پریشانیِ بیت‌ها




عنوان مجموعه اشعار : هنوز مجموعه‌ای نیست؛ اگر بشود (ناخودآگاه) خواهد شد
شاعر : علی‌اکبر عرب


عنوان شعر اول : نمک نشناس
بدن زندان بی‌تابی‌ست که آب خنک دارد
درون جسم، هر سلول دردی مشترک دارد

جنین بودم؛به هم خورده‌ست یکدستیِ‌ دستانم
گمان‌کردی که انگشت‌است؟! نه مشتم ترک دارد

به سیلی صورتم را سرخ کردم سوختم وقتی
که مردم زیر لب گفتند این ناکس بزک دارد

کسی باید به این آیینه گردانها بفهماند
اگر عکسم بد افتاده‌ست این آیینه لک دارد!

مگر یک عمر گندم‌چیدن آخرعاقبت دارد؟!؟
چه می‌کارید؟! نانِ مردم از اول کپک دارد!

به جز حلقومِ وامانده نمانده در تنِ این جسم
که این حلقوم هم بی دست‌وپا جایِ کمک؛_ دارد

برایت شعر می‌خواند و از تقدیر می‌ترسد
و از خلقی که در حق‌گوییِ این حلق شک دارد

به رویِ دار، قالی بافتید از مویرگ هایم
بَهایم بس که پا خورده تنم، سر در فلک دارد!

نمک‌نشناس می‌ماندم اگر سیلی نمی‌خوردم
نمک پرورده‌ام از بس که دستانت نمک دارد!

عنوان شعر دوم : شعردرمانی
انجمن می‌پاشد از هم، تو غزلخوانی نکن
این‌همه بیمار داری، شعردرمانی نکن

«آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند»
با ترانه آسمان را باز بارانی نکن

بیدِ مجنون می‌شوم وقتی که مو وا می‌کنی
باد را، لیلای من، اینقدر طوفانی نکن

دست تا می‌چیند از موهای گندمگونِ تو
وحی می‌آید،به گوشم باز میخوانی: نکن

کورم و برجستگی های لبت ابیاتِ تر
لب‌به‌لب میخوانمت،پس ترک لب‌خوانی نکن

من غلط‌کردم که امرونهی‌تان کردم ببخش
آخر هر بیت را بردار؛خوددانی...

عنوان شعر سوم : رَد
دستِ رد خوردم اگر، دست چرا بردارم؟
لا اقل در بدنم ردّ شما را دارم

ردّ دستانِ تو را دیدم و دیوانه شدم
از همان روز، من از(خوب شدن)بیزارم

ماهِ من،خوفِ خسوف‌است که بیخواب‌شدم
خوب میخوابی و شب تا به سحر بیدارم

باز در ملحفه میپیچم و می‌سوزم، آه
تاروپودم شده از نخ به نخِ سیگارم

هر که از کوچه‌ی ما میگذرد نابیناست؟!
یا منِ کوچه نشین شکلِ در و دیوارم؟!

عاقبت، دستِ شما دستِ مرا میگیرد
دستِ رد خوردم اگر، دست چرا بردارم؟
نقد این شعر از : حسین جلال‌پور
حسین جلال‌پور:
شعر با تشبیهِ بدن به زندان شروع می‌شود. این تشبیه، به‌خصوص، در آثار عارفان بسیار دیده شده است؛ آن‌جا که اصالت را به جان / روح می‌دهند و تن را زندان / قفسِ این اسیر می‌پندارند. زندان نشانه‌ها و عناصر بسیاری، یا اگر نگوییم ‌بسیار، آشنایی دارد. حال در این شعر یکی از وجوهِ زبانیِ معاصر آن انتخاب و برجسته شده است: «آبِ خنک». آبِ خنک خوردن در روزگار ما کنایه‌ای است از به زندان افتادن / زندانی شدن و ... . ولی بیرون از زبان معیار، اکنون با یک شیء هنری به نامِ شعر سروکار داریم، و می‌خواهیم ببینیم این «آبِ خنک» چه برجستگی‌ای نسبت‌به دیگر نشانه‌ها با عناصر زندان داشته که از بین این ‌همه اجزا انتخاب شده و در صدر این شعر نشسته، و در ادامه شاعر قرار است با این تعبیر چه کند؟ قرار است کدام حسّ منحصربه‌ آن را به مخاطب منتقل کند؟ برای رسیدن به مقصود باید از «بی‌تابی» رمزگشایی کنیم که صفتِ زندان است؛ زندانی که خود مشبهٌ‌بهِ بدن واقع شده است. پس از آن‌که زندانِ بی‌تاب را فهمیدیم باید برویم به سراغِ این‌که «بی‌تابی» چه ربطی / ارتباطی می‌تواند با «آبِ خنک»، که می‌تواند عنصری کلیدی باشد، داشته باشد. در بیتِ بعد می‌بینیم که شاعر جنین است که ... جنینِ بی‌تاب؟ برمی‌گردیم به صفتِ بی‌تابی در مصراع اول و یادمان می‌آید بی‌تابْ صفتِ زندان بوده است، نه زندانی، و نمی‌توانیم ربطش بدهیم به جنین. آبِ سرد هم به همین صورت بی‌کار افتاده است. شاعر می‌توانست تمرکزش را بگذارد بر همین آبِ سرد. در این موقعیت‌هاست که می‌توانیم به اهمیت و ضرورتِ وجودِ تشبیهات و کنایه‌ها و صفت‌ها پی ببریم. در شعر، که از اجزایی به هم پیوسته شکل می‌گیرد این عناصر در کنارِ هم کارکرد و جایگاهشان را می‌یابند یا محکم می‌کنند و در نهایت شعر به‌وجود می‌آید. ولی آبِِ خنک و بی‌تابی در همان مصراع اول آمده‌اند و همان‌جا هم مانده‌اند؛ نه در مصراع به هم کمک می‌کنند و نه به پیش‌برد و شکل‌دهیِ شعر.

