الزام به توضیح




عنوان مجموعه اشعار : _
شاعر : زیبا زیلایی


عنوان شعر اول : _

به نام خدا

به گلدان گفتند:
خارهای زیادی لازم است
تا گیاه باشی و
به مرزت تکیه کنی
خار یعنی
سربازی که خسته نمی‌شود
از ایستادن بر مرز تنت
مرزی که
نباید حتی جنگ
تکانش بدهد.


کاکتوس شده
و دست‌های رهگذر
زخم هایش را می‌برند. با خودشان

گلدانِ نشسته پشتِ پنجره
غمگین است
به بیابان فکر می‌کند و
می‌داند
بازوهای خاردارش را
جز کاکتوس
کسی به آغوش نمی‌کشد
به بیابان فکر می‌کند و
ریشه‌ٔ گلدان
که هر چه دست دراز کند
نجات نمی‌یابد از تنهایی.
نقد این شعر از : لیلا کردبچه
دربارۀ اثر خانم زیلایی، همان‌قدرکه نمی‌توان گفت تخیل جانداری در کار نیست و همان‌قدرکه نمی‌توان گفت تصاویر شاعرانۀ زیبایی خلق نشده‌ است، به همان میزان نیز نمی‌توان گفت که با شعری کامل مواجهیم. یعنی یکی از مهم‌ترین عناصر برای خلق یک شعر، اگر تخیل باشد، آن را درحدی که یک شعر خوب به آن نیاز دارد، می‌یابیم، امّا در عین حال می‌بینیم که آن تخیل، به مصرفِ یک متن منثور شاعرانه رسیده است، و نه یک شعر. درواقع حاکمیت منطق نثر را بر اثر می‌بینیم.
امّا نکته‌ای که لازم می‌بینم در این اثر دربارۀ آن صحبت کنم، وجود حرف «که» است در «خار یعنی سربازی که خسته نمی‌شود از ایستادن بر مرز تنت»، «مرزی که نباید حتی جنگ تکانش بدهد»، و «گلدان ... به بیابان فکر می‌کند و ریشۀ گلدان، که هرچه دست دراز کند، نجات نمی‌یابد از تنهایی.»
این «که»های توضیحی، حاکی از توضیحاتِ مطنب و اغلب لجام‌گسیخته در ذهن شاعر است، دربارۀ هر موضوعی که دربارۀ آن می‌نویسد. درواقع در ذهن چنین شاعری، «پرنده»، صرفاً یک «پرنده» نیست، بلکه لزوماً «پرنده»ای است «که»: «بر درخت نشسته / کنار پنجره نشسته / در آسمان پرواز می‌کند / در قفس اسیر است / دانه می‌خورد / در دام افتاده / بالِ پریدن ندارد / آواز می‌خواند یا نمی‌خواند / و...» یا مثلاً «درخت» در شعر او صرفاً «درخت» نیست، بلکه لزوماً «درخت»ی است «که»: «ریشه دارد / پرنده‌ای بر آن لانه ساخته / میوه یا شکوفه، دارد یا ندارد / به شاخه‌هایش تاب بسته‌اند / بر تنه‌اش یادگاری نوشته‌اند / و...» خلاصۀ این مطلب این است که چنین شاعری ـ که حرف‌های بسیار دارد، و اصرار دارد که همۀ حرف‌هایش را بزند، و اعتقاد چندانی هم به ایجاز ندارد ـ خود را ملزم می‌داند که دربارۀ همه‌چیز توضیح بدهد، انگار که در پس‌زمینۀ ذهن خود، همیشه خود را موظف به توضیح دربارۀ خود و عملکرد خود به دیگران می‌داند. او گمان می‌کند که با آوردن هر واژه‌ای در شعرش ـ یا اساساً با بر زبان آوردن هر واژه‌ای ـ چند پرسش در ذهن مخاطب ـ شنونده / خواننده ـ ایجاد می‌شود که او موظف به پاسخگویی به آن‌هاست، پرسش‌هایی با شروعِ «کدام / کِی / چه‌کسی / چرا / چگونه / و...» که شاعر برای رهایی از پاسخگوییِ صریح، به‌واسطۀ جملاتی که با «زیرا» و «چراکه» و «چون» شروع می‌شوند، ترجیح می‌دهد با کاربرد یک «که» توضیحی پس از هر کلمۀ محوری، و آوردن یک جملۀ توضیحی پس از آن، ابهام را برطرف کرده، زوایای تاریک موضوع را روشن کند و راه پرسش مخاطب را ببندد.
امّا
لازم است شاعر به چند نکتۀ کلیدی در این میان توجه کند که جهت جلوگیری اطالۀ مطلب، سعی می‌کنم فهرست‌وار و به‌اختصار به آن‌ها بپردازم:
ـ شاعر، توضیحی به کسی بدهکار نیست
ـ شاعر، با توضیح ندادن و رفع ابهام نکردن، همواره می‌تواند احتمال وجود گزینه‌های دیگری را برای مخاطب، زنده نگه دارد
ـ شاعر با توضیح دادن، زحمت ذهنی مخاطب را کم می‌کند، اما با همین لطف، التذاذ هنری او را نیز از بین می‌برد
ـ شاعر، لازم است که جانب ایجاز را رعایت کند و از عوامل ایجادکنندۀ اطناب ـ که یکی از آن‌ها، توضیحاتی پس از حرف «که» است ـ بپرهیزد
ـ شاعر، لازم نیست عناصر شعرش را با توضیح و توصیف، به قید و بند محدودیت بکشد. یقیناً پرنده‌ای که محدود به توصیف نباشد، عام‌تر، فراگیرتر، و قابل‌تعمیم‌تر به تجربیات ذهنیِ مخاطب است. نمونۀ بسیار خوبش «پرنده مردنی است» از فروغ فرخزاد؛ سطری جاودان، بدون هیچ محدودیتی که بخواهد آن پرنده را از دیگر پرنده‌های جهان، متمایز کند.

منتقد : لیلا کردبچه

شاعر، پژوهشگر، ویراستار. فعّال در حوزۀ شعر. دکترای ادبیات معاصر.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.