لنجِ بلند




عنوان مجموعه اشعار : مرا فراموش نکن
شاعر : نجمه بازیارنژاد


عنوان شعر اول : خورشید
با یه رخت سفید خوابیدی
ماه شبهای بی قراری من
بی خیال تموم دردامی
یار از زندگی فراری من

تکیه دادی به بالشی آبی
با چشایی که خواب و بیدارن
توی حوض یه بالش آبی
ماهیایی که مست و هشیارن

با یه موج طلایی غرق شده
باز لنج بلند ابروهات
عصر یه روز سرد پاییزی
گم شده پشت چتری موهات

عطر بارون گریه های منه
که تو دستای باد افتاده
آرزوی دوباره پاشدنت
مثل مردت به پات افتاده

که دوباره به خونه برگردی
آشیونی که بی تو بیماره
پسری که دلش برات تنگه
پدرش که با گریه بیداره

مادر خونه وقتشه پاشی
زندگی دیر میشه میمیره
وقتی خورشید خواب میمونه
لحظه های زمین نفس گیره

شعرهامو دوباره زمزمه کن
هم نفس با صدای خسته من
پشت پلکای بسته خیست
پیش پلکای شوره بسته من


عنوان شعر سوم : رود
آی آرامش رود نگران دستانت
نشود باز نصیب دگران دستانت

خواب این رود پریشان، شده دستان ترت
لب خشکیده ات و فرق شبیه پدرت

باز دارد ز خدا دست تو را می خواهد
سر به صحرا زده و نام تو را می خواند

عجب آن است که دریا به لب رود رود
چو طبیبی به مداوای تب رود رود

رود طاهر شد و دستان تو سیرابش کرد
بعد تو رود خودش را به که بسپارد مرد؟

گم شدی هر طرف از یاد تو اشکی برجاست
شاید آن سوی ز تو پاره مشکی برجاست

گم شده لشکری از رود به دنبال شما
جزر و مدی شده از عشق شما تا به کجا

رود رود است که دریا نرسد میمیرد
شمع شام است که فردا نرسد میمیرد

آه آرامش دستان تو بنیادم بود
لحظه آخرت این خواهش فریادم بود :