در بیتِ اول می‌خوانیم هر سلول دردی مشترک دارد. فعل مفرد برای «هر» پذیرفتنی‌ست، اما سؤال این است که دردِ مشترک با چه کسی / چیزی دارد؟ هر سلول با خودش که نمی‌تواند درد مشترک داده باشد.
ضمن این‌که وضعیتِ پیش‌تر گفته شده بر مصراع‌های دیگر هم کم‌وبیش حاکم است؛ یک‌دستیِ دستان جنین به هم خورده است، سؤال می‌تواند این باشد: آیا دست‌های جنین اهمیت بیش‌تری از دیگر اعضای آن دارد؟ و در ادامه بپرسیم شاعر از دست‌های جنین چه می‌خواسته است؟ ضمن این‌که رابطه‌ی محکمی هم بین دو مصراع نمی‌بینیم؛ شاعر می‌گوید «جنین بودم ... به هم خورده است...» آیا الان دیگر جنین نیست یا منظور شاعر این بوده جنین «که» بودم به هم «خورد» یک‌دستیِ دستانم؟ و زمانی که یک‌دستیِ دستی به هم می‌خورد آیا این گمان را به‌وجود می‌آورد که انگشت است و مشت نیست؟

وضعیت مطابقه‌ی فعل‌ها و نهادهای‌شان و نیز زمان و وجهِ فعل‌ها هم به‌هم ریخته و نابه‌سامان است. مثلاً در «خلقی که از حق‌گوییِ این حلق شک دارد» اسمِ‌جمعِ خلق فعل جمع لازم دارد. و همین‌جا بگوییم حرفِ اضافه‌ای که همراه شک‌داشتن باید بیاید «به» است و نه «از». نیز در «به سیلی صورتم را ...» به‌جای «به» باید «با» باشد. و به‌جای فعلِ «دارد» در مصراعِ «... نانِ مردم از اول کپک دارد» باید «داشته است» باشد. همین را شاعر می‌تواند خودش در حرف‌زدن به زبان معیار ببیند.

چند «این» هم در شعر هست که بودنشان لزومی ندارد و بدونِ آن‌ها هم موصوف‌های‌شان آشنا هستند. «این آیینه لک دارد». «این» زمانی در این جمله بودنش توجیه دارد که بگوییم: این آیینه است که لک دارد. «نمانده در تنِ این جسم» نخست باید بپرسیم چه تفاوتی بین تن و جسم است و بعد همان‌طور که گفتیم احتیاجی به «این» هم نیست. در مواجهه با «این حلقوم» می‌توانیم بپرسیم کدام حلقوم؟ «این حلق» هم همین وضعیت را دارد... .

در غزل دوم: رابطه‌ی معنایی بین مصراع اول و دوم نمی‌بینیم؛ پاشیدن انجمن از هم، در صورتِ غزل‌خوانیِ او، چه ربطی به بیمار داشتن او دارد؟ آیا انجمن جای جمع‌شدن بیماران است؟ (اگر نخواهیم بیمارتراشی کنیم). و او که بیمار دارد چرا نباید شعردرمانی کند؟ آیا یافتنِ ترکیبِ گول‌زنِ شعردرمانی این «بیت» را نساخته است؟
رها کردن بیت‌ها به حال خود، در این شعر نمودِ بارزی دارد. شاعر می‌گوید وقتی موهای گندم‌گونت را وا می‌کنی من مجنون می‌شوم. پیداست که شاعر، در این بیت، حتّی می‌تواند رنگ موی معشوق را ببیند و تشخیص بدهد، اما دو بیت بعد می‌گوید: کورم و برجستگی‌های لبت ابیات تر... .

نکته‌ای که درباره‌ی شعر سوم می‌توان گفت این است که شاعر در بیت اول مضمون زیبایی یافته: دست رد خوردن؛ صورتی کنایی از پذیرفته نشدن از طرف کسی را در مصراع بعد به صورتی واقعی و حسی تبدیل کرده و سروده: لااقل در بدنم رد شما را دارم. اما همین تأثیر و زیبایی را برداشته و با مصراع آخر، به‌قول علمای علم بدیع در ردّالمطلع، تقسیم کرده و از بین برده است.

منتقد : حسین جلال‌پور

متولد ۱۳۵۵ در گناوه شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.