روان‌تر و روشن‌تر باید سرود




عنوان مجموعه اشعار : خوابستان
شاعر : بهروز صفاجو


عنوان شعر اول : قطعه کودکانه
مثل طپش به خون من میخورد از چهار سو
بر تن سرد شیشه ها ضربه آشنای شب
زمزمه ای به روی هر عقربه تاب میخورد
نوبت عاشقی رسید نوبت ماجرای شب
باز همینکه رو به من پنجره باز میشود
عطر ستاره میزند بر تن من هوای شب
می بردم دوباره تا خواب سیاه گورها
رقص عزای مرده ها در پس گریه های شب
وقت نماز آرزو بال قنوت میزند
دست نگاه سرکشم در پی سایه های شب
آه اگر که قلب من بر تن سرد ماه بود
مثل بلور می چکید از نفس دعای شب
یا که شهاب ثاقبی شب شکن دلم نبود
مثل ستاره میشدم همنفس خدای شب
تا به کجای جاده ها میکشد این افق مرا
کز رگ خواب می پرد نقش صدای پای شب
حس هبوط لحظه ها می شکند به آه من
کس نشنیده جز خدا ناله بی صدای شب
کاش کویر چشم من روی ستیغ ابر بود
تا که به هر سپیده ای گریه کنم برای شب
کاش فقط سیاه بود رنگ کفن به روی من
وقت تمام گشتنم, لحظه انتهای شب
شب پره های عشق را خنجر نور می کشد
مثل دروغ سایه ها زنده ام از بقای شب

عنوان شعر دوم : رباعی ۱
آمد به حیات شب گرفتارم کرد
در آینه ای سیاه تکرارم کرد
ایکاش بمیرد آن مسیحا نفسی
کز خواب قشنگ مرگ بیدارم کرد

