اين خاك
قهرماني نيست بيدار شود
آه سهراب
قهرمان مرده ست انگار
گاه گاهي هوس قايق تو
به دلي مي افتد
رخت برميگيرند
تور بر دوش نهند
آرزوي لؤ لؤ ميدرخشد در چشم
ودر آن آبي دريا
بوسه ي سرخ ز لب هاي پري ميچينند
و پي بويش زلف پري دريايي
غرق در آبي دريا بشوند
قايق اين جا خالي
بستر نيلي دريا لجن مرداب است
خفگي حاصل كوري و هوس خواهي هاست
شهر در حالت خود يخ زده است
به همان گونه كه جا ماند از تو
شهر شب ها شده است و بسي پنجره هاي بسته
پشت درياها شهري است
همه گي مي دانند
سالها ميگذرد
نيست كس عازم نور
عازم لحظه ي عريان شكوفايي ها
شوق موسيقي مرغان در باد
سر نمي جنباند در دل هيچ كسي
شوق دريافتن شاخه ي معرفتي
پشت درياها شهري است
همه گي مي دانند
سال ها مي گذرد
شاعران وارث خواب اند انگار
روشني ها خسته ،خرد گمشده در آبي آب
كو ؟
كجايي؟
سهراب
قايق ات مانده در آب




عنوان شعر سوم : سايه
كار از دست رود
آب از سر گذرد
يادش اما به دلت مي ماند
سايه مي اندازد
و دلت ميگيرد...
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
از سرکار خانم زهرا دادگر، 27 ساله، از ایلام که حدود دو سال سابقه‌ی شاعری دارد، 3 اثر به دستم رسیده با نام‌های «زندگی»، «كو؟ كجايی سهراب؟» و «سايه»؛ 3 اثر نیمایی که اشکال عروضی چندانی ندارند، مگر در چند سطر، از جمله:
«بازویی طالب پاروزنی بی‌وقفه»
«روشنی‌ها خسته، خرد گمشده در آبیِ آب»
اما آیا «شعر نو» که «شعر نیمایی» یکی از دو شاخه‌‌ی اصلی آن است، به همین حد کفایت می‌کند که ما در آن وزن را رعایت کنیم؟ انگار که غزلی بگوییم که در آن نه زبان و بیان اوجی داشته و نه تخیل و عاطفه در آن جاری باشد. آثار خانم دادگر چندان از تخیل بهره ندارد و جان عاطفی‌اش کم‌رمق است؛ در صورتی که عاطفه‌ی جاری در شعر باید درونیِ شاعر شود؛ یک عاطفه‌ی شخصی که قابلیت جمعی‌شدن را داشته باشد؛ یعنی مخاطب نیز آن را باور داشته و قبول کند که زبان دل و اندیشه‌ی او نیز هست. یعنی با سطرهای ذیل عنصر عاطفه در آثار خانم دادگر جلوه‌گر نخواهد شد:
«ما كه سرشاريم و پای رفتنی داريم
ما كه گوی فكر و يك نبض غزل‌خوان در درون سينه‌ها داريم
زيستن را نه...
زندگی بايد...»
یا با سطرهای ذیل که به‌لحاظ عاطفی حتی کمی بهتر از دیگر سطرهاست:
«گاه‌گاهی هوس قايق تو
به دلی می‌افتد
رخت برمي‌گيرند
تور بر دوش نهند
آرزوی لؤ لؤ می‌درخشد در چشم
و در آن آبیِ دريا
بوسه‌ی سرخ ز لب های پری می‌ِچينند
و پی بويش زلف پری دريايی
غرق در آبی دريا بشوند»
عنصر تخیل هم در هر 3 اثر، کم‌جان و کم‌رمق و حتی اغلب بی‌رمق است:
«كو ؟كجايی سهراب ؟
قايق‌ات مانده بر آب
پی يك يار دگر می‌گردد»
هرچند که ما سعی می‌کنیم از لحاظ تخیل بهترین‌سطرها را انتخاب کنیم، باز سطرهایی قوی‌تر از «قایق سهراب تنهاست و دنبال یار دیگر می‌گردد» پیدا نمی‌کنم؛ یا سطرهایی در این اندازه از تخیل و تصویرسازی:
«سالها می‌گذرد
نيست كس عازم نور
عازم لحظه‌ی عريان شكوفايی‌ها
شوق موسيقیِ مرغان در باد»
ناگفته نماند که زبان و بیان ضعیف و سست نیز در کم‌جان‌کردن عاطفه و تخیل، بسیار تاثیر دارد. در واقع نمی‌توان تخیل و عاطفه‌ی پررنگ و غنی را با زبان و بیان نارسا و کم‌جان و کم‌رمق بیان داشت. شاید اگر شاعری هیچ نداشت و صرفا بیان و زبان قدرتمندی داشت، اثرش حداقل از ادبیت و فخامت کلام برخوردار بود؛ مثل کلام خطیبان، سخنرانان یا ناظمان که این‌گونه می‌سرایند:
«اين جنگ و جدال بشر از علت جهل است
وين نكبت حال بشر از علت جهل است»
در صورتی که بیت ذیل در کمال سادگی شعر است، زیر بر پایه‌ی تخیل استوار است و از عاطفه مایه گرفته است:
«چو شو گیرم خیالت را در آغوش
سحر از بسترم بوی گل آیو»
در صورتی که اغلب سطرهای هر 3 اثر خانم دادگر نظم هستند، آن هم اغلب نظمی ضعیف که در بیان و زبان هم ضعیف‌اند:
«گاه‌گاهی هوس قايق تو
به دلی می‌افتد
رخت برمی‌گيرند
تور بر دوش نهند»
«به همان‌گونه كه جاماند از تو
شهر شب‌ها شده است و بسی پنجره‌های بسته»
بعضی از سطرها هم معنای رسا و مشخصی ندارند و مخاطب منظور گوینده را درنمی‌یابد:
«زيستن را نه...
زندگي بايد...»
در ضمن، «بویش» از جنس کلماتی چون «پویش» نیست که از پویایی بیاید و معنا دهد، بنابراین سطر ذیل غلط است:
«و پی بويش زلف پری دريايی»
هیچ منطق هم که «هوس» و «کوری» سبب «خفگی» می‌شود در سطر ذیل وجود ندارد، در سطر بعد هم کلمه‌ی «حالت» سطر را از معنا خالی کرده است:
«خفگی حاصل كوری و هوس‌خواهی‌هاست»
«شهر در حالت خود يخ زده است»
یا «شوق موسیقی باد» چگونه باید سر بجنباند آن‌ هم «در دل کسی»؟!:
«شوق موسيقی مرغان در باد
سر نمی‌جنباند در دل هيچ‌كسی»
با این‌همه، سطرهایی ـ هرچند اندک ـ از اثر خانم دادگر دارای تخیلی قوی است، مثل:
«نبض غزل‌خوان در درون سينه»
«بوسه‌ی سرخ ز لب‌های پری می‌چينند»
یا سطرهایی ـ هرچند اندک ـ با بیان قوی:
«ما كه سرشاريم و پای رفتنی داريم»
علاوه بر حرف‌های آمده، هر 3 اثر خانم دادگر حرفی برای گفتن ندارد. این که اخوان بگوید «نزیست باید» و من برعکسش در یک زبان و با یک بیان کلی بگویم، «نه باید زیست» یا برعکس؛ یا این‌که در جواب شعری از سهراب بگوییم «سهراب! برای بردن قایقت کسی نیست، و اگر هسا، با آن می‌رود برای بوسیدن پریان و صید مروارید و...». سومین‌اثر حرفی دارد اما نه آن حرفی که تاثیر بگذارد.
با این‌همه، میگوییم، سرکار خانم زهرا دادگر نباید از نقد ما برنجد و یا بهراسد؛ چه بسا آثار بعدی‌اش ما و مخاطبان را مجاب کند. ازاین‌دست اتفاق‌ها بسیار افتاده است.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.