اندکی فراز، بسیاری فرود




عنوان مجموعه اشعار : بی دفتر
شاعر : رضا رجاء


عنوان شعر اول : عشق هم ...
عشق هم گاهی به پایان می رسد
لیلیِ مجنون به آنان می رسد

یوسف گم گشته ای دارم ولی
پیکرش بی جان به کنعان می رسد

کشتی نوحم به دریای جنون
عاقبت ویران ز طوفان می رسد

در درونم کودکی را کشته ام
اسمعیل گاهی به قربان می رسد

نوش دارو هم به سم آغشته شد
رستم دستان به بطلان می رسد

آرشی دارم به تیر انداختن
مرگ عاشق سخت و آسان می رسد

شرح این قصه پراز افسانه نیست
زندگی دارد به بحران می رسد

سخت باشد تا بگویم شرح دل
کار من دارد به هذیان می رسد

عشق هم گاهی به پایان می رسد
عشق هم گاهی به پایان می رسد


عنوان شعر دوم : جزای عاشقی
عشق ای بازیچه ی پر مدعا
بس کن این نیرنگ و تزویر و ریا

کافری، گبری، مسلمانی، چه ای
هرچه هستی من قسم دادم تو را

گر خدایی رحم کن ما را بکش
خسته از مردن شدم این روز ها

جنگ عقل و عشق را آخر نبود
چون هزاران بار دیگر انتها

هفت شهر عشق را عطار گشت
روز اول بار ها کشتی مرا

چون سخن در عاشقی آغاز شد
هر دمی بر ما فرود آمد بلا

هفت سال و هفت ماه و هفت روز
صبر کردم تا رسیدم بر شما

ذبح کردم در مسیرت جان و دل
این چه حاصل کشتنم دیگر چرا

گفت باشد خون جزای عاشقی
خون بها دادی تو در راهی خطا


عنوان شعر سوم : گاهی خواهی آمد
مرا خواب خوشی اینبار باید
که در خوابم تو گاهی خواهی آمد