عنوان شعر سوم : ..
..
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
از آقای بهروز صفاجو، 57 ساله، از تهران، با سابقه‌ی سال‌ها شاعری، یک شعر 12 بیتی با‌نام‌ «قطعه‌ی کودکانه» و یک رباعی به دستم رسیده که شاعر اثر نخستش را «قطعه‌ی کودکانه» نامیده است. عجیب است که چرا شاعر این اثر را که هیچ شباهتی به یک قطعه یا شعر کودکانه ندارد؛ آن را به این نام خوانده است؛ زیرا نه در زبان، نه در بیان، نه در فضا، نه در احساس و نوع نگاه این اثر، ذره‌ای از حس و حال کودکانه که بتواند آن را به شعر یا قطعه‌ای کودکانه نزدیک کند، وجود ندارد؛ حتی در انتخاب وزن و قافیه نیز شاعر سلیقه‌ای به خرج نداده که این اثر را به فضای دلخواهش نزدیک کند. گذشته از این، شاعر در این غزل از کلمات و تعابیر و فضاهایی استفاده می‌کند که دقیقا در تضاد با فضایی است که باید برای کودکان تصور و تخیل کرد؛ مثلا استفاده از: «طپش خون از چهار سو»، «تن سرد شیشه‌ها»، «تاب‌خوردن زمزمه‌ای به روی عقربه‌ها»، «رسیدن نوبت عاشقی در شب» و... یا تعابیری نظیر «خواب در سیاه‌گورها» یا «رقص عزای مرده‌ها در شب» و همین‌طور تا آخر.
حال این شعر را از منظری دیگر نگاه می‌کنیم. شاید در ارسال اشتباهی رخ داده باشد:
اشکالی در وزن و قافیه شعر نخست دیده نمی‌شود، الا این‌که «دال» در دو کلمه‌ی «رسید» و «بود» در بیت‌های دوم و یازدهم خارج از وزن هستند که به دلیل دوری‌بودن وزن (مُفتَعِلُن مَفاعِلُن، مُفتَعِلُن مَفاعِلُن) چندان هم محسوس نیستند؛ اگرچه باید اصلاح شوند.
اما اغلب ابیات در بیان و کلام خود، روانی و روشنیِ لازم را ندارند؛ یعنی دو بیت اول مثل بیت ذیل روان و روشن نیست و معلوم نیست که چه می‌خواهد بگوید:
«باز همین‌که رو به من پنجره باز می‌شود
عطر ستاره می‌زند بر تن من هوای شب»
بیت‌های پنجم، ششم، هفتم، هشتم و دوازدهم نیز مثل دو بیت اول دچار بیان و گفتار روان و روشنی نیستند، گاهی نیز ضعیف و گاهی نیز گنگ هستند. در واقع این‌طور به‌نظر می‌رسد که شاعر می‌خواسته تخیل بورزد و تصویرسازی کند، اما چون در این کار ناتوان و ضعیف بوده، دچار مشکل شده است.
اما من می‌گویم آقای صفاجو شاعر ضعیف و ناتوانی نیست، بلکه احتمالا زمان‌هایی را برای سرودن انتخاب می‌کند که زمان مناسبی برای شعرگفتن نیست؛ طبعا در این‌گونه زمان‌ها هر شاعری ضعیف و ناتوان است؛ حتی شاعران بزرگ. باید دید که زمان زایش شعر چه وقت است و ناخوداگاه ما کی فعال است و می‌تواند ما را به‌سمت حقیقتی و شعری رهنمون کند. بی‌شک شناخت این‌گونه لحظه‌ها کار آسانی هم نیست. شاید هم یکی از علت‌های اصلی این‌که شعرهای شاعران خوب، خوب از آب درنمی‌آید، به احتمال قوی همین امر باشد. اما آقای صفاجو شاعر ضعیف و ناتوانی نیست؛ زیرا شاعری که تواناییِ سرودن ابیاتِ قوی و قدرتمندی را داشته باشد، محال است در آینده تواناییِ ساختن بهتر از آن را نداشته باشد؛ نظیر این بیت:
«کاش کویر چشم من روی ستیغ ابر بود
تا که به هر سپیده‌ای گریه کنم برای شب»
این بیت درخشان که از هرلحاظ کامل است، نشان از آن ارد که ساختن ابیات کامل و زیبا برای آقای صفاجو اگر سخت باشد، حداقل غیرممکن نیست.
اما برعکس شعر نخست، رباعی آقای صفاجو از هرلحاظ روان و روشن است و دارای انسجام؛ یعنی ابیات به‌جای دفع، یکدیگر را جذب می‌کنند. در این رباعی، آن «مسیحانفس به او حیات داد، اما حیات شب» که شاید کنایه از دنیایی باشد که سیاهی ظلم و نادانی آن را فراگرفته است. شاعر در ادامه «آرزوی مرگ کسی را می‌کند که به او حیات بخشیده است»؛ کسی که او را از «خواب قشنگ» که می‌توان آن را به بی‌خبری و امثال آن تعبیر کرد، بیدار کرده است. تعابیر و کلمات این رباعی یکی یکی در تکمیل و تکامل هم می‌آیند؛ «از حیات شب گرفته تا آیینه‌ی سیاه» که همه‌چیز را به‌واسطه‌ی آیینگی منعکس می‌کند تا «مسیحانفسی که شاعر را به حیاتی شب‌رنگ دعوت کرده است و او را از زیبایی مرگ دور داشته است.
شاید بهتر باشد که آقای صفاجو بیشتر روی اشعار کوتاه تمرکز کنند. چون شعری که انسجام و هارمونی نداشته باشد، حتی برجستگی‌ها و زیبایی‌های دیگر خود را دچار کاستی می‌کند. حفظ انسجام و هارمونی در اشعار کوتاه و کوتاه‌تر طبعا میسرتر است.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۲
ضیاءالدین خالقی » جمعه 31 مرداد 1399
منتقد شعر
سلام دوست گرامی! خوشحالم که توانسته ام اندکی مفید باشم.
بهروز صفاجو » پنجشنبه 30 مرداد 1399
ممنون استاد عزیز بابت رهنمودهایتان... باور بفرمایید که آنقدر که در خصوص مفهوم رباعی این حقیر روشنگری کردید بنده به اندازه شما استاد گرامی به آن مفهوم نرسیده بودم و و یا قادر به تبیین مفهوم این رباعی نبودم.. و اما در مورد عنوان شعر اول اصولا بنده با نامگذاری روی اشعار میانه خوبی ندارم و نمیدانم چرا عنوان این شعر را کودکانه انتخاب کردم. هر چه بود از سر اجبار بود. ممنون از الطاف شما

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.