ما هیچ، ما زبان!




عنوان مجموعه اشعار : نجوا
شاعر : محمدرضا مهدی تبار


عنوان شعر اول : افسونگر
با عشوه نشان داد به من دلبری اش را
بازیچه ی خود کردن و افسونگری اش را

ای داد که این خنده ی اغواگر جذاب
آموخته صد مرتبه فناوری اش را

از کوچه گذر کرد غزلخوان و پریشان
بادی که کشید از سر او روسری اش را

تا مرز هلاکت سر این عشق کشیده ست
این خیل قسم خورده ی در رهبری اش را

آتش زده بر قلب ستم دیده ی عشاق
تا رو کند آوازه ی اسکندری اش را

شاعر شدنم حاصل یک عمر فراق است
یک شهر ستوده ست هنرپروری اش را

محمدرضا مهدی تبار

عنوان شعر دوم : جوانه ی امید
همان نسیم که از زلف او حجاب گرفت
عذا به چشم من آورده است و خواب گرفت

تمام عمر مرا در پی سراب کشید
گریستم من و از اشک من گلاب گرفت

به حکم عشق دل از ما برید و بازنگشت
در این قمار که غیر از زیان جواب گرفت؟

من آن جوانک خامم که در طریقت عشق
نپخته دل به دلش داده و کباب گرفت

رها نمی کندم وهم و خاطرات و خیال
زمانه رنج به دیوار خانه قاب گرفت

جوانه های امید مرا به یغما برد
بهار دیر،از افکار خود نقاب گرفت

محمدرضا مهدی تبار

عنوان شعر سوم : دلخون
من دلخون شده را گرچه به یغما می برد
دل وحشت زده را باز به دریا می برد

عشق کج کرد به دنبال جنون راهم را
با همان خشت دلم را به ثریا می برد

درد یعنی قفس پر شده از اشکم را
سمت یک باغ به منظور تماشا می برد

عشق اگر بود وسط پیرهنش را این بار
جای یعقوب به درگاه زلیخا می برد

کاش دردی که به آن سخت مدارا کردم
دوست می آمد و یک شب به مداوا می برد

محمدرضا مهدی تبار
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
شعر، هنری کلامی و زبانی‌ست و پافشاری بر شناخت زوایای زبان و اهتمام بر سلامت آن، از اولیات هنر شاعری به شمار می‌رود. از آن رو در مقدمه‌ی یادداشتم بر سه غزل آقای مهدی‌تبار بر زبان تأکید کردم که دیدم جان‌مایه‌ی آنچه که در ادامه شایسته‌ی تذکر و تذکار است، به همین بحث زبان راجع است.
در غزل نخست که فضایی عاشقانه دارد، شاعر به رسم مألوف عاشقان کلاسیک، از دوری و ستم‌گری معشوقی که شهری را به هم ریخته گلایه می‌کند. جز قوافی بیت مطلع، بقیه‌ی قافیه‌ها نوتر به نظر می‌رسند و به تبع حضورشان زمینه برای اندکی نوتر به نظر رسیدن فضای کلی شعر آماده شده است. و می‌دانیم که قافیه نقشی نسبی در سمت و سو دادن به محتوای بیت بر دوش دارد. این نقش به‌ویژه در غزل‌هایی مانند غزل حاضر که در کنار رشته‌ی پیوندِ «شِکوه از یار» در محور عمودی شعر، غزل، تا حدود زیادی بیت‌محور و مضمون‌گراست، بیش‌تر به چشم می‌آید. اما در چنین فضای رمانتیک حسرت‌باری قافیه‌ی «فن‌آوری» که رنگ‌مایه‌ای آیرونیک بر خود دارد، از دیگر واژگان بافت شعر، پرت افتاده و دل‌چسب به نظر نمی‌رسد. علاوه بر این، جا داشت که بیت «این خیل» به چیزهایی در بیت یا ابیات قبلی اشاره کند؛ عناصری که بتوانیم «قسم‌خورده‌ی پذیرش رهبری معشوق» قلمدادشان کنیم. بیت تلمیحی اسکندر و بیت خوش‌نشسته‌ی پایانی غزل از جمله‌ی مستحسنات این شعرند. در بیت پایانی، شاعر علاوه بر ارائه‌ی نوعی جمع‌بندی مرتبط با فضای پیشین غزل (در مصراع نخست)، به کلیت شعر و هنر شاعری‌اش رو برمی‌گرداند و با مفاخره‌ای شیرین، کار را پایان می‌بخشد.
در غزل دوم، نمی‌توان بر لغزش زمان فعل «آورده است» چشم پوشید؛ زیرا کاربرد معمول زبان ما این‌چنین است که: «همان که گرفت، آورد و گرفت». ضمن این‌که گونه‌ای از ناسرراستی در بیان «عزا به چشم آوردن» دیده می‌شود. مضمون «دل دادن و کباب پس گرفتن» از بدایع مضمونی این غزل است که نقشش دل‌نشین افتاده است.
در غزل سوم، مواردی از «انحراف از نُرم زبان» آزارنده است؛ مثلاً به دنبال چیزی کج شدن راه به جای به سوی چیزی کج شدن راه، به چیزی مدارا کردن به جای با چیزی مدارا کردن و... به کار رفته است. علاوه بر این، به یغما رفتن «من» تعجب‌برانگیز است و معنای «باز به دریا بردن دل وحشت‌زده» قدری مبهم. در مجموع، غزل سوم چه از حیث مضمونی و چه از وجه زبانی به قوت دو غزل پیش از خود نیست. اما در همین غزل سوم هم نباید از کنار ریزه‌کاری‌های زیبا و آفرینش‌گرانه‌ی شاعر با غفلت گذشت؛ منظورم مواردی‌ست مانند آنچه که با خوش‌فکری شاعر در مورد مضامین «خشت» و «پیراهن» اتفاق افتاده است.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.