معنا مقدم است!




عنوان مجموعه اشعار : کتف هستی که اکتفا کردی
شاعر : امیررضا مفاخریان


عنوان شعر اول : کتف هستی که اکتفا کردی
جنگ دارم ، چرا نمی جنگی؟
سنگدل ترجمان دلبر نیست!
مرگ دارم چرا نمی فهمی؟
حال من از همیشه بهتر نیست

جنگ داری ولی طلب هم نه!
مرگ دارم ولی تو تب هم نه
هر دو پیش شب هم غمیم اما
این غم از ابتدا برابر نیست!

ظالمی مثل ظل تابستان
زله ی گرمی هوا هستیم
ما هزاران پر رها هستیم
خبرت از عذاب کفتر نیست

روی پیشانی ات نشانی نیست
گاه از بوسه های بی پس و پیش
بوسه از سمت عاشقت؟! سهل است
ردی از بوسه های مادر نیست!

کتف هستی که اکتفا کردی
کیفِ آغوش را هوس نکنی
مهره هستی که هم قسم شده ای
قسمتِ مهر ، سهم آذر نیست

جز تو هر سینه مفتخر بوده
خنجر افتخار عشقی را
خنجرت روی قلب من مانده
ای که قلبت ، محل خنجر نیست

هر هجومت ، حجامت من بود
پوستم ، من ، نثار من می کرد
بر خود خودپرست خود برگرد
گبر از خودپرست بدتر نیست!

خواه ، چشم تو خواهشی دارد
خواه دارد ، ولی لبانت نه
خواه خواهر ، ولی برادر کو؟!
چشم تو راوی برادر نیست

پیش آیینه ی دلم برگرد
باز ها کن به روی ابهامش
تا که در هاله ای ترین حالت
خود بفهمد کمی مکدر نیست

نفس هستی به سالهای خفه
پادزهری به سالهای وبا
حیف ، اما خودت نمی دانی
سال هایی ست جز تو یاور نیست

از غروبی که باختم خود را
با شبی تیره ، هم سفر هستی
با سری خیره ، خیره سر هستی
ای که جز تو کسی سبک سر نیست

عمر یکبار را به یکباره
با سرِ عشق ، سر شو و سر کن
سرکش سرکشیده باور کن
هیچکس از تو هیچ سرتر نیست


عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : امیرعلی سلیمانی
در این یادداشت نگاهی خواهیم داشت به غزلی از دوست شاعرمان امیر رضا مفاخریان که با نوزده سال سن و سابقه کم شاعری بسیار پخته تر از سنشان در سرودن رفتار می‌کنند و این خود جای تحسین دارد.
پیش‌تر در مورد غزل دیگری از ایشان صحبت کرده بودم، و البته که برخی از نکات در مورد این شعر هم صدق می‌کند، من جنس نگاه شاعر را به پیرامون خود ستایش می‌کنم متفاوت فکر کردن حتی در شکل نوشتاری و رفتار با کلمات هم در شعر دوست شاعرمان مشخص است، حالا که این خلاقیت در شعر را ایجاد کرده‌اند لازم است سایر شئونات سرودن را هم جدی بگیرند تا بتوانیم با اثری کامل و در عین حال موفق مواجه باشیم.
قبل‌تر هم عرض کردم نکته‌ی مهم در غزل‌های دوری حفظ موسیقی‌ست، شاعر به همین خاطر بسیار در این شعر از قافیه درونی بهره برده است و انصافا در چند جا هم موفق رفتار کرده است، مشکل از جایی شروع می‌شود که این رفتار تصنعی می‌شود و یاری کردن موسیقی به قیمت از دست دادن بخشی از اصالت معنا به حساب می‌آید.
نکته‌ی دیگری که در شعر ایشان جای کار دارد زبان و استخدام درست کلمات است، وزن یا مضمون نباید ما را از اهمیت انتخاب کلمات مناسب غافل کند.
جنگ دارم ، چرا نمی جنگی؟
سنگدل ترجمان دلبر نیست!
مرگ دارم چرا نمی فهمی؟
حال من از همیشه بهتر نیست
استفاده از "جنگ دارم" و "مرگ دارم" رفتار متفاوتی با زبان است و البته اگر این شکل برخورد با پشتوانه و مداوم در شعر تکرار می‌شد موفق‌تر بودم. ولی در مجموع برای بند اول بند مناسبی به حساب می‌آید.
جنگ داری ولی طلب هم نه!
مرگ دارم ولی تو تب هم نه
هر دو پیش شب هم غمیم اما
این غم از ابتدا برابر نیست!
مصرع اول به خاطر قافیه میانی از نظر معنایی کمی دچار ضعف است، در کمال تعجب در سطر سوم این بند ایراد وزنی وجود دارد، وزن فاعلاتن مفاعلن فعلن است و در نیم مصراع سوم چند هجا اضافه آمده است، نیم مصراع آخر هم از نظر معنایی مختل است.
ظالمی مثل ظل تابستان
زله ی گرمی هوا هستیم
ما هزاران پر رها هستیم
خبرت از عذاب کفتر نیست
این بند از بندهای ضعیف این شعر است معنا گسیخته و همه چیز معطوف به حفظ موسیقی بوده است.
روی پیشانی ات نشانی نیست
گاه از بوسه های بی پس و پیش
بوسه از سمت عاشقت؟! سهل است
ردی از بوسه های مادر نیست!
با این‌که معنا قابل درک است اما با کمی سختگیری و ویرایش مجدد می‌شود صورت زیباتری از این بیت نوشت.
کتف هستی که اکتفا کردی
کیفِ آغوش را هوس نکنی
مهره هستی که هم قسم شده ای
قسمتِ مهر ، سهم آذر نیست
معنا باز هم مبهم است، این ابهام از این جهت نیست که بگویم درکی نسبت به بیان شاعر ندارم، حرف این است که شاعر باید به گونه‌ای بنویسد که درک و دریافت‌های نادرست را به مفهوم شعرش راه ندهد. اکتفا کردن هم به اشتباه آمده، شاید قانع شدی یا راضی شدی درست‌تر باشد. اگر صرفا بازی زبانی بین کتف و اکتفا شاعر را جذب خودش کرده باید عرض کردم همواره معنا مقدم بر هر چیز است.
هر هجومت ، حجامت من بود
پوستم ، من ، نثار من می کرد
بر خود خودپرست خود برگرد
گبر از خودپرست بدتر نیست!

خواه ، چشم تو خواهشی دارد
خواه دارد ، ولی لبانت نه
خواه خواهر ، ولی برادر کو؟!
چشم تو راوی برادر نیست

با شبی تیره ، هم سفر هستی
با سری خیره ، خیره سر هستی
مشخص است که شاعر در این بندها بازی زبانی را در اولویت قرار داده این رفتارها در نهایت می‌تواند در یک سطر زینت شعر باشد، شعر مجموعه‌ای از بازی‌های زبانی نیست.

در پایان به شاعر توصیه می‌کنم که قریحه خود را در خدمت اصالت شعر قرار دهد، شعر تفنن و تردستی نیست، حالا که موهبت شاعر بودن را در اختیار دارید، برای شعر تلاش کنید. نه برای ساختن یک متن موزون سرگرم کننده.
با آرزوی توفیق

منتقد : امیرعلی سلیمانی

شاعر، منتقد و ترانه‌سرا/ متولد 14 آذر 1370/ دانشجوی دکتری زبان شناسی/ متولد صحنه/ مدیر مسئول نشر نزدیک‌تر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.