صدایم می کنی هر بار در خواب
به بیداری دگر میلی نیاید

دل از کف می رود وقتی که درخواب
هزاران طره ی گیسو گشاید

همین شد من درون خواب هایم
چنان گم میشوم تا جان سرآید

مرا روزی ببر با خود از این خواب
به آن جایی که بیداری نخواهد

ولی افسوس می دانم که خوابم
و می دانم همین خوابم نماند
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
آقای رضا رجاء، 35 ساله از تهران باسابقه‌ی شاعری یک‌سال، سه اثر برایمان فرستاده است با نام‌های: «عشق هم»، «جزای عاشقی» و «گاهی خواهی آمد» به شکل غزل؛ در وزن‌های فاعلاتن فاعلاتن فاعلات و مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل؛ دو وزنی که برای شاعران تازه‌کار می‌تواند وزن راحت و دست‌گرمیِ مناسبی باشد.
یک بیت آورده (عشق هم گاهی به پایان می‌رسد) که اگر آگاهانه بوده، ابتکار جالبی است، اما اگر از روی ناآگاهی بوده نه...
دو غزل نخست اشکالی در وزن و قافیه ندارند؛ به غیر از این مصراع: «اسمعیل گاهی به قربان می‌رسد» که اگر «اسمعیل»ش بشود «اِسمَعِل»، درست می‌شود.
دیگر این‌که هر شاعری بیتی یا مصراعی را از شاعری دیگر وام بگیرد، ابتدا باید آن را داخل گیومه بگذارد، در پایان شعر هم باید منبع و ماخذش را ذکر کند. آقای رجاء گویا از روی که بر این امر واقف نبود، چنین نکرده است. منظور این دو مصراع است:
«آرشی دارم به تیر انداختن»
«هفت شهر عشق را عطار گشت»
هرچند که اغلب مصراع‌های دو غزل (بلکه کل دو غزل) آقای رجاء به واسطه‌ی تقلید از زبان شعرای قدیم، و گرفتارشدنشان در دایره‌ی واژگانی دیوان‌های کهن، طبعا مفاهیم، مضامین و محتوایی مشابه‌ای با اشعار آنان را رقم زده است:
«یوسف گم‌گشته‌ای دارم ولی»
«شرح این قصه پر از افسانه نیست»
«چون سخن در عاشقی آغاز شد»
«گفت باشد خون جزای عاشقی»
«سخت باشد تا بگویم شرح دل»
«جنگ عقل و عشق را آخر نبود»
یعنی اگر دیوان شعرا را بگردیم، مثل و مشابه یا حتی عین تک‌تک این مصراع‌ها را میتوانیم در آن‌ها پیدا کرد.
غیر از این مشکل اساسی، بسیاری از مصراع‌های این دو اثر نظم هستند؛ یعنی یک حرف معمولی را گوینده تنها به آن وزن و قافیه داده است؛ مثل این‌که بگوییم:
«هر کسی در زندگی با مشکلاتی روبه‌روست/ فاعلاتن فاعلاتن فاعلات؛ مثل:
«نوش‌دارو هم به سم آغشته شد»
«زندگی دارد به بحران می‌رسد»
«سخت باشد تا بگویم شرح دل»
«کار من دارد به هذیان می‌رسد»
«بس کن این نیرنگ و تزویر و ریا»
«کافری، گبری، مسلمانی، چه‌ای»
«هرچه هستی من قسم دادم تو را»
«روز اول بارها کشتی مرا»
«هر دمی بر ما فرود آمد بلا»
یعنی مُشتی حرف‌های معمولی که هیچ تخیل و تصویر و حتی عاطفه‌ای در خود ندارند.
بعضی از مصراع‌ها هم سست و ضعیف هستند؛ مثل:
«لیلیِ مجنون به آنان می‌رسد»
«روز اول بارها کشتی مرا»
«لیلیِ مجنون به آنان می‌رسد»
گاهی هم مصراع‌ها و ابیات بی‌معنا یا دور از ذهن هستند؛ مثل:
«رستم دستان به بطلان می‌رسد»
«عشق ای بازیچه‌ی پُرمُدعا»
«این چه حاصل کَشتنم دیگر چرا»
با این وصف که اغلب مصراع‌های دو غزل اول دچار مشکل است؛ زیرا «بطلان» کلمه‌ی مناسبی برای رستم و در کل یک شخص نیست. بعد «عشق» که «بازیچه» نمی‌شود؛ سبب بازیچه‌شدن می‌شود. بعد اگر چیزی یا کسی بازیچه باشد، باید حقیر باشد و حقیر که پرمدعا نمی‌شود، حداقل در ظاهر امر. فعلا هم ما با ظاهر امر کار داریم، چون این بیت یا مصراع‌های آقای رجا باطن و محتوایی ندارند.
اما دو بیت ذیل از دو اثر نخست، نشان از آن دارد که می‌توان به آقای رجاء امیدوار بود؛ زیرا بیت اول قدرتمند است و بیت دوم حرفی برای گفتن دارد:
«کشتی نوحم به دریای جنون
عاقبت ویران زِ طوفان می‌رسد»
و:
«گر خدایی، رحم کن ما را بکش
خسته از مُردن شدم این روزها»
شعر سوم هم مشکلات و اشکالات دو اثر اول را دارد، با این فرق که می‌توانست به‌سمت یک غزل عاطفی تاثیرگذار پیش رود؛ اما تنها با دو سه بیت خوب ذیل، این کار میسر نشد:
«مرا خواب خوشی این‌بار باید
که در خوابم تو گاهی خواهی آمد
صدایم می‌کنی هر بار در خواب
به بیداری دگر میلی نیاید
مرا روزی ببر با خود از این خواب
به آن جایی که بیداری نخواهد»
از بس این بیت‌ها از عاطفه سرشارند، دلم نمی‌آید اشکالات قافیه‌اش را ذکر کنم؛ اما می‌گویم «نیاید» بشود «نیابد» خیلی بهتر است.
با این‌همه، من از آقای رجاء ناامید نیستم؛ آن هم تنها به‌دلیل نکات مثبتی که در هر 3 اثر دیده بودم؛ اگرچه این نکات مثبت اندک‌اند.
امیدوارم آقای رجاء ارتباطش را با پایگاه نقد حفظ کند و مثل یک شاعر حرفه‌ای مرتب شعر بگوید و آثار باتامل، کارشده و منتخبش را برایمان بفرستد.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۲
ضیاءالدین خالقی » چهارشنبه 22 مرداد 1399
منتقد شعر
سلام دوست من. خوشحالم که توانستم کمکی کنم.
رضا رجاء » چهارشنبه 22 مرداد 1399
سپاس جناب خالقی تک تک موارد بالا که گفتید برایم با ارزش و آموزنده بود

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.