آفت قریحۀ مواج



عنوان مجموعه اشعار : .
عنوان شعر اول : .
پیرمردِ هذیانی، در مساحتی از شب
با تشنجی ممتد می‌تپد به بستر تب

می‌دود پیِ مردن در مساحتی از وهم
در پی فراموشی، توی کوچه‌های عصب

در پی فراموشی، می‌دود ولی ناکام
با خیالِ پیشروی، می‌دود ولی به عقب

قاب بعد: مردی با صورتی غبار آلود
با صدای مخدوشی با دو صف تَرَک بر لب

انفجار برگ خزان، زیر پای عابرِ خیس
انتحار مرد جوان، با قدم زدن در شب

عنوان شعر دوم : .
قانعم و مُنعَمم به کسوتِ درویش
فارغم از حسرت و ملالِ کم و بیش

شهوتِ موجودیت ندارم و بر مرگ
مایلم و هر دقیقه بیشتر از پیش

نیست مکانی مرا مناسبِ اسکان
از کفِ دروازه‌غار تا تهِ تجریش

خویش، مرا خوشتر است و ساحتِ امن است
گاه به آهی مگر برون شوَم از خویش

صیقلِ دل می‌دهم به تیشه‌ی وحدت
آینه می‌سازم از کدورتِ تشویش

یک‌تنه بر مَرْکبِ صراحتِ لهجه
می‌‌تازم بر دورَنگی از پس و از پیش

تا بتوانم فرار می‌کنم از خلق
آدمِ عاقل فرار می‌کند از نیش

نیست مرا اعتنا به اهلِ تَفَلْسُف
نیست مرا کار با مُفَتِّش و تفتیش

دنبه‌ی سگ می‌زنم به سَبْلَتِ زیگموند
قهقهه‌‌ها می‌زنم به ریشِ فردریش

فارغم از حسرت و ملال دو عالم
قانعم و مفتخر به کسوت درویش

عنوان شعر سوم : .
سینه‌ام سنگ قبر آزادی‌ست، دلم آتش‌به‌جان و زنده‌به‌گور
هر نگاهم هناسه‌ی ظلمت، هر نفس تشنه‌گرد چشمه‌ی نور

«روزگاری‌ست سخت بی‌‌فریاد»، تار و پودش سیاهی و تنگی
روز‌گاری‌ست سختْ گورستان، مردمِ روزگار، زنده‌به‌گور

ای که تسکینِ بی‌قراری‌ها، که اسیران، خمار جلوه‌ی تو
که تو و بی‌تویی‌ست منظور از چشمه‌ی نور و ظلمتِ مذکور

شبی ‌آخر چه می‌شود که شَوی ساقیِ تشنگان آزادی
شبی آخر چه می‌شود که شوی زائرِ زندگان اهل قبور
*
پلک بر هم نمی‌گذارم تا یوسف سرمدی هبوط کند
و اگر ابْرِ تیره حائل شد، چشم چاه است و انتظار ظهور!
نقد این شعر از : زهیر توکلی
شعر اول
ربط بین دو برش روایت چندان معلوم نیست. آیا مردی که با صورتی غبارآلود با صدای مخدوش با دو صف ترک بر لب، در بیت چهارم توصیف شده است، همان پیرمردی است که در ابیات قبل با تشنجی ممتد به بستر تب می تپد؟ و این مرد توصیف شده در بیت چهارم، همان جوان بیت پنجم است؟ «عابری خیس که با قدم زدن در شب، دارد انتحار میکند»؛ ما سه شخص را در این روایت می بینیم: اول پیرمردی در بستر تب در سه بیت نخست. دوم مردی با لبهای ترک خورده و صورتی غبارآلود و صدایی مخدوش. سوم عابری خیس که در انفجار برگ خزان در شب قدم می زند و این کارش از نظر شاعر، انتحار است. سوال این است که ما این سه شخص را یک شخص بدانیم یا سه شخص؟ مثلا می شود فرض کرد که بیت آخر، جوانی آن پیرمرد باشد و بیت ماقبل آخر، میانسالی او و سه بیت اول، پیری او. این که در ابیات دوم و سوم تاکید شده است که پیرمرد تلاش دارد که بمیرد تا فراموش کند ولی نمی تواند، شاید تمهیدی باشد برای فهماندن این نکته که دو بیت آخر، همان قابهایی از خاطره هستند که پیرمرد در بستر تب و در تشنجی ممتد، در پی فراموشی آن می دود ولی ناکام می ماند و دوباره به عقب برمی گردد: خاطره ها و قابهای به جا مانده از دوران جوانی و میانسالی اش، او را رها نمی کنند. خب! این تنها راه برای به هم بستن و پیوند دادن سه برش روایی در این غزل است اما سوال مهمتر این است: ثُمّ ماذا؟ یعنی خب که چه؟ قابهایی که از میانسالی و جوانی پیرمرد دارید نشان می دهