اماهایی نامعمایی




عنوان مجموعه اشعار : هاشور ۱۰
شاعر : لیلا طیبی


عنوان شعر اول : مرگ پنجره
اگرچه ﺗﻮﻓﯿﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ؛
[در این شهر سیمانی،]
ﺍﻣﺎ،،،
--ﺍﺯ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻥ پنجره‌ها،
ﺑﯿﺰﺍﺭﻡ!



عنوان شعر دوم : تهیدست
گرچه خالی است،
-- دستانم،
اما،
در اوج تهیدستی،
پُر است،
از "نبودنت"،،،
--جیب تنهایی‌ام!


عنوان شعر سوم : اسیر
وقتی که نیستی؛
دلم،،،
اسیر زمستان ست...

کاش ،
بادست هایت،
-- کمی بهار بیاوری!


لیلا طیبی (رهـا)
نقد این شعر از : مجتبا صادقی
امازدگی و برساخت‌ها

دنیای بزرگی است اما...
زندگی زیباست اما...
آدم‌ها خیلی به هم ظلم می‌کنند اما...
مردم یکدیگر را دوست دارند اما...
جهان بدون تو زیبا نیست امّا...
پنجره‌ای رو به زیستن گشوده می‌شود اما...
این که ما برای هر چیزی امایی قائل باشیم و آن اما را بگذاریم به حساب تفکر دیگرگون، دیدگاه متفاوت، نهایتِ نادانستگی ما از جهان است، چه ما در زمانه‌ای قرار داریم که هر وضعیتی، قراردادهایی دارد و این قراردادها فی مابین انسان و انسان، انسان و طبیعت، انسان و اشیاء و انسان و خویشتن خویش برقرار است، هر چیزی که فکرش را بکنید، می‌توان از آن یک «اما» بیرون کشید، اما مگر ما معتقد به جواب هستیم و قرار است شعرمان برساختی از همین اماهای کوچک و بزرگ باشد؟ که بسیار شعر از این مسیل به هرز می‌رود؟
این‌گونه باشد اگر، که پشت هر سطری که شعر می‌شود، پرسشی و پاسخی از اماها باشد، قطعاً دیگر نمی‌توانیم پاسخ جدی به مخاطب بدهیم. چرا که هر انسانی را امایی‌ست و هر جامعه را امایی بزرگتر، نیز این اماها و ولی‍ها و ای کاش‌ها هستند که دنیا را به نحوه‌ی کنونی قابل استفاده کرده‌اند، وگرنه هیچ سنگی روی سنگ بند نمی‌شد و هیچ ردیفی برای اظهار وجود، وجود نداشت. با این توضیحات، می‌خواهیم در این مقال نگاهی بیندازیم، به شعرهای کوتاهی از سرکار خانم «لیلا طیبی» که برگرفته از همین اماهای روزمره است و پرسش اول در این مقال این است که «فرق این جملات با کاریکلماتور چیست؟» و آیا ما جهان شعر را به همین سادگی دریافته‌ایم و آیا حق داریم که این جملات ساده، که به یک اما متصل است را «شعر» بنامیم؟
این مقال و مجال را با نام دوست و از هم اینک آغاز می‌کنیم تا دریابیم چه اتفاقی پشت این کلمات ساده هست و یا چه باید باشد که نیست؟ سه شعر لیلا طیبی برساختی‌ست از «امایی کوچک» که چون آرزو-واره‌ای نمادین طرح شده است، او در شعر نخست چنین حرف می‌زند؛


اگرچه ﺗﻮﻓﯿﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ؛
[در این شهر سیمانی،]
ﺍﻣﺎ،،،
--ﺍﺯ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻥ پنجره‌ها،
ﺑﯿﺰﺍﺭﻡ!

