اینک نوبت عصیان است




عنوان مجموعه اشعار : اشعار
شاعر : مرتضی برخورداری


عنوان شعر اول : کوهی
کوهی یم وبا امید عاشق شده ام
با یک روش جدید عاشق شده ام
نه نوع مجازی ونه کافی شاپی
من زیر درخت بید عاشق شده ام

عنوان شعر دوم : سهراب
وجه همه فعل های اینجا امریست
لبخند نشسته روی لب ها جبریست
بسپار به آب قایقت را سهراب
باید برویم ،پُشت دریا شهریست

عنوان شعر سوم : دشت****قلاب
دشتی که به هرگوشه رسیده خبرش
توصیف برهنگی و سوز جگرش
تا فصل بهار انقلابش گُل کرد
از سبزه کشید چادری روی سرش
******
با دیدن ساحل دلش از آب گرفت
از بازی موج و نور مهتاب گرفت
ماهی دله،خواست که بالا بپرد
قلاب کمی خم شدو قلاب گرفت
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
رباعیات آقای مرتضی برخورداری همیشه زیباست. او به مرحله‌ای از شاعری رسیده که دیگر نیازی به راهنمایی و نقدشدن آثارش ندارد؛ اگرچه همواره و همیشه ـ همچون هر شاعری ـ نیازمند مشاوره‌گرفتن است.
شنیده‌ام که احمد شاملو که مقام و منزلتش نیازی به تعریف من ندارد، تا آخر عمر، پیش از انتشار شعرش با 10 تن از دوستان نزدیک خود که همه یا شاعر بودند یا شعرشناس، مشورت می‌کرده است. شاید هم تا از آن جمع تاییدیه نمی‌گرفته، آن اثر را منتشر نمی‌کرده. «پایگاه نقد شعر» هم می‌تواند همان حکم مشاوران شعری شاملو را داشته باشد برای شاعرانی در حد و اندازه‌های مرتضی‌خان برخورداری؛ اگرچه این اشعار صرفا در محفلی خوانده نمی‌شود، اما پایگاه نقد شعر محفلی دوستانه است برای شاعران و دوستداران شعر.
اما یک نکته‌ی بسیار مهم، قابل توجه شاعرانی که به‌مرحله‌ای از شاعری رسیده‌اند که می‌توان اشعارشان را به‌نوعی تثبیت‌شده انگاشت. در این رابطه ابتدا مثالی می‌زنم:
دوستی داشتم بااستعداد که با اندک‌مشاوره‌های من و باتلاش و مطالعه‌ی خود، مرحله‌به‌‌مرحله پله‌های شاعری را بالا آمد تا رسید به جایی که اینک امثال آقای برخورداری به آن‌جا رسیده‌اند. در این مرحله بود که روزی به من گفت: «مدتی است برخلاف گذشته، هر وقت اراده هم می‌کنم، می‌توانم شعری قابل قبول بنویسم. من با مکثم روی دو کلمه‌ی «قابل قبول»، دریافتم او در خطرناک‌ترین پله‌ی شاعری خود ایستاده است. چون معتقدم هر آدمی باکوشش و مطالعه، به‌مرحله‌ای از شاعری خواهد رسید؛ حال یکی دیرتر و یکی زودتر؛ اما گذشتن از این مرحله‌ی همگانی و این مرز و رَدشدن از این صافی، برای هرکسی که بتواند محبوب قلب‌ها شود میسر نیست؛ چنان‌که برای شاعران بزرگ امروز نیز، از این مرز گذشتن میسر نبود؛ زیرا برای گذشتن از این مرحله و مرز، هر شاعری به یک عصیان و انقلاب درونی بزرگ نیاز دارد؛ به یک معرفت بزرگ و جهان‌بینی عمیق و گسترده، تا آن را سکوی پرش خود و شعرش کند؛ چنان که نیما با «ققنوس»، شاملو با «هوای تازه»، فروغ با «تولدی دیگر»، سپهری با «حجم سبز»، اخوان با «زمستان»، آتشی با «اسب سفید وحشی»، یدالله رویایی با «سکوت دسته‌گلی بود»، قیصر امین‌پور با... منزوی با... و دیگران با...
