زمان‌های پیدا




عنوان مجموعه اشعار : چهارپاره و غزل
شاعر : سیده سمیه موسوی راد


عنوان شعر اول : بی خوابی



خمار خواب و خیال محال و حال خراب!!
دهان پر از خمیازه ، پر از سوال و جواب

سکوت محض - صدایی مداوم و ناکوک -
شبی مریض ؛ شبی بی قرار و بی مهتاب

زنی - همین منِ دیوانه ی اساطیری -
نشسته ؛ دورش، فنجان چای و قند و کتاب

میان انگشتانش مدادی آواره
زبان گرفته و بر صفحه می زند مضراب

ردیف و قافیه یا شوق خواب و بی وزنی
عذاب میکشد از دست انتخاب ، عذاب!

صدای صبح که از آفتاب می شنود
همینکه چشمانش میشود به خواب مجاب؛

تو می گشایی در را ، به خنده می گویی
سلام جان دلم! نان تازه.... صحت خواب!

 سیده سمیه موسوی راد





عنوان شعر دوم : ویرانی
از سرِ بی کسی گذاشته ام
باز صورت به صورت دیوار
بس که پیوسته  اشک می ریزم
نم کشیده است خانه ام انگار


هرکسی طعنه ای زد و رد شد
دل شکستن چقدر راحت بود !
زود عاشق شدیم ودر این شهر
زود عاشق شدن جنایت بود


باورش مشکل است؛  باور کن !
گفته بودی که بر نمیگردی
رفتی از کوچه و پس از ده سال
از همین کوچه سر در آوردی!


 دیدمت از همیشه شیدا تر؛
 سر خوش از این حماقت شیرین!
عاشقم مانده بودی و من نیز
ما چه میخواستیم غیر از این ؟! ...


اخمهایت هنوز زیبا بود
خنده هایت هنوز زیبا تر
روبرویت نشستم و گفتی
تو همانی ولی فریبا تر


مدتی در کنار هم ماندیم
چشمهامان گلایه می گفتند !
 تنمان مثل بید می لرزید
لحظه ها مثل باد می رفتند
 

تا به حرف آمدیم شب شده بود
نشِکست این سکوت طولانی
وقت پایان دلخوشیمان بود
آخرِ این قرار پنهانی ..


رفتی و کوچه از نفس افتاد
آسمانم تپید و طوفان شد
سر به دیوار بسکه باریدم
"خانه از پایبست ویران"شد ..


*خانه از پایبست ویران است
خواجه در بند نقش ایوان است سعدی*






عنوان شعر سوم : بی کسی



شب است و شب پره خوابیده روی پای خودش
 خمیده پیچک و پیچیده لا به لای خودش 

کنار پنجره ای زیر نور خسته ی ماه
زنی گذاشته سر روی شانه های خودش

دلش گرفته ولی  با زبان گنگ سکوت
گلایه می کند از یار بی وفای خودش ..

که توی خواب فقط حرف میزند انگار...
...که باز می پرد از خواب با صدای خودش

عروس ساده دل ِبی ستاره و تنها
سکوت گنگ و دل تنگ و شانه های خودش

شب زغالی و رخسار زعفرانی او
حکایتی شده این ماجرا برای خودش ...

سیده سمیه موسوی راد
نقد این شعر از : حسین جلال‌پور
حسین جلال‌پور:

شاعر در غزل اول و سوم تلاش کرده است شعر را در یک فضا و زمان و کلیت واحد نگه دارد. این تلاش بی‌ثمر هم نبوده است؛ با نشان‌دادنِ یک شاعرِ در تردید بین خوابیدن و شعر نوشتن، در شعر اول، و تنهایی یک زن و نشانه‌های آن در شعر سوم. موضوع در شعر اهمیت چندانی ندارد و در مقابل، این چگونگیِ گفتن است که اهمّیت دارد، امّا شعرِ اوّل چون موضوعش ربط دارد به نوشتن یا سرودن، و تلاش بین خواب و بیدار ماندن برای نوشتن، مقداری می‌تواند جذّاب هم باشد. باری! شاعر در کل توانسته اثرش را با کمک گرفتن از روایت (قوی یا ضعیف بودن روایت بحث دیگری است) یک‌دست نگه دارد، امّا سؤال این‌جاست که چه چیزی یک کل را می‌سازد، یا یک کل از چه چیزی ساخته می‌شود (دقّت کنیم این دو سؤال یکی نیستند) بی‌شک این اجزای کوچک‌تر هستند که تشکیل‌دهنده‌ی یک کلِّ منسجم یا نامنسجم‌اند. پس برای این‌که پی ببریم این کلِّ ساخته‌شده در چه وضعیت یا موقعیتی است ناچاریم اجزای تشکیل‌دهنده‌ی آن را بررسی کنیم. شعر با توصیفی واقعی، که از یک نفر داده می‌شود، شروع می‌شود. با نگاه به توصیف‌های شاعر / راوی پی می‌بریم که او با آن «یک نفر» آشناییِ کامل هم دارد چون از «خیالِ محال» صحبت می‌کند و «دهانِ پُر از سؤال و جوابِ» او. این وضعیت‌های موجود در یک نفر را همه نمی‌توانند در هر شرایطی درک کنند یا در او تشخیص دهند، پس می‌توانیم راوی را دانای کل فرض کنیم، یا آن شخص را خودِ شاعر. در بیت سوم است که شاعر می‌گوید «زن» خودِ اوست و این زن از گذشته‌های اساطیری هم می‌آید؛ به این صورت خودش و وجودِ خودش را یا کاری را که دارد انجام می‌دهد (سرودنِ شعر؟) گسترش و عمق می‌دهد و از شخصی‌بودنِ صرف درمی‌آورد؛ سؤال اساسی این‌جاست، چون در واقع این‌جا و با این مصراع است که وارد اصلِ شعر و ماجرا می‌شویم: «زنی _ همین منِ دیوانه‌ی اساطیری _» «دیوانه» در این مصراع چه کسی است؟ چه‌کاره است؟ و اساساً در متن چه کارکردی دارد؟ به چه چیزی در متن کمک می‌کند و در کلِّ شعر چه تأثیری دارد و چه کمکی برای بهتر شدن تمامِ اثر می‌کند؟
با بررسی شعر می‌بینیم مسائل و موارد و رفتارها در شعر بسیار هم «عاقلانه»اند. هیچ دیوانگی یا حتّی نشانه‌ای از این دیوانگی در متن و کارهای زن پیدا نیست. کسی که در بیت اول دهانش پُر از سؤال و جواب است، در بیت چهارم مدادی بین انگشتانش است و در تفکّرِ سرودن شعر است و البته شعرش هم نمی‌آید (زبان گرفته)، و روی صفحه ضربه می‌زند، فنجان و چای و کتابش را مرتب دورش گذاشته، در عذابِ انتخاب است، بین ردیف و قافیه، و شوق خواب و بی‌وزنی (حتّی می‌داند خواب همراه با بی‌وزنی است)، و... چه دیوانگی‌ای دارد؟ ممکن است ما از این مصراع به سادگی بگذریم، ولی با ایستادن بر سر یک واژه و دقیق نگاه کردن به آن می‌بینیم که همان یک واژه چقدر می‌تواند ارزشمند باشد برای شعر و گاه انتخاب اشتباه آن چه مقدار می‌تواند به کلیت یک اثر ضربه بزند.

