قافیه یا ایده




عنوان مجموعه اشعار : دفتر شعر
شاعر : محمد فردی شربیانی


عنوان شعر اول : آدم و حوا
نام تو چون کوه در قلب زمین جا مانده است
رفته ای اما هنوز عطر تو اینجا مانده است

روزگاری عاشقم کردی و لبریز جنون
دل هنوز از روزهای رفته شیدا مانده است

زنده کردی قلب بی روح مرا در وقت مرگ
بعد تو اعجاز، روی دست عیسی مانده است

شهر در طوفان نامت گشته ویران و خلیج
چشم ها را بسته و در فکر دریا مانده است

مرگ هم با یاد تو از ذهن ها کوچیده است
چشم دریا روبه راه فوج قوها مانده است

این منم یک آدم تنها که در دلتنگی اش
دوزخی پرورده و در فکر حوا مانده است


عنوان شعر دوم : سفر در حدود عشق
دیشب به چشم های تو سوگند خورده ام
اما ببخش من شکر و قند خورده ام

رفتن برای من سفری در حدود توست
من چینی ام که با نخ تو بند خورده ام

هر روز در گشایش صبح لطیف تو
از قاب چشم های تو لبخند خورده ام

در جنگ نابرابر چشم تو و دلم
یک عمر از نگاه تو آفند خورده ام

دیگر جدا نمی شوم از تو به جان تو
قلب منی و من به تو پیوند خورده ام



عنوان شعر سوم : آخرین قمار
شبیه بود به شهری که هفت زندان داشت
که هفت روز به هر هفته اشکریزان داشت

هنوز زخمی یک جفت چشم بود و هنوز
نفس نفس، نفس عشق در رگش جان داشت

اگرچه زندگی اش را به عشق باخته بود
به دست آخر خود در قمار ایمان داشت

فقط به خاطر یک شعر، یک سروده شدن
تبی شبیه تب لحظه های باران داشت

زنی که در تب و تاب خدا و عشق و جنون
به عشق مثل خدای ندیده ایمان داشت
نقد این شعر از : مسعود میرقادری
هر نشانه ای که به متن وارد می شود با خود پیش متن ها و مفهوم هایی را به همراه می آورد. به عبارتی می توان ادعا کرد که هیچ نشانه ای بی نشان نیست و سلسله ای از معنا ها در پس هر نشانه وجود دارند. متن اول با بیانی حماسی شروع می شود «نام تو چون کوه در قلب زمین جا مانده است» واژه ی کوه پیش متن هایی مثل صلابت و بردباری را به ذهن متبادر می کند و در ادامه نشانه ی عطر در متن حاضر می شود «رفته ای اما هنوز عطر تو اینجا مانده است» و مواجهه با بیت «روزگاری عاشقم کردی و لبریز جنون/ دل هنوز از روزهای رفته شیدا مانده است» به کلی باعث جداافتادگی مصرع اول می شود.
ارجاع به بافت موقعیتی بدون فضاسازی شایسته به انجام می رسد و متن در ادامه از هر دری سخن می گوید و عدم همخوانی نشانه ها از همان آغاز، راه متن را به سوی انسجام معنایی سد می کند. نشانه هایی مثل «عیسی»، «خلیج»، «دریا» و در نهایت «حوا» کم توجه به پیش متن هایشان در متن حاضر شده اند و به خصوص در مواردی که جایگاه قافیه را اشغال کرده اند؛ این نکته به ذهن متبادر می شود که بیش از هر چیز این قافیه است که عنان متن را در اختیار گرفته و نه ایده. از این روست که سراینده کلیشه هایی از دیگر متن ها را در کنار یکدیگر چیده و همین رویکرد خوشه چینی از متن های دیگر باعث شده تا به دور از نوع بیان شخصی خود متنی را پدید آورد که بین نوع بیان امروزی و نوع بیان گذشتگان سردرگم است.
در متن دوم هم، قافیه و ردیف اندیشی از عوامل اصلی پیشبرد متن است و ترکیب هایی مثل «لبخند خورده ام» در بیت «هر روز در گشایش صبح لطیف تو/ از قاب چشم های تو لبخند خورده ام» که به فاصله ی اندیشه و گفتار انجامیده و «آفند خورده ام» در بیت «در جنگ نابرابر چشم تو و دلم/ یک عمر از نگاه تو آفند خورده ام» که نتیجه ای به جز دوگانگی در نوع بیان نداشته، حاصل این رویکرد در سرایش است.
در متن سوم تحمیل عروض به پدید آمدن نظمی انجامیده که در مواردی به جا به جایی ارکان دستوری جمله حکم داده است.
جابجایی ارکان دستوری جمله چنانچه به واسطه ی تأکید و تغییر بار عاطفی، نظم تازه ای را بنیان نهد و به عبارتی هم راستا با بافت و اجرای ایده در متن باشد، می تواند در جهت آفرینش شیء هنری نقش بازی کند اما چنانچه صرفاً به ضرورت و تحمیل وزن ایجاد شده باشد نتیجه ای به جز ناهنجاری ندارد که جابجایی غیر ضروری ارکان دستوری جمله در مصراع «شبیه بود به شهری که هفت زندان داشت» و تحمیل حروف اضافه ی «به» و صفت مبهم «هر» در مصراع «که هفت روز به هر هفته اشکریزان داشت» از همین نمونه اند.

منتقد : مسعود میرقادری




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.