شبِ هول




عنوان مجموعه اشعار : خوابستان
شاعر : بهروز صفاجو


عنوان شعر اول : کوچه خواب
شب است و بستر سردم درون التهابی سرخ
شب است و روح من در پنجه های اضطرابی سرخ
دوباره از ورای خوابها انگار می آید
صدای آبشاری بر بلندای سرابی سرخ
دوباره خواب می بینم , خودم را در حصاری محو
شبیه قله ای تشنه, در آغوش سحابی سرخ
در آن خوابی که می افتد به روی صخره چشمم
شکافی بس عمیق , از اوج پرواز عقابی سرخ
عقابی از تبار من , عقابی از دیار باد
درون دیگ منقار سیاهش, قطره آبی سرخ
عقابی کز فراز شب, میان دشت میریزد
دوباره بذر دریا را, به کام انشعابی سرخ
در آن دشتی که میجوشد زمان بر سینه خاکش
همانجایی که میگرید زمین, زیر حجابی سرخ
شب وصلت, شب آتش, شب جشن اقاقی ها
شبی در خاطرم لبریز از عطر گلابی سرخ
کسی می آید از جایی , به سوی انتظار من
به مویش لاله زردی, به دستش آفتابی سرخ
دوباره در غبار شب, به قلب کوچه می پیچد
صدای گامهایش در سراشیب شتابی سرخ
و من در بسترم تنها, زنی را خواب می بینم
به تن دارد لباسی روشن از جنس حبابی سرخ
زنی کز چشمهای او, دوباره شعله میگیرد
تمام جسم آیینه , به رنگ بازتابی سرخ
زنی کز دستهای شب,چه ناآرام میلغزد
شبیه پیکری زخمی, میان پیچ و تابی سرخ
هنوز از لایه های ذهن من انگار می تابد
خطوط ناله های روشنش, پشت نقابی سرخ
هنوز از ارتفاع سایه اش من خواب می بینم
که میرقصد تنم بر توده داغ شهابی سرخ
شب آتش, شب وصلت, شب میلاد شب بوها
شبی وحشی تر از یک رود, پای آسیابی سرخ
شبی که در کنار من , کسی از خواب میروید
و نام عشق میگیرد, در آغاز کتابی سرخ
دوباره نور میریزد به روی بستر سردم
دوباره ماه می خندد, زسقف کوچه خوابی سرخ

عنوان شعر دوم : ناکجا
کسی نه مثل خدا, پشت واژه های دعا
کسی که حس حضورش چقدر آسان بود
رسید با گل آتش , غروب فصلی سرد
میان عطر سلامش صدای باران بود
به روی هاله ای از شاعرانه های سپید
نشست و آیه شب را دوباره معنا کرد
تمام خاطره ها را به یک کفن پیچید
نگاه زخمی من را به سوی فردا کرد
کسی نه مثل خزان , توی قاب خیس عزا
کسی که خواهش سبزش همیشه با من بود
شکست پشت نگاهم , و عاشقانه گریست
شبی که رفتن او ,مثل روز روشن بود
دوباره روزنه ها را به یک اشاره گشود
تمام سوی خیالش هوایی دیگر داشت
و رفت تا دل فردای ناکجایی دور
کسی که ماندن خود را هنوز باور داشت

عنوان شعر سوم : همزاد
کیست میخواندمرا با حس بی هنگام خویش
از ورای خوابها , تا ورطه های دام خویش
بر گلوی خسته دیوارهای روبرو
بوف کوری میزند فریاد بد فرجام خویش
آه از دستی که هر شب در هراس دخمه ها
مشت میکوبد به در , با هیبت اندام خویش
یا که در تنگ سکوت وحشی کابوسها
مرگ می آید سراغم با صدای گام خویش
ضجه ای حتی نمیماند به راه حنجره
ناله ها را میخورد این بختک بدنام خویش
روز میلاد من افتاده مگر اینگونه تلخ
یک ستاره بر سرم, از ارتفاع بام خویش
من صلیبی شوم را بر شانه های زخمی ام
چون مسیحا میکشم تا انتهای شام خویش
دیگر اما جاده ها از چشم پنهان میشوند
میروم با هر قدم چون طعمه ای در خویش
سایه ام میپوسد اینجا, در غروب آفتاب
او به چنگ لحظه ها, من در کسی همنام خویش
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر دو غزل و یک چهارپاره. غزل نخست را به اعتبار طول و تفصیل و پرشماری ابیاتش دیگر حتی می‌توان قصیده دانست. تصاویر سوررئال و کابوس‌وار این شعر با درون‌مایه‌ی آن ـ روایت شبی اضطراب‌آمیز ـ متناسب است. همه‌چیز در این شعر، وجودی غیرقطعی و ناپایدار دارد؛ «هست و نیست». این ماهیت رؤیاوار، فضایی که شعر تصویرگر آن است را تأیید می‌کند. چند نکته در مورد این شعر به ذهن می‌رسد: 1ـ با شعری جوانانه (به معنی جسور و خط‌شکن، و نه خدای نکرده خام) روبه‌روییم از شاعری که گرچه پیرش نمی‌توان خواند ولی سن و سالی از او گذشته است. این ارزشمند است. 2ـ بیت‌ها از نظر ویژگی «پیایندی»، ظرافت خوبی دارند و در موارد زیادی به خوبی به هم پیوند خورده‌اند؛ مثلاً بنگرید به پُل زدن از «بستر» به «ورای خواب‌ها» و از آن به «خواب می‌بینم» و از «قله و صخره» به «عقاب» در فراز دشت و از «میان دشت» به «دشتی که...» و قس علی هذا! از این حیث، این شعر به لحاظ ساختار، مرا به یاد غزل «چه دانستم که این سودا مرا زین‌سان کند مجنونِ» مولوی انداخت. 3ـ تا آخر شعر معلوم نمی‌شود که چرا «سرخ»؟!؛ چرا رنگ سرخ در این شعر به مدد ردیف برجسته شده و شعر ـ چه از حیث محتوای غایی و چه فرم ـ چه نیازی بدان داشته است؟ 4ـ فضای کلّی شعر، همان‌طور که قبلاً هم عرض کردم، کابوس‌وار و اضطراب‌آمیز و هولناک است جز دو سه فراز؛ «شب وصلت، شب جشن اقاقی‌ها»، «کسی می‌آید از جایی به سوی انتظار من / به مویش لاله‌ی زردی به دستش آفتابی سرخ»، «شب وصلت، شب میلاد شب‌بوها». دلیل این نایکدستی نیست. حقیقتاً چرا و با چه متر و معیار و اقتضایی باید شعری آن‌قدر هولناک آغاز شود و نهایتاً به تغزّل برسد. معلوم است که اساس هنر در «بی‌چرایی»ست ولی لااقل باید بتوان دلایل هنری برای تغییرفازها و خط عوض کردن‌های هر متن واحد و یکدستی تراشید و برداشت کرد؛ نه؟! 5ـ کلاً با شعری دوپاره روبه‌روییم؛ نیمه‌ی نخست شعر، فضایی حدیث نفسی دارد و به نظر می‌رسد که نتیجه‌ی غور شاعر در ژرفنای روانی خود باشد یا راوی دغدغه‌مند مواجهه‌ی متفلسفانه‌ی او با دردی وجودی. در نیمه‌ی پایانی شعر امّا آن «شبِ هول» به چیزی از جنس زفاف بدل می‌شود. شاید بتوان آن سرخی را به لطایف‌الحیلی با همین برداشت سوزناک وصالی (زفافی!) که در یکی دو جا هم «شبِ آتش» نامیده شده پیوند داد و توجیه کرد؛ ولی حتی در این صورت هم آن عسرت مهیب منعکس‌شده در ابیات آغازین را چطور باید به بادابادامبارک‌بادای ابیات واپسین شعر ربط داد و بخیه زد؟ 