دور باید شد از زبان کهنه




عنوان مجموعه اشعار : ... (سه نقطه)
شاعر : حبیب واحدی


عنوان شعر اول : بی نام
شاید شبی آید که من بی پرده گویم راز را
از یک اسارت کاین بُوَد زیباتر از پروازها

از عشق خواهم گفت و از لیلا و صحرای جنون
از دلبر نابی کزو بی وقفه می بارد جفا

آن رفته بازآید شبی شاید، به رحم آید دلش
از مِی بنوشاند به من از غم رها سازد مرا

شاید دوباره دلبرم چندی وفاداری کند
شاید که قبل از مردنم با من نِشیند روزها

شاید در آغوشش شبی آرام گیرد جان من
هر آنچه دارم را کنم بر یک نگاه او فدا

شاید بگویم کیست آن صیاد بی همتای دل
پنهان میان نقطه ها، منظور این گفتارها

من آنقَدَر در می زنم تا شایدم حتمی شود
وین بخت خواب آلوده را بیدار سازد آن خدا

باشد که این شیدا رسد بر وصل ... زودِ زود
تا درد بی درمان من با ... گردد دوا

عنوان شعر دوم : بی نام
سوز دل را مرهمی جز دیدن دلدار نیست
این جهان بی او فراتر از همین دیوار نیست

مانده ام در حسرت دیدار آن زیبا نگار
انتظار صبح و شامم قید در مقدار نیست

در کویر سینه ام دنبال او گشتم مُدام
بوی باران یا که چاه زمزمی در کار نیست!

سرگذشتم در فراقش شد سراسر رنج و غم
یوسف(ع) و پیراهنش را صحبت از تکرار نیست!

این رخ زرد و تن سرد از جفای ... است
آن مسیحا دم ولی در فکر این بیمار نیست

دل پریشانم که وی حالی نمی پرسد ز من
کاش گوید قاصدی: ... ز تو بیزار نیست

کل صحرای جنون را درنَوَردیدم پی اش
حاصلم واحسرتا! جز بوته های خار نیست

بارها گفتم که تنها آرزویم وصل اوست
این ندای دل تمنّا هست از او، اشعار نیست

کاش بازآید دگر بار از غم آزادم کند
بر من مجنون به جز ... کسی غمخوار نیست

دیدنش هم یک نظر ما را کفایت می نمود
لیکن از آن گلعذارم رخصت دیدار نیست

حلقه های زندگی شد مانع شیدایی اش
بر گذشتن زین حصار و آمدن مختار نیست

فرصت وصل من و ... نمی آید، چه حیف!
تا ببیند جانفشانی ها فقط گفتار نیست

کلبه ی حزنم نه در دارد نه روزن های نور
اُف بر این دنیا که چون دلداده با دلدار نیست

از فراق و دوری اش حالم چو حال محتضر
میدهم جان، ای دریغا در برم آن یار نیست

عنوان شعر سوم : بی نام
جز تو یارب از که پرسم دلبر فرزانه کو؟
این خمارآلوده را آن ساقی ی میخانه کو؟

شاهدی، پا تا به سر می سوزم از هجران او
او که عشقش کرده این کاشانه را غمخانه کو؟

آرزو دارم بنوشم از لب لعلش شراب
ای دریغ! آن یار و آن می، ساغر و پیمانه کو؟

من خراب عشق اویم مشکن این دل با فراق
آنکه با هجرش نموده کاخ دل ویرانه کو؟

با نگاهی او گرفت از من مرا، من گشتم او
یارب آن ویرانگرِ من، چشم جادووانه کو؟

غیر ... این دلم چیزی نمی خواهد ز تو
تا به کی گویم خدایا وصلت جانانه کو؟

او عطای نابی از یک ذره از الطاف توست
واهب! آن لیلای بی همتای این دیوانه کو؟

از تو دور است آنچه بخشایی بگیری ای کریم
آن عطیّه، آن بت افسونگر بتخانه کو؟
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
ابتدا سپاسگزارم از آقای حبیب واحدی که بنده را مورد لطف و محبت خود قرار دادند. در ثانی باید بگویم که هر سه اثر این دوست گرامی پر از اشکال است. از لغزش‌ها و بیرون‌رفت‌های وزنی که آقای واحدی خود آن‌جاها را با سه نقطه مشخص کرده! که بگذریم؛ دیگر اشکال‌های که بر دو اثر اول آقای واحدی وارد است، به سستی ابیات، بی‌ارتباط‌بودن مصراع‌های یک بیت با هم، تعابیر دور از ذهن و نچسب و حتی غلط و... مثلا در بیت اول از اثر اول آمده:
«شاید شبی آید که من بی‌پرده گویم راز را
از یک اسارت کاین بُوَد زیباتر از پروازها»
منظور مصراع دوم باید این باشد که: «اگر اسارت این است، زیباتر از پروازها باید باشد.» بعد این معنا ربطی به «شبی شاید بیاید و من بی‌پرده راز را بگویم ندارد!»
در بیت دوم نیز حرف از «لیلا و صحرای جنون» است و در مصراع بعدش حرف از «جفا»؛ در صورتی که بین لیلی و مجنون جفایی نبوده، همه وفا بوده است. بعد «دلبر نابی» تعبیر جالب و جاافتاده‌ای نیست و «بی‌وقفه» هم کلمه‌ای نیست که مناسب زبانی که سراینده انتخاب کرده باشد:
«از عشق خواهم گفت و از لیلا و صحرای جنون
از دلبر نابی کزو بی‌وقفه می‌بارد جفا»
آن بیت‌هایی هم که سالم هستند، مثل بیت سوم، یک مشکل اساسی دارند، و آن تقلید و پیروی از زبان و نوع بیان شعرهای دسته دوم و سوم کهن فارسی است. یعنی حرف‌هایی که نظم است و تکراری و مستعمل:
«آن رفته باز آید شبی شاید، به رحم آید دلش
از مِی بنوشاند به من از غم رها سازد مرا»
«شاید دوباره دلبرم چندی وفاداری کند
شاید که قبل از مردنم با من نِشیند روزها»
دیگر ابیات هم هر یک اشکالاتی از آن دست که گفته آمد دارند. بهترین‌بیتِ اثرِ اول هم بیتِ ششم است؛ هرچند مصراع اولش یک مصراع تکراری است، اما مصراع دوم هم به‌لحاظ محتوا و هم قدرت کلامی و زبانی، می‌تواند الگوی آقای واحدی باشد:
«شاید بگویم کیست آن صیاد بی‌همتای دل
پنهان میان نقطه‌ها، منظور این گفتارها»
همچنین این بیت از اثر دوم که جالب و جاافتاده است:
«در کویر سینه‌ام دنبال او گشتم مُدام
بوی باران یا که چاه زمزمی در کار نیست!»
این هم یک نمونه از از مصراع‌های سست که در هر سه اثر ارسالی آقای واحدی دیده می‌شوند:
«من آنقَدَر در می‌زنم تا شایدم حتمی شود»
از دیگر مواردی که سراینده دچار بی‌معنایی شده است، مصراع دوم بیت ذیل است که منظورش با آوردن کلمه‌ی «مختار» مخدوش و بی‌معنا می‌شود. یعنی منظور سراینده این باید باشد که «گذشتن از این حصار و آمدن اختیاری نیست»؛ اما معنایش شده: «گذشتن از این حصار و آمدن صاحب اختیار نیست»، یا «... آمدن اختیاردار نیست»... «آمدن» که شخص نیست! یا می‌توانست «آمدن» را عوض کند و به‌جایش «آن که می‌آید» بگذرد؛ آن‌وقت هم جمله درست می‌شد و به
«حلقه‌های زندگی شد مانع شیدایی‌اش
برگذشتن زین حصار و آمدن مختار نیست»
این‌گونه ابیات هم چه فراوان مشابه و عین‌اش در دیوان شعرای قدیم دیده و پیدا می‌شود:
«از فراق و دوری‌اش حالم چو حال محتضر
می‌دهم جان، ای دریغا در برم آن یار نیست»
اثر سوم آقای واحدی هم اگرچه بهتر از دو اثر اول است، اما باز خالی از همان اشکال‌های بازگوشده نیست. یعنی از برجستگی‌های این اثر نسبت به دو اثر اول، قوت و قوام در کلام است؛ یعنی دیگر ابیات اثر سوم اگر به قوتِ بیتِ اول و دو بیتِ آخر ـ که در ذیل می‌آیند ـ نیستند، حداقل سست یا چندان هم سست نیستند:
«جز تو یارب از که پرسم دلبر فرزانه کو؟
این خمارآلوده را آن ساقیِ میخانه کو؟»
«او عطای نابی از یک ذره از الطاف توست
واهب! آن لیلای بی‌همتای این دیوانه کو؟
از تو دور است آنچه بخشایی بگیری ای کریم
آن عطیّه، آن بت افسونگر بتخانه کو؟»
حرف آخر این‌که، این‌بار، با این وضع، به مقصد نمی‌رسد. یعنی این‌که آقای واحدی باید زبان دیروز را رها کرده و با زبان امروز شعر بگوید. زیرا کسانی که از زبان دیروز استفاده می‌کنند، در واقع سعی می‌کنند از محفوظات، سواد، دانش و درکی که از شعر کهن پیدا کرده‌اند بازگو کنند؛ و با این کار، تخیل و تجربه‌های شخصی خود را کنار گذاشته‌اند.
امیدوارم که آقای واحدی با بهره‌گیری از اشعار شاعران امروز و نیز استفاده از نکات برجسته‌ی کار خود که بازگو شد، آثار بهتری بسراید و مرتب برایمان شعر بفرستد.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۲
ضیاءالدین خالقی » چهارشنبه 29 مرداد 1399
منتقد شعر
سلام دوست عزیز من جناب واحدی. عشق سرمایه‌ای است که قیمت آدمی را بالا می‌برد؛ شما قیمت‌یافته‌اید؛ قیمتی که حتما قدرت و قابلیت و ظرافت و ظرفیت این را دارد که از شما یا یک هنرمند، یا یک انسان قیمت‌یافته و تکامل‌یافته بسازد، یا هر دو. من میگویم باز هم دست به قلم ببر، اما شعرهای کوتاه‌تر بگو. آدم عاشق که بی‌استعداد نمی‌شود؛ همه‌ی جان و قدرت شعر از عشق است. باز هم کار کن اما شعرهای کوتاه بگو و برایمان بفرست.
حبیب واحدی » چهارشنبه 29 مرداد 1399
سلام ودرود خدمت استاد خالقی عزیز ارادت بنده به شمابخاطربی پرده سخن گفتنتان بود.ودراین نقدِگرانقدرهم،ازسخنتان لذت بردم.بنده شاعرنبودم ونیستم،عشقی سوزان دروجودم نشست وویران کردودلنوشته هایی ازاین دست برای عشقم(...)نوشته شدوتمام.اصراربنده به شنیدن نقدحضرتعالی به این خاطربودکه بدلیل تشویق های دیگران وشنوندگانِ آثار،دچار توهّم شاعری نشوم ونفس خودم رو ادب کرده باشم.خوشحالم که این مهم به زبان گویا وصریح حضرتعالی انجام شد.یادگارعاشقانه ای بود که در این گنبددوّار تنهابرای عشقم باقی گذاشتم و دیگرهیچ. سپاس

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.