() مجالی اندک برای حرفی بزرگ، شاید به همین علت است که مفهوم برجسته‌تر از شکل و متن احساس می‌شود، صحبتی که البته نو نیست، سال‌هاست تقابل دیوار و پنجره در ادبیات ما رواج یافته، در ترانه رسوخ کرده، در داستان‌ها و مثل‌ها نمود دارد، در شعر موزون ما ریشه دوانده و حال هم که سپید و.... رویای برداشتن همه دیوارها از برابر همه پنجره‌ها و یا آرزوی آرمانی وا شدن پنجره‌‌ای بر دیوار استعاری دل و دنیا، این‌هاست که سبب تولید فراوان کانسپت دیوارزدایی در شعر چند دهه اخیر شده است مثلاً در ترانه ما با ترانه‌های ماندگاری همچون «یه دیواره» از فرامرز اصلانی و «پنجره» از از سرکار خانم گوگوش و «زندونی» از داریوش اقبالی هستیم. همچنین ترانه‌های غیر مشهور دیگری با این محتوا سروده و اجرا شده لست. نیز در شعر فراوان در مورد دیوار و کارکرد پنجره در آن صحبت شده است در پرونده‌ی شاعری معاصر، پدیده آزادی‌طلبی و آزادی‌خواهی و نیز پرهیز از فضای بسته ‌ی خفقانی یا قفس_محور باعث شده است که آثار ماندگاری تولید شود و اغلب شعرهایی که در این عرصه تولید شده است چه در قالب کهن و چه در سپید، نوشته شده باشد، قابل دفاع و ارجمند است. ابن کاتب نیز در این مفهوم چندین شعر دارم که حافظه‌ام یکی دو بیتش را به یادم آورد؛

دیوارها اجازه ندادند بشنوید
یا بی خیال می گذرید از پرنده‌ها!؟

نمی‌رسد به خداوند و عشق فریادم
که جای پنجه‌ای خالی‌ست بر دیوار...

‌ این استفاده، استعاره‌ای‌ست از اسارت انسان در محیط تنگ زیستن، همچنین فریادی‌ست بر اسارتی اخلاقی و خفقانی شذیع، که تاب انسان را متلاشی کرده است. فرصت این مقال برای گفتن این نیست که آیا پرداختن به این موضوع، خوب است یا بد، بلکه در این مجال، ما می‌خواهیم به این بپردازیم که آن «امای کوچک» در وسط سطرهای شما چه می‌کند؟ شعرتان یکی گفتگوی ساده مونولوگ گونه با خویشتن است اما متن آن متنی بلند اقبال است با این وجود انتخاب کلماتی که برای سطر بندی انجام شده است مقبول نیست. به نظرم شاعر یک تلنگر ذهنی را به شعر تبدیل کرده است، با این توضیح که سطر دوم آنجا که می‌گوید «در این شهر سیمانی» متن، کاملاً اضافه است، چرا که ما می‌دانیم شاعر، از چه فضایی صحبت می‌کند. پس لزوم آوردن آن جمله، برای تشریح وضعیت، کاملاً عجولانه است و دست کم گرفتن ذهنیت مخاطب تلقی می‌شود.
چینش عجولانه سطرها و انتخاب ناآگاهانه کلمات، باعث شده است ما با یک کاریکلماتور به جای یک شعر روبرو باشیم. برای اثبات این ادعا بیایید سطرهای اول و دوم را جابجا کنیم، یعنی بگوییم؛ در این شهر سیمانی / هیچ توفیری ندارد/ اما/ من از بسته بودن پنجره‌ها بیزارم...
ملاحظه می کنید هیچ اتفاقِ شایان توجهی نمی‌افتد، در حالی‌که شعر اگر شعر باشد، با اندک تغییری، ساختار، متن و قالبش در هم فرو می‌ریزد، دقیقا شعر مثل ساختمانی ست که هر آجری از زیر آن بیرون کشیده شود، آن ساختمان، تق و لق می‌شود و ممکن است آوار شود.
و «اما» به نظرم آن اما جایش آن جا نیست, «امّا» برای این که یک معما باشد, ساخته نشده است. پس ناچارم بگویم، بر اساس «روش صحیح تالیف» شعرتان ایراد دارد. آن اما تغییر عمیقی را رقم نمی‌زند. و مهم‌تر این‌ست که، شاعر اصل ماجرا که بسته بودن پنجره‌ها می‌باشد را، در گنگی و بعد از یک «امّا» آشکار می‌سازد و این خلاف «اصل قرار دادن مطلب اصلی» در شعر است. پیشنهادم این است که شعر اگر چنین نوشته شود، شعرتر و کامل‌تر است. بدون اما و معما....