از این روست که می‌توان گفت که رباعی اول حتی به گَردِ آن مرحله‌ای که از آن گفته‌ام نرسیده است. علاوه بر این، سه مصراع اولِ رباعیِ نخست هیچ‌چیز برای گفتن ندارد. درست است که در رباعی و دوبیتی همه‌ی مصراع‌ها باید بسیج شوند برای ضربه‌زدن در مصراع چهارم، اما نه این‌که دیگر چیزی برای گفتن نداشته باشند. درست است که «عاشق‌شدن یک کوه در زیر درخت بید» تداعی‌های زیبایی را به‌همراه دارد، اما تداعیِ این معانی از شکلِ شعری مناسب و متناسبی برخوردار نیست؛ خاصه آن که این وسط قطعیتِ «امید» و سبکیِ گفتارِ «روشِ جدید» و «کافی‌شاپ»، بیهودگی و حشوبودن «نوع مجازی» چنان اخلالی در شعر و طبعا ذهن مخاطب ایجاد می‌کند که آن تداعیِ لذت‌بخش، معنادار و باپشتوانه نیز از ذهن رخت برمی‌بندد. حال ببینیم عدم قطعیت و شکلی که حافظ از این نوع عشق می‌سازد، چقدر دیدنی و شنیدنی است:
«چو بید بر سرِ ایمانِ خویش می‌لرزم
که دل به‌دستِ کمان‌ابروی‌ست کافرکیش»
در رباعی دوم از شعر و تعابیر سهراب خوب استفاده شده؛ اما شاعر در بیت اول کاری صورت نداده است. شاید تنها عشقِ بیان همان بیت آخر او را به این رباعی وابسته داشته است.
در رباعی چهارم هر یک از دو بیت، جدا از هم ساز خود را می‌زنند؛ زیرا در بیت اول، توصیف‌های شاعرانه و لطیف، مخاطب را به‌سمت یک فضای رمانتیک اصل می‌کشد؛ اما ناگهان او را با شخصیتی مواجه می‌‌کند که حتی کنجکاو هم نیست، «دَله» است و این «دَلِه‌گی» با لطافت و رمانتیکِ تصویرشده هیچ نسبتی ندارد. یعنی جدیت و طنزِ (توام با فکاهه) بیت اول و دوم در کنار هم، به‌جای ایجاد توافق و اتحاد و یگانگی، ایجاد تنافر می‌کنند.
اما رباعی سوم بسیار درخشان است. چه شرمِ زیبایی در این «دشتی» که آقای برخورداری توصیف کرده موج می‌زند؛ شرمی که با آمدن بهار و کشیده‌شدن «چادر سبز بر این دشت» چند برابر و کامل می‌شود. توصیف زیبایی از «رنج و شرم» است این رباعی. اوجِ چشمگیری دارد این رباعی، اما این اوج نباید ما را از اصلی‌ترین حرفِ نقدِ حاضر دور کند. شاید هم آن عصیان و انقلاب بزرگ در بیرون‌رفت از رباعی و نزدیک‌شدن به یک رباعیِ نو نهفته شده باشد؛ یعنی در «شعرهای کوتاه نو نیمایی» که دست شاعر را در قافیه‌پردازی نیز باز می‌گذارد.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۲
مرتضی برخورداری » پنجشنبه 30 مرداد 1399
استاد ببخشید رباعیات رواصلاح کردم لطفا بر بنده منت نهاده و اعلام نظر بفرمایید «عاشق شده بود و دلش از آب گرفت*دلبستگی از دیده او خواب گرفت*هنگام قرار عاشقانه ، ماهی* یک بوسه ناب از لب قلاب گرفت» «وجه همه فعل های اینجا امریست* اینجا نشنیدن و ندیدن جبریست*بسپار به آب قایقت را سهراب* باید برویم پشت دریا شهریست»«با چشم تو یکباره دگرگون شده ام* این گونه به قلب خویش مظنون شده ام* نه عشق مجازی و نه کافی شاپی* من زیر درخت بید مجنون شده ام»استاد بفرمایید کدام رباعی نمره قبولی می گیرد
مرتضی برخورداری » پنجشنبه 30 مرداد 1399
ممنون از نکات ارزشمند استاد خالقی .استاد جسارت بنده روببخشید در رباعی اول و مصراع اول «کوهی یم وبا امید عاشق شده ام »منظور حقیر این بود که اهل کوه هستم و با امید عاشق شده ام اهل شهر نیستم البته ضعف از بنده است که نتوانستم مفهوم را واضح برسانم باز هم از راهنمایی بی دریغ شما متشکرم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.