به استعدا خود اعتماد کنید!




عنوان مجموعه اشعار :
شاعر : شاهرخ حیدری


عنوان شعر اول : غنچه
گوشت را به سینه ام چسپان
و بگذار نامت با هر تپش
سکوت را به لرزه در آورد
آری
نبض به نبض وجودم
بوی تو را دارد

نامت در سینه ام جاری است
و یادت در خاطرم مانا
تو
دشت خاموش عشق را
از شب بو های صلح
و بنفشه های مهر رویاندی
ابر بی حال زشت را
بغضی چگال بخشیدی
و ماه مغموم شب را
رویی سپید.

محبوب من
چشمانم آینه ی تو است
و لبانم تکیه گاهی گرم
برای آرمیدن های گاه و بی گاهت
برخیز
دست بر دست من بنه
پا به پای من بیا،
آغاز ما
سراسر مسیری است که پایان ندارد

آی...
در من ریشه کرده ای
و از ریشه های تو
جهان را غنچه می دهم
و تو
جهان می شوی.


عنوان شعر دوم : قهوه
لبانت بوی قهوه می دهند چرا عزیزکم؟
بی خوابی مکن...
این ها نه تو را تلخ می کنند،
نه مرا دور.

من که می دانم
عاقبت،
دست هایت را
تا کمی سردشان بشود
در جیب های پالتو پشمین من گره می کنی.
من که می دانم
شعر هایت را بلند بلند
برای من می خوانی.

عزیزکم
بی تابی مکن
مبادا
آنگاه دروازه های ناز را گشایی
که دیگر، سواری بر پهنه ی دشت عشق
نمانده باشد.
دلم را بر سر دست گرفته و آمده ام،
هوا سرد است
مبادا آنقدر دیر بیایی
که دیگر، شعله ی هیزم هیچ عشقی
این افسرده را
به تپش وا ندارد.


عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : یزدان سلحشور
آقای شاهرخ حیدری سلام.
راستش را بخواهید من خودم شعر را زودتر شما شروع کردم. یعنی اگر شما حدودآً 3 سال است که وارد این حوزه شده‌اید و با احتساب اینکه 18 سال دارید باید از 15 سالگی شروع کرده باشید، من از 14 سالگی شروع کردم؛ البته در ابتدای دهه شصت، مضامین رمانتیک و عاشقانه مثلِ این روزها معمول نبود و بیشتر ما به سمت مضامینی جذب می‌شدیم که گزارش زمانه باشد و اجتماعی باشی و مردمی اما با این حال، از لحاظ کیفیت، آن آثار هم کم و بیش در همین حدِ آثار اکنونیِ شما بود یعنی به جای پرداختن به جزئیات و توصیف و موسیقی شعر، در شعر منثور به سراغِ برانگیختگیِ احساسات می‌رفتیم که اشتباه بود همان طوری که در مورد مسیرِ شما هم باید بگویم که اشتباه است البته من معمولاً با این صراحت درباره کار شاعران جوان نمی‌نویسم چون اغلب، حاصلی جز تلخکامی برای ایشان ندارد؛ پس چرا برای شما چنین نوشتم؟ به خاطر شعر دوم که «قهوه» نام دارد و دو پاراگرافِ اولش، از بس متفاوت است با بقیه‌ی این شعر و شعر اول، آدم ذوق‌زده می‌شود! این دو پاراگراف نشان می‌دهد گرچه وسعت مطالعه و تجربه شعری شما، اکنون در حدی نیست که مخاطب را به مرزهای شگفت‌زدگی برساند اما استعداد شما، راهگشا شده.
شعر منثور، یکی از دشوارترین قالب‌های شعر فارسی‌ست چون راه رفتن روی پل صراط است! هر «آن»، امکان سقوط شاعر می‌رود چرا که دست‌اش از وزن کوتاه است و دستمایه‌های دیگر چنان باید قوی و تأثیرگذار باشند که مخاطب گمان نبرد که با نثری احساساتی روبروست. توصیه‌ای را که معمولاً برای شاعران جوان دارم برای شما هم دارم خواندن «شعر نو از آغاز تا امروز» محمد حقوقی و «تاریخ تحلیلیِ شعر نو» شمس لنگرودی و البته آموختن وزن و آشنایی با شعر هزار ساله پرافتخار پارسی.
در همین دو پاراگرافِ یادشده اگر دقت کنیم به وضوح می‌توان تفاوت را احساس کرد. سعیِ شاعر در توصیف خلاقانه لحظه، نه دادِ سخن دادن درباره‌اش؛ توجه دقیق‌تر به زبان و تجربه شخصی و رویکردهای شهودی. باور کنید که همین دقایقِ شعری و حضور چنین پاراگراف‌هایی، نسلِ شاعرانِ نوجوان اوایلِ دهه شصت را که اغلب و اکثر از اعضای مرکز آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری بودند، از خطرِ سقوط در سرایش‌های بی‌تأثیر نجات داد. درباره آن نسل در مقاله‌ای که در مرداد ماه سال 95 منتشر شد، نوشته بودم: «هنگامی که جامعه‌ی ایران در حال و هوای تشنج سیاسی سال شصت و حمله‌ی جمهوری صدام حسین به ایران، به بازسازی اجتماعی-فرهنگی خود می‌اندیشید، یک اتاقِ کوچک در مجتمع کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان [که ارثیه‌ی نه چندان محبوبِ دوران پیش از 57 به حساب می‌آمد] بدل به اتاقِ فکری شد که قرار بود آینده‌ی ادبی دوران تازه را رقم بزند. این اتاقِ فکر که بعدها مرکز آفرینش‌های ادبی کانون نام گرفت حاصلِ کوشش‌های چهار مرد و یک زن بود. وحید طوفانی مسئولیت اداری و برنامه‌ریزی و گفت و گو با مدیرانِ کانون را بر عهده داشت. جعفر ابراهیمی و اسدالله شعبانی که شاعرانِ شعر کودک بودند نظریه‌پردازان این اتاق فکر بودند. بیوک ملکی که هم‌زمان شعر کودک و نوجوان و البته شعر کلاسیک بزرگسال را دنبال می‌کرد، به پلِ میانِ کانون و شاعرانِ جوان حوزه هنری بدل شد و منیژه پورقبادی در تلاش بود تا میانِ تجربه‌های مربیان کانون در کتابخانه‌ها و رویکردهای هنری شعر معاصر ارتباطی سازنده را شکل دهد. سالِ شصت من هنوز عضو کتابخانه‌های کانون محسوب می‌شدم بی آنکه به شعر بپردازم. دو سال بعد، من عضو آفرینش‌های ادبی بودم و بهمن‌ماه سال 62، اعضای منتخب کانون از سراسرِ ایران در تهران گرد آمدند تا در نخستین گردهمایی شعری این اتاق فکر به شعرخوانی بپردازند. شبکه‌ی دوی تلویزیون ایران، از این شب شعر تصویربرداری کرد و تا سال‌ها، آن را مکرر پخش کرد حتی زمانی که دیگر ما جوان محسوب می‌شدیم! اتاقِ فکری که از آن گفتم، همسایه‌ی اتاقِ دیگری بود در انتشاراتِ کانون که ساکنانِ آن سه تن بودند: سیروس طاهباز [که مترجم آثار همینگوی، یکی از متولیان انتشارِ آثار نیما، ویراستاری برجسته و روزنامه‌نگاری بود که بهترین آثار فروغ فرخزاد و سهراب سپهری در مجله‌ی آرشِ او، نخستین انتشار خود را آزموده بودند در اوایل دهه‌ی چهل]، م.آزاد[شاعر برجسته‌ی دهه‌ی چهل که بیانِ شعری‌اش را فروغ، بیانِ شعر آینده‌ی ایران خوانده بود] و احمدرضا احمدی[شاعر تجربه‌گرا و مشهوری که تأثیر آثارش بر شعر مدرن ایران بر کسی پوشیده نبود]. شاعران آفرینش‌های ادبی کانون، از این منطقه‌ی جغرافیایی-فرهنگی در خیابان وزرای تهران، سفر 35 ساله‌ی خود را در ادبیاتِ معاصر آغاز کردند.» علی هوشمند، شاعر گرانقدر هم‌استانی شما هم از جمله این شاعرانِ نو‌آمده جمع ما بود. اگر اغراق نباشد، بیش از 90 درصدِ چهره‌های فعلی شعر ایران، از این جمع بودند.
منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]،مدرس، ویراستار،روزنامه‌نگار داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.