6ـ لااقل در سه جا به باور من قافیه جواب نداده. در این سه جا، ابهام و منطقی جلوه نکردن تصاویر جنبی یا چفت نشدن و پیوند نیافتن بهینه‌ی قافیه با ردیف، در خوش ننشستن قافیه دخیل بوده‌اند: «افتادن بذر دریا در کام انشعابی سرخ»، «وجود یک قطره آب سرخ در درون دیگ منقار سیاه عقاب»، «سراشیب شتابی سرخ». 7ـ در دو جای شعر از «دوباره» استفاده شده که با توجه به مسبوق نبودن وقوع قبلی همین اتفاق (یا لااقل عدم تصریح به تکراری بودن این اتفاق) موجه جلوه نمی‌کند: «دوباره به قلب کوچه می‌پیچد»، «زنی کز چشم‌های او دوباره شعله می‌گیرد». 8ـ در مصراع «هنوز از لایه‌های ذهن من انگار می‌تابد» هم به نظرم «انگار» وجهی ندارد؛ مخصوصاً که ماجرا ذهنی‌ست و در «علوم حضوری» شک و شبهه بی‌مبنا و بی‌معناست. 9ـ پیدا کردن مابِاِزاهای بیرونی برای استعارات شعر، قدری گیج‌کننده است؛ حتی در مواقعی که شاعر به خواننده سرنخ و کُدی می‌دهد، یعنی مثلاً می‌گوید که آن عقابی که در خواب می‌دیدمش «عقابی از تبار من» (که می‌توان ترجمه کردش به: خودِ من بود)، باز نمی‌توان نمادها را ردیابی کرد و مثلاً فهمید که آن قطره‌ی آب سرخی که در منقار چنین عقابی‌ست در عالم واقع و در بیرون از شعر، چیست. 10ـ جا دادن برخی از تک‌تصویرها در سپهر و منظومه‌ی کلّی مجموعه‌ی تصاویر شعر هم (حتی با در نظر گرفتن این نکته که جنسی از روایت بر وقایع شعر حاکم است و بیت بعدی ممکن است پرشی ذهنی باشد بر تصویری تازه و نه لزوماً انعکاس و بازروایی تصویر قبلی) به دشواری دریافتن معنا و تصور کردن تابلوی ارائه‌شده توسّط خود این بیت‌هاست؛ مثلاً این بیت: «هنوز از ارتفاع سایه‌اش من خواب می‌بینم / که می‌رقصد تنم بر توده‌ی داغ شهابی سرخ». 11ـ بعضی از اجزای جمل، انگار اضافی‌اند... اگر هم گوشه‌ای از تصویر را بازسازی یا تکمیل می‌کنند، اما در دل جمله‌ی متعلقه‌ی خودشان نمی‌گنجند. مثلاً اگر بیت «زنی کز دست‌های شب چه ناآرام می‌لغزد / شبیه پیکری زخمی، میان پیچ و تابی سرخ» را به نثر درآوریم، فارغ از «چه»، تکه‌ی «میان پیچ و تابی سرخ» را باید کجای جمله جای دهیم؟ 12ـ بعضی از فقرات جزئی هم کاربرد عام ندارند و به سختی می‌توان انتظار داشت که وجه اشتراک ابزار فهم بین شاعر و خواننده‌ی اثر قرار گیرند. مثلاً همین «کوچه‌خواب» که شاعر آن را به عنوان نام شعر هم برگزیده، در طبیعت زبان فارسی معنیِ «کسی که در کوچه می‌خوابد» می‌دهد؛ چیزی بر قیاسِ «کارتن‌خواب»... امّا نه با این معنا و نه با معنای حدس‌زدنی دیگری در دل بیت جواب نمی‌دهد و معنا نمی‌یابد. در شعر دوم، دو فراز را مبهم یافتم؛ به دلیل حضور تعابیری که در ذات خودشان معنای روشنی ندارند یا روشن نیست که مراد شاعر از معنای جنبی برآمده از آن‌ها چه بوده است؛ تعابیری مانند: «نشستن روی هاله‌ای از شاعرانه‌های سپید»، «معنا کردن آیه‌ی شب» و «هوای دیگر داشتنِ "تمامِ" سویِ خیال»، در این دو فراز: «به روی هاله‌ای از شاعرانه‌های سپید / نشست و آیه‌ی شب را دوباره معنا کرد» و «تمام سوی خیالش هوای دیگر داشت». عدم قطعیتی که در شعر اول هم دیده می‌شد، در این شعر، خودش را به شکل «آمدن و رفتنی بودنِ» کسی که شعر از او سخن می‌گوید نشان داده است. در شعر سوم، «ها»ی «ورطه‌های دام» غیرلازم به نظر می‌رسد. همین‌طور در بیتی که از «دستی» سخن گفته شده، در ادامه «مشت کوبیدنِ» «آن دست» منطقی‌ست امّا «هیبتِ اندامِ» «آن دست» (که البته می‌دانیم که قصد شاعر رساندن آن به «شخصِ صاحبِ دست» بوده) از دلچسبی «بیان» کاسته است. تنسیق اضافات هم در «تنگ سکوت وحشی کابوس» نادلنشین است. در بیت بعدی هم ضرورت آمدن «راه» و معنی «این بختکِ بدنامِ خویش» (یعنی بختکی که بدنامِ خودش است؟!) می‌تواند محلّ سؤال باشد. «خویش» در بیت «بام» هم مرجع مبهمی دارد؛ «بامِ ستاره» یا «بامِ خودِ من»؟! و راستی چرا افتادن ستاره (ستاره‌ای که تا بوده مظهر خوش‌بختی بوده) بر سر کسی، باید «تلخ» تلقّی شود؟! در بیت «شام» هم «خویش» به قافیه نچسبیده است؛ «صلیب را تا انتهای "شامِ خودم" بر دوش می‌کشم»؟! و بالأخره این‌که در بیت «طعمه»، کلمه‌ی قافیه (که شاید «دام» بوده) از قلم افتاده است.

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۳
بهروز صفاجو » شنبه 11 مرداد 1399
در ضمن استاد گرامی , واژه های خویش را در هر مصرع باید بر طبق معنی کلی آن مصرع معنا کرد گاهی معنای , خودم , یعنی منسوب به خودم را میدهد و گاهی معنی خودش یا منتسب به او را میدهد مثل از ارتفاع بام خویش= از ارتفاع بام آن ستاره و یا این بختک بدنام خویش = یعنی بختکی که منسوب به وجود خودم است. در ضمن معمولا دیدن سقوط یک ستاره در عالم رویا در تعبیر خوابها همیشه علامتی از مرگ یک انسان بوده است و ارتباطی بارخوشبختی ندارد. در واقع فضای شعر این حقیر هم فضایی رویاگونه است. با سپاس فراوان از استاد ارجمند
بهروز صفاجو » شنبه 11 مرداد 1399
سلام استاد بزرگوار. ممنون از اینکه سروده های این حقیر را پذیرفتید و مورد نقد قرار دادید. حتما از راهنمائی های شما بزرگوار بهره ها خواهم برد.
محمّدجواد آسمان » شنبه 11 مرداد 1399
منتقد شعر
درود بر آقای صفاجوی عزیز. شما استاد مایید بزرگوار. انجام وظیفه کردم. من ممنونم که اهالی پایگاه نقد شعر را در لذت خواندن شعرهاتان شریک می‌کنید. پاینده و پیروز باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.