هیچ توفیری ندارد
چه رو به آهن و سیمان باز شود
چه رو به درخت و دریا
من از بسته بودن پنجره‌ها
بی‌زارم


‌و دومین شعر نیز با امایی در میانه، عرضه شده است و با ترکیبی ناهمگن به انتها رسیده است متاسفانه ندانستن اینکه کدام کلمه برای به کارگیری در کجای شعر نیاز است، باعث می‌شود، برخی شاعران محتواهای خوب را هدر بدهند، هم اینکه باید بدانیم که چینش حرفه‌ای می‌تواند شعر را از یک متن معمولی به یک متن قابل اتکاء، تبدیل کند، و این مهم، اغلب فراموش شاعران، در ابتدای راه بوده است. به نظرم سرکارخانم طیبی نیازمند ترسیم دایره واژگان در ذهنش است و برای انکه بداند کدام کلمه مناسب کدام جایگاه است، تمرینی برای او در نظر گرفته‌ام، با این تمرین او می‌تواند شعرش را ارتقاء ببخشد.
آن تمرین این است که زنجیره‌ی کلماتی که با یکدیگر مرتبط هستند را روی کاغذ ترسیم کند. مثلاً وسط کاغذ بنویسد «جغرافیا» بعد هر یک از کلمات کلانی که به جغرافیا مربوط می‌شوند را در اطراف آن بنویسد. فرضا کوه، جنگل، دریا، بیابان را در شش سوی کلمه جغرافیا بنویسد، پس آن‌گاه کلماتی که زیر مجموعه هر کدام قرار دارد را روشن سازد، فرضا زیر کلمه دریا بنویسد، موج، ماهی، جزیره، پارو، دریادار، کشتی، خرچنگ، آب، شور، جاشو و.... و بعد سایر کلمات را بع همین شکل بنویسد، در نهایت تعداد زیادی کلمه که به مفهوم عمده‌ای مثل جغرافیا ربط دارند از مقابل چشم‌تان می‌گذرند و در حافظه جای می‌گیرد، این تمرین را با تمامی مفاهیم عمده می‌شود انجام داد، مفاهیمی چون، دین، دنیا، تاریخ، فرهنگ، انسان، اخلاق و.... فلاسفه معتقدند تنها هفتاد و چهار مفهوم عمده در جهان موجود است، پس تمام کلمات زیر مجموعه این مفاهیم‌اند. و به ذهن سپردن‌شان برای شاعر امری حیاتی‌ست.
این شعر نیز اضافات واضحی دارد متاسفانه، ببینید من کلماتی را حذف می‌کنم از متن‌تان، و معنا همچنان تغییر نمی‌کند، این یعنی کلمات حذف شده، زیادی بوده‌اند، یا درست به کار گرفته نشده است. حالا این‌کلمات را حذف کنید. «اگرچه/ اما/ اوج/ و جیب» و شعر را بدون ان‌ها می‌نویسیم

خالی است -دستانم-
در تهیدستی،
پُر است،
از "نبودنت"،،،
تنهایی‌ام!

هم ایجاز شعر رعایت شد و هم شکل شعر منطقی پیش رفت و ترکیب فانتزی «جیب تنهایی را برداشتیم، بدون ایرادی به معنای متن. همین است چه می گوییم باید بدانیم کلمات را چگونه در شعر جای دهیم و چگونه از زیاد گویی پرهیز کنیم.


وقتی که نیستی؛
دلم،،،
اسیر زمستان ست...
کاش ،
بادست هایت،
-- کمی بهار بیاوری!


و شعر پایانی نیز مشکلاتی چون دو شعر قبلی را دارد، اما به نظرم این از آن دو شعرتر است و متنش جالب‌تر و کم‌اشتباه چیدمان شده است. نیاز است در این شعر هم، کمی کلمات را حذف کنیم، «وقتی که و کمی» را از شعر حذف کنید، ان‌وقت می‌شود یک شعر که روح دارد و لذتش به جان مهاطب می‌نشیند.

حتمن تقاضا دارم تمرین‌تان را انجام دهید و شعرهای بعدتان را با دقت تمام کنید و نگذارید کلمات، زیادی از کادر شعرتان بیرون بزنند، امیدوارم به زودی شعرهای شما را بدون هیچ ایراد و اشکالی بخوانیم و لذتش را با هم تقسیم کنیم. نیز در روزهای لعنتی کرونا، برای شما آرزوی تندرستی و صحت دارم

با ارادت و احترام
مجتبا صادقی

منتقد : مجتبا صادقی

شاعر، نویسنده و روزنامه نگار/ برگزیده کنگره‌ها و جشنواره‌های متعدد شعر/ داوری رقابت‌های ادبی، از دانش‌آموزی و دانشجوبی تا آزاد/ تالیف‌ مقالات و نقدهای متعدد در مطبوعات/ و....



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.