نکته‌ی گفتنیِ دیگر در باره‌ی این شعر و بسیاری از شعرهای این‌چنینیِ دیگر، چگونگیِ نشان دادنِ زمانِ وقوع اتّفاق / اتّفاقات است. این مخصوصاً برای شعرهایی که بر روایت و داستان‌وارگی بنا نهاده شده‌اند از اهمّیت فراوان‌تری برخوردار است. در همین شعر، شاعر یک مصراعِ کامل را اختصاص داده است به «زمان» و این که چگونه به مخاطب / خواننده بگوید این واقعه در «شب» اتّفاق افتاده است: «شبی مریض، شبی بی‌قرار و بی‌مهتاب». سؤال این است که شبِ مریض و شبِ بی‌قرار چگونه شب‌هایی‌اند؟ حالا اگر فرض کنیم که یک داستان‌نویس می‌خواست همین روایت را بنویسد آیا به همین صورت می‌نوشت؟ ما که می‌خواهیم در شعر داستان هم بگوییم بهتر است از شگردهای داستان‌نویسی هم آگاه باشیم و از آن‌ها استفاده‌ی درست کنیم. زمانِ روشن کردن «زمان» در این شعر را شاعر می‌توانست موکول کند به همان‌جایی / بیتی که «صبح» می‌شود. همه‌ی ما می‌دانیم صبح بعد از شب پدیدار می‌شود. بیتِ قبل هم به کمکِ این بیت می‌آمد البته. و ناگفته نگذاریم همه‌ی این حرف‌ها در شرایطی درست است که شبِ مریض و شبِ بی‌قرار کاری در شعر انجام ندهند؛ مانند این شعر که کاری انجام نداده‌اند. همین‌طور «شبِ بی‌مهتاب». می‌پرسیم چه کاری انجام داده؟ جواب این سؤال را می‌توانیم در روند اتّفاقات شعر پیدا کنیم؛ آیا اگر شبْ مهتابی بود، جریان‌های در شعر عوض می‌شدند و به سمت دیگری می‌رفتند؟
در شعر سوم هم همین‌طور، قسمتی از مصراع اوّل توضیح اضافه است «شب است و...». زمانی که می‌بینیم «کنار پنجره‌ای زیر نور خسته‌ی ماه» «زنی گذاشته سر روی شانه‌های خودش» می‌فهمیم واقعه در شب است چون ماه در روز نور ندارد. شاعر می‌تواند این مواردِ گفته‌شده را پخش کند در شعرهایش برای جلوگیری از گفتنِ غیرضروری‌ها در شعر. حتّی می‌توانیم این مسئله را به نوعی در جمله‌ی «دلش گرفته...» هم ببینیم. این جمله، جدای از این‌که بیانی مستقیم است، اضافه هم هست چون گلایه کردن معمولاً از «توقّع داشتن» و «دلگیریِ» یک نفر از یک نفر دیگر به‌وجود می‌آید. گلایه که باشد دلگیری هم در آن مستتر است.
و سؤال آخر این است: اگر حکم قافیه، و مقداری هم ضرورت وزن نبود، شاعر باز هم به این شکل می‌گفت: «می‌زند مضراب»، «می‌شود مجاب» و... ؟

منتقد : حسین جلال‌پور

متولد ۱۳۵۵ در گناوه شاعر



دیدگاه ها - ۲
سیده سمیه موسوی راد » سه شنبه 24 مرداد 1396
بسیار متشکرم آقای جلال پور استفاده کردم و قطعا به کار می بندم پایدار باشید
پیام پاد » سه شنبه 24 مرداد 1396
با عرض ادب و احترام دو غزلی که ایشان نوشته اند،قابل تأمل است مهم ترین ویژگی این دو غزل،ایجاد حس تعلیق و رازناکی ست-یکی از مؤلفه های شعر که ظاهرا این روزها،فراموش شده،و به آن پرداخته نمی شود- زبان ایشان در حال شکل گرفتن است،هرچند لنگش هایی هم در آن دیده می شود که جناب آقای دکتر جلال پور به برخی از آن ها اشاره کردند آوردن روایت در شعر،و از پس آن برآمدن هم یکی از حسن های کارشان است از جناب دکتر جلال پور سپاسگزارم و برای خانم موسوی راد هم،موفقیت بیشتر آرزو می کنم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.