ماه شب های پریشانی و صحراگردی
می شود خانه خرابم نکنی برگردی؟
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر دو شعر؛ یک چهارپاره و یک مثنوی. قالب چهارپاره هم در واقع نوعی مثنوی‌ست که مصاریعش وزن دوری دارند. بند نخست چهارپاره، ما را به گمان تغزّل می‌اندازد... و خُب، چون از جنسیت شاعر آگاهیم، این پیش‌فرض را به ما ـ به خواننده‌ی شعر ـ می‌دهد که آن «ماه شب‌های بی‌قراری» و «یار از زندگی فراری» (که از «خوابیدنش با رخت سفیدش» و «بی‌خیال دردها بودنش» پیداست که مُرده است)، مَردی باشد. وقتی شعر را تا انتها می‌خوانیم، درمی‌یابیم که ماجرا برعکس اندر برعکس است!؛ آن که در حال سخن گفتن است، خود شاعر مؤنث نیست بلکه (به اعتبار و قرینه‌ی: «...مَردت به پات افتاده» و «پسری که دلش برات تنگه / پدرش که با گریه بیداره») مَردی‌ست که دارد با زنی جان‌سپرده سخن می‌گوید. می‌دانیم که شعر همیشه زبان حال خود شاعر نیست؛ کما این‌که در داستان هم لزوماً شخصیت‌ها ـ از جمله شخصیت راوی ـ بر خود نویسنده و اطرافیانش قابل انطباق نیستند. پس نمی‌توان بر اصلِ این اتفاق نقدی داشت. حتّی شاید بتوان غافل‌گیری حاصل از این دوگانگی یا بهتر بگوییم دیگرگونی را تمهیدی بلاغی در نظر گرفت. اما دست کم شاید بتوان ادعا کرد که شخصیت‌پردازی در این شعر ـ که از روایت بهره‌ای دارد ـ به صورت قطره‌چکانی و پلّه به پلّه اتّفاق نیفتاده و با وجود آن که شاعر کوشیده شگردی فنّی برای دیرتر آشکار شدن این نکته که «او» مُرده است به خرج دهد، امّا بسترسازی ابتدایی یا لااقل اندن اندکِ این‌که «او کیست» در لایه‌های اول شعر به خوبی گره‌گشایی و آشکارسازی نشده است. آن که با رخت سفید خوابیده را ماه دیدن، در بند دوم، با تصویر تکیه دادن به بالش آبی (همچون تکیه ی ماه بر آسمان... هرچند آسمان شب قاعدتاً باید سیاه باشد نه آبی!) نسبتاً خوب پیوند خورده. سخن به میان آوردن از «شب‌های بی‌قراری» هم به سوابق تناسب «ماه و دیوانه» در آن باور قدیمی پیوند می‌خورد. اما در بند دوم سطور «توی حوض یه بالش آبی / ماهیایی که مست و هشیارن» گیج کننده است و به نظرم به خوبی در راستای فرازهای قبلی‌اش نیامده. تصور کنید خواننده ی شعر را که تازه او یا ماه را تکیه‌داده به بالشی آبی تجسم کرده است؛ با چشمانی خواب / بیدار. و حالا می‌رسد به فراز یادشده. خواننده‌ی بیچاره اگر بخواهد چشم‌های خوب و بیدار را ماهی ببیند، چطور باید این چشم‌ها را در حوضی که همان بالش آبی‌ست بیندازد؟ اگر هم بخواهد این «ماهیا[ن]» را همان شخص تکیه‌داده به بالش ببیند، باز نمی‌تواند؛ چون هم مفرد است و هم «در» بالش نیست؛ بلکه تنها به بالش تکیه داده است. از بند دوم (که تصویر غالبش ماهی و حوض است) می‌توان با تداعی به «موج و لنج» بند سوم رسید. همان طور که از «چتر» بند سوم، ذهن به خوبی بر «بارون» بند چهارم سُر می‌خورد. ابرو را لنجی واژگون‌شده به وسیله‌ی موج موهای طلایی دیدن، باز به نظرم یکی از آن شهودهای نجات‌بخش این شعر بوده است؛ تصویری بکر و بدیع که کشف خود شاعر است. با این حال، باید در نظر داشت که تناسب اگر با همه‌ی جوانب ممکنش در شعر اتفاق بیفتد، دلچسب‌تر خواهد بود. پرسش بجایی‌ست اگر خواننده از خودش در هنگام خواندن این شعر بپرسد که مردِ ماجرا چرا از بین این‌همه تصویر پیرامونش به موج و لنج رسیده؟ و از این مهم‌تر، معنای مجازی و جنبی صدور تشبیهات ماست؛ این که معنای چَپ شدن لنجِ ابرو چیست و چه تأویل و تعبیری دارد؟ قصاید مدحی شاعران سبک خراسانی، سرشار از تشبیهات بجاست. همین‌طور در هجوهای ماندگار، تشبیهات متناسب کلید فلاح مضامین بوده‌اند. طبیعی‌ترین انتظار از یک توصیف مدحی مثبت آن است که معنای جنبی و مجازی منفی‌یی را القا نکند. القصّه؛ بی‌راه نیست اگر کسی با خودش بیندیشد که: «آیا این‌که آدم به معشوقش بگوید ابرویت مثل لنجی واژگون و مغروق است، رواست؟!». در بند یکی مانده به آخر به زعم من آن‌قدر که «مردن زندگی» دلپذیر است، «دیر شدن زندگی» (با ابهام و فقدان کاربرد روشنش) نیست. با «شعرهامو»ی بند آخر هم موافق نیستم زیرا نه قبل از آن هیچ جا از شاعر بودنِ مرد سخن‌گو سخنی رفته بوده، و نه برای نفسِ زمزمه کردن شعر، احیایی متصوّر است. بگذارید تعبیر عالی «پلک‌های شوره‌بسته» را بهانه کنم و دوست شاعرم را به رعایت پوشیده‌گویی و بیانِ غیرمستقیمی از همین دست در کلّیت شعرهای بعدی‌اش توصیه کنم. این شعر علی‌رغمِ همه‌ی شهودها و تخییلات ارزش‌مندی که در جزئیاتش دارد، بنای اصلی‌اش بر واگویه است؛ حرف و حرف و حرف. حرف زدنِ محض، حتّی اگر لباس وزن و قافیه هم بپوشد، جای شاعرانگی را در کلّیت متن نمی‌گیرد. شعر دوم به اعتبار کلیدواژه‌هایش در ستایش حضرت عباس(ع) نوشته شده. در بیت نخست، حتی اگر برای «نصیبِ دیگران شدنِ دست» معنایی بتراشیم و بپذیریمش، به نظرم «باز» بی‌کارکرد است. در مورد بیت دوم، باید دید آیا روایات هم از شکافته شدن فرق حضرت عباس(ع) پشتیبانی می‌کنند یا نه. در بیت سوم، موسیقی قافیه می‌توانسته از این غلیظ‌تر و دلنشین‌تر هم بشود. بیت ششم به اندازه‌ی ابیات قبل از خودش دلچسب نیست. شخصاً نه تعبیر «گم شدی» را ـ مخصوصاً با توجه به وجه بی‌ادبانه‌ای که در تداول شفاهی‌اش دارد ـ چندان می‌پسندم، و نه بعد از گفتن این‌که «هر طرف از یاد تو اشکی بر جاست»، سخن گفتن از «آن سوی» (که معلوم نیست کدام سوی) را روا می‌دانم و نه «شاید» را در این‌جا کارکردمند می‌بینم. در بیت بعد هم ممکن است از «گم شدن» به دنبالِ او، معنای ضمنیِ «گمراه شدن» برداشت شود. مصراع دوم، یعنی «جزر و مدی شده از عشق شما تا به کجا» هم از دو نظر دلنشین نیست؛ هم به نظرم «تا به کجا» در بیت بی‌کار است، هم رود مشمول جزر و مد نمی‌شود. در بیت بعد، «رود رود است» هوهویت (یا این‌همانیِ) بیهوده‌ای دارد و شاید مصراع نخستش به جای «که» با «و به» منطقی‌تر جلوه می‌کرد. ضمناً فارغ از مضمونی که این بیت در پی‌اش بوده، باید دید «شمع اگر به فردا نرسد می‌میرد» گزاره‌ی منطقی‌تری‌ست یا «شمعِ شب، وقتی که فردا برسد می‌میرد»؟ آخرین بیت این مثنوی عالی‌ست ولی در بیت ماقبلش «لحظه‌ی آخرت» و «خواهشِ فریاد» بیان دلنشینی ندارند.

