اتفاقا در کلاسیک‌ترین شکل!




عنوان مجموعه اشعار : غزل نئوکلاسیک
شاعر : سید شهریار موسوی


عنوان شعر اول : یگانه‌او
عاشقِ چشمِ تو هستم چشمِ رنگِ موی تو
دوست دارم تا ببارم بر هلوی روی تو

میبری روحِ مرا با خود وَ خود گم میشوی
دوست دارم گم شوم هم، قعرِ جست و جوی تو

لشگرِ ابروی تو از دُرّ حراست میکند
دوست دارم تا که باشم از سپاهِ کوی تو

مرده‌دل شد دل دمِ عیسایی لب ها کجاست..؟!
دوست دارم تا شوم زنده ز عطرِ بوی تو

میشوم دل‌خسته در شیب و فرازِ راهِ عشق
دوست دارم تا بیایم خسته اما سوی تو

عشق، دائم میخورد خون از دلِ پرخون من
دوست دارم تا بنوشد باده را زالوی تو

اوی هرکس عشقِ او باشد، یگانه‌اوی من!
دوست دارم تا شوم یک عمر، تنها‌ اوی تو

عنوان شعر دوم : خار
آسیابیست فراقت همه وُ گندمِ دل؛
میشود از تنِ سالم همهء عمر خجل

به کنارِ سرِ سرسبز نیاید شادی
خرِ ما از سرِ ناچار برفته است به گِل!

چای اخلاقِ تو بد‌بو شده وُ تلخ‌مزه
داخلش غرقه بگردان شکر و یک دو سه هِل!

همه گفتند: که کُلِّ دلِ تو غمگین است.
نشود جمع، در این مجمعِ غم‌ ناله و کِل!

سینهء روزِ خوشِ وقتِ وصالِ دمِ تو؛
خون‌فشان است ز جنگیدنِ با لشگرِ سِل

تیشهء کندنِ دوریِ تو بیکار شده است
حالِ فرهادِ دلم حال، بگشتست کسل

خارِ گل عضوِ جداناشدنی از گل هاست
بیوفایی، نکند ذاتِ تو را یکسره ول..

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : امیرعلی سلیمانی
در این یادداشت نگاهی نقادانه خواهیم داشت به دو غزل از دوست شاعرمان سید شهریار موسوی بیست و یکساله که از سن شاعری‌شان پیداست در ابتدای راه سرودن قرار دارند، بحث مهم در خصوص این دو شعر را می‌توان از عنوان مجموعه اشعار ایشان آغاز کرد، "غزل نئوکلاسیک" این عنوان به ظاهر زیبا که اتفاقا امروزه توسط گروهی از شاعران غزل سرای جوان برای طبقه بندی اشعارشان استفاده می‌شود عبارتی بسیار موهوم و البته تا حدودی بی‌ربط است، نمی‌خواهم مبانی سبکی نئوکلاسیک را شرح بدهم، همین قدر درک کرده‌ام که منطبق کردن سبک‌ها و مکتب‌ها هنری و فکری در دنیا با یک گونه‌ی هنری و یا قالب شعری از سنجیدگی لازم برخوردار نیست، سبک دارای شئونات و مراتب تاثیرگذار مختلفی بر یک دوره است که ابدا قابل انطباق یا هویت بخشی در دل یک قالب ادبی نیست. من اصلا میانه‌ای با نامگذاری ندارم، حتی در موارد مشهور تر، مثلا وقتی غزل سرایی می‌گوید شاعر در سبک خراسانی می‌نویسد علی رغم صحت شکل ارجاع دهی باز هم صحبت دقیقی نکرده است، شعر امروز از مجموعه‌ای از ظرفیت‌های شعر گذشته استفاده می‌کند، و منحصر کردن و کلاسه کردن شعر یک شاعر به یک دوره خاص دقیق به نظر نمی‌آید. پس از جناب موسوی درخواست می‌کنم فارغ از نام‌ها و وام گرفتن از سبک‌های دیگر به سرودن فکر کنند، سرودن بر پایه زبان سالم و حفظ خلاقیت مناسب. همین دو عنصر می‌تواند توفیق شعر را به همراه بیاورد.
اما برای اینکه بحث بالا ناقص نماند دو غزل جناب موسوی را از منظر کلاسیک بودن که نگاه کنیم اتفاقا مضمون و اندیشه در اشعار ایشان بسیار کلاسیک است، بارها در یادداشت هایی که برای این پایگاه نوشته‌ام تاکید داشته‌ام که معیار نو بودن استفاده از کلمات تازه نیست، حیات امروزی به یک اثر را درونمایه و اندیشه‌ی آن اثر مشخص می‌کند، من در هر دو غزل جناب موسوی علی رغم بهره‌های امروزی از کلمات و اصطلاحات با اندیشه‌ای کهن مواجهم، اندیشه‌ای که در شعر شاعران گذشته نمونه اعلاتر آن یافت می‌شود.
چند نکته هم در خصوص غزل‌ها می‌گویم که این یادداشت به یک نوشتار کلی بدل نشود.
عاشقِ چشمِ تو هستم چشمِ رنگِ موی تو
دوست دارم تا ببارم بر هلوی روی تو
نگاه کنید به این بیت، مصرع اول از نظر درک و دریافت بسیار دچار ایراد است، عاشق چشم تو هستم قبول، هر چند هستن هم استن باید باشد، چشم رنگ موی تو یعنی چه؟ یعنی رنگ موی تو همرنگ چشمانت است،یا چشمانت همرنگ رنگ موهایت است، این برای عاشق بودن چه وجه ممیزه‌ای دارد؟ اما از این‌ها غم انگیز تر قافیه مصرع بعد است، هلوی روی تو! باور کنید استفاده کردن از هلو و جیگر برای معشوقه چیزی جز ابتذال نیست، شاید بشود چنین ترکیبی را در شعر طنز پذیرفت ولی برای یک غزل عاشقانه قدری سخیف است.
میبری روحِ مرا با خود وَ خود گم میشوی
دوست دارم گم شوم هم، قعرِ جست و جوی تو
در مورد "و" در میانه‌ی شعر پیش‌تر صحبت کرده‌ایم و می‌دانیم شکل صحیح استفاده از آن نباید اینگونه باشد. مصراع دوم هم به شدت دچار ضعف تالیف است، و شکل صحیح نوشتار رعایت نشده است، جستجو را هم مجبوریم جست و جو بخوانیم این‌ها نکاتی‌ست که ناشی از عدم تسلط بر وزن باید باشد.
لشگرِ ابروی تو از دُرّ حراست میکند
دوست دارم تا که باشم از سپاهِ کوی تو
در این بیت شاعر سعی در ساختن تصویر دارد، اما نگاه کنید، دُر هیچ کارکردی دیگری در این بیت ندارد، تناسبی با کلمات دیگر ندارد و همینطور برای خودش آمده و رها شده، نهایت معنایی که من از این بیت درک می‌کنم این است که عاشق می‌گوید دوست دارم من هم مثل ابرویت باشم و از تو مراقبت کنم. آیا این تصویر زیباست.
مرده‌دل شد دل دمِ عیسایی لب ها کجاست..؟!
دوست دارم تا شوم زنده ز عطرِ بوی تو
منظور شاعر از لب‌ها طبعا لب تو باید باشد، و اینکه تناسب بین لب و بو هم در این بیت ضعیف است.
اوی هرکس عشقِ او باشد، یگانه‌اوی من!
دوست دارم تا شوم یک عمر، تنها‌ اوی تو
بیت بدی نیست، تنها در خوانش قدری دچار ایراد است، "او" درست خوانده نمی‌شود، قدری هم کلیشه‌ای‌ست این مضمون.
غزل دوم هم دارای ایرادت زبانی بسیار است، مضمون‌ها اکثرا در پرداخت دچار ایرادند، و شاعر توجهی به تناسب‌ها ندارد.
به کنارِ سرِ سرسبز نیاید شادی
خرِ ما از سرِ ناچار برفته است به گِل!
شاعری که ادعای نئو کلاسیک بودن دارد طبعا نمی‌تواند از صورت زبانی و معنایی مصرع دوم این بیت دفاع کند.
چای اخلاقِ تو بد‌بو شده وُ تلخ‌مزه
داخلش غرقه بگردان شکر و یک دو سه هِل!
ابیاتی از این دست نه تنها امتیازی به یک شعر اضافه نمی‌کند بلکه نشان دهنده تزلزل و سستی اندیشه و زبان شعرند، یک دو سه هل یعنی چه؟ منظور شاعر همان هل است و مابقی همینطور برای خودشان آمده است، چای اخلاق دیگر چه ترکیبی‌ست، تلخ مزه چه ترکیبی‌ست؟
خارِ گل عضوِ جداناشدنی از گل هاست
بیوفایی، نکند ذاتِ تو را یکسره ول..
بیت پایانی شعر هم تلاشی برای مضمون سازی و برائت استهلال است که در ضعیف‌ترین شکل خود استفاده شده است، بی‌وفایی مگر ذات را ول می‌کند، بی‌‍وفایی می‌توان روح را مکدر کند، انسان را مایوس کند یا هر چیز دیگر! ول کردن ذات دیگر چه صیغه‌ای‌ست؟

انگار شاعر به صرف رعایت وزن و قافیه و آوردن کلماتی کمتر استفاده شده قانع شده است که یک شعر نوشته است، به شاعر عزیز که اتفاقا مستعد به نظر می‌آید توصیه می‌کنم به شعر جدی تر فکر کند.

با آرزوی توفیق برای ایشان.

منتقد : امیرعلی سلیمانی

شاعر، منتقد و ترانه‌سرا/ متولد 14 آذر 1370/ دانشجوی دکتری زبان شناسی/ متولد صحنه/ مدیر مسئول نشر نزدیک‌تر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.