بهتر است طنز و جدیت را در یک بستر آورید




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : محمد عظیمی


عنوان شعر اول : .
فصلی که سرد مانده و بعدش بهار نیست
در آن صفا که هیچ، امید فرار نیست

در این هوای سرد در بسته بهتر است
بر باد رفته‌ایم و به جز در مهار نیست

با عشق می‌کنیم دل سنگ کوه را
فرهاد گفته خانۀ ما غیر غار نیست

از غار خود سه سوته به کاخی رسیده است
مسئولیت برای طرف کوله‌بار نیست

دم از گشایشی زد و شد بسته هر دری
شکرش به جاست اینکه در او زور کار نیست

توپیست جابه‌جا شده از فرش تا به عرش
معیار توپی‌اش سر سوزن فشار نیست

با خود نبر به عرش خدا بار جرم را
از آخرت به عالم دنیا قطار نیست

کم‌مزّه است خون گدا کم بنوش از آن
آخر گدای لاغر ما گوشت‌خوار نیست

دل را بگو چه جور به دریا زدی رفیق؟
دیگر درون آب خزر خاویار نیست

از بس که شخم خورده زمین‌ها برای کاخ
حتّی برای کشت تره یک شیار نیست

گفتی که مایع است و خودش جمع می‌شود
این رود مفتِ آب طلا بی‌گدار نیست

کوشش کنید گرم شود آبی از شما
چون آب حوضِ فرصتتان بی‌بخار نیست


عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
ابتدا سپاسگزارم از لطف و محبتی که آقای عظیمی به بنده ابراز فرمودند. دوم اینکه این شعر وی نسبت به شعرهای قبلی‌اش خیلی بهتر است، اما به آن منظوری که من گفتم و او در پی‌اش هست، چندان نرسیده است. زیرا ابیات شعرش جد و طنز را در خود استحاله نکرده است، بلکه یک بیتش جدی است و یک بیتش طنز است. منهای سه مصراع اول شعرش که بسیار عالی است، اگرچه درصد جدیتش 90 و درصد طنزش 10 درصد است و آن نیز پنهان است. با این‌همه، چون بیت اول است و آغاز کار، اشکالی بر کارش وارد نیست. یعنی اتفاقا کار خوبی کرده که چنین کرده. اما اشکالش در ادامه‌ی کار است که خوب نتوانسته جدیت و طنز را به یک بستر آورد و در یک رودخانه جاریشان کند.
ابیات صرفا جدی از بیت سوم به بعد:
«با عشق می‌کَنیم دل سنگ کوه را
فرهاد گفته خانه‌ی ما غیر غار نیست»
و ابیات صرفا طنز:
«از غار خود سه‌سوته به کاخی رسیده است
مسئولیت برای طرف کوله‌بار نیست»
«دل را بگو چه‌جور به دریا زدی رفیق؟
دیگر درون آب خزر خاویار نیست»
«از بس که شخم خورده زمین‌ها برای کاخ
حتّی برای کِشت تَره یک شیار نیست»
ابیاتی که تا حدی توانسته‌اند طنز و جدییت را در یک بستر آورند:
«دم از گشایشی زد و شد بسته هر دری
شکرش به‌جاست این‌که در او زور کار نیست»
اما بیتی است که قدرتمند و تاثیرگذار نیست. ضعیف است.
این بیت نیز صرفا در طنزبودن خود ضعیف است. اگر به‌جای «گدا»، «ما» را به‌عنوان عموم مردم جا می‌زد که دستشان تهی است و چه و چه و چه، خیلی بهتر بود:
«کم‌مزّه است خون گدا کم بنوش از آن
آخر گدای لاغر ما گوشت‌خوار نیست»
و تنها بیتی که از هر نظر توانسته طنز و جد را در یک بستر آورد، این بیت است:
«با خود نبر به عرش خدا بار جرم را
از آخرت به عالم دنیا قطار نیست»
و این بیت یک طنز درخشان است:
«دل را بگو چه‌جور به دریا زدی رفیق؟
دیگر درون آب خزر خاویار نیست»
«تره» نیز در بیت ذیل، بار طنز را خیلی بالا برده و فیتیله‌ی جدیت را خیلی پایین کشیده است:
«از بس که شخم خورده زمین‌ها برای کاخ
حتّی برای کشت تره یک شیار نیست»
این بیت هم بار جدیتش خیلی کم است:
«کوشش کنید گرم شود آبی از شما
چون آب حوضِ فرصتتان بی‌بخار نیست»
این مصراع هم گویا یک «بَر» در ابتدایش کم دارد:
«معیار توپی‌اش سر سوزن فشار نیست»
این بیت هم اگر با قافیه‌ی «غبار» کامل می‌شد، نسبت خوبی با «بر باد رفتن» پیدا می‌کرد:
در این هوای سرد در بسته بهتر است
بر باد رفته‌ایم و به جز در مهار نیست»
این مصراع کمی لوس‌بازی دارد، و سبک است:
«فرهاد گفته خانه‌ی ما غیر غار نیست»
بیت ذیل هم مرا به یاد این بیت حافظ آورد که در خود طنزی پنهان دارد؛ بیتی که به‌لحاظ محتوا، متفاوت با بیت آقای عظیمی است:
«من از بازوی خود دارم بسی شکر
که زورِ مردم‌آزاری ندارم»
منظور با این بیت از شعر آقای عظیمی است:
«دم از گشایشی زد و شد بسته هر دری
شکرش به‌جاست این‌که در او زور کار نیست»
در هر حال، در اشعار شاعران بزرگ هم که قصدشان گفتن شعر جدی است، گاه درصد جدیت و طنز کم و زیاد می‌شود، یا ظاهری جدی دارند و طنز آشکارشان کم است، اما طنز پنهانشان بسیار؛ مثل این دو بیت از سعدی:
«دمی چند گفتم برآرم به کام
دریغا که بگرفت راه نفس
دریغا که از خوان الوان عمر
دمی خورده بودیم گفتند بس»
اما این طنز، برعکس بالاست؛ یعنی طنز آشکارش بسیار رو و شاخص است. شاید کلمه‌ی «خر» این بار را به‌وجود آورده و نوع طنزش را رقم زده است:
«هیچ صیقل نکو نداند کرد
آهنی را که بدگهر باشد
خر عیسی گرش به مکه برند
چون پس آید هنوز خر باشد»
آقای عظیمی می‌تواند از یک بیت کاملا جدی در مطلع و مقطع شعرش استفاده کند، به‌شرطی که آن بیت در توجیه کلیت شعرت باشد؛ مثل این بیت سعدی:
«باران که در لطافت طبعش خلاف نیست
در باغ لاله روید و در شوره‌زار خس»
حرف آخر: جدای از حرف‌هایی که زدم، شعر ارسالی این‌بار آقای عظیمی پیشرفت قابل ملاحظه‌ای داشت. خوب است که او ارتباطتش را با پایگاه شعر نزدیک‌تر کند.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۲
ضیاءالدین خالقی » دوشنبه 27 مرداد 1399
منتقد شعر
سلام. من هم خوشحالم که کمی موثر بودم. سلامت باشید.
محمد عظیمی » شنبه 25 مرداد 1399
بسیار ممنونم جناب استاد. بسیار تأثیر گرفتم از نقدهای شما. در پناه خداوند باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.