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۴
نجمه بازیارنژاد » شنبه 11 مرداد 1399
رفتی و هر طرف از یاد تو اشکی برجاست ماه میراب ز تو پاره مشکی برجاست
نجمه بازیارنژاد » شنبه 11 مرداد 1399
آمده لشکری از رود(یار ، عزیز، طفل) به دنبال شما جزر و مدی شده از عشق شما تا به خدا ممنون از راهنمایی شما
نجمه بازیارنژاد » شنبه 11 مرداد 1399
سلام و عرض ادب خدمت استاد بزرگوار. ممنون از دقت و حوصله ای که به خرج دادید. ان شالله اگر عمری باقی باشه سعی می کنم در ویرایش آثار بعدی نکاتی که فرمودین رو به کار ببندم. در مورد شعر دوم و بیت ششم اون مضمونی که فرمودین به ذهن من نرسیده بود بعلاوه اینکه قبل از اون بیتی بود که حذفش کردم و شاید اگر اون بیت حذف نمیشد آن معنی که فرمودین هم کمتر ب ذهن میرسید. به رسم ادب بیت ششم و هفتم رو به این صورت بخونید
محمّدجواد آسمان » شنبه 11 مرداد 1399
منتقد شعر
درود بر خانم بازیارنژاد بزرگوار. شما استاد مایید. انجام وظیفه کردم. ممنونم که به من اعتماد کردید و بیت‌ها را مورد بازنگری قرار دادید. به نظرم بهتر شدند. پیروز و کام‌روا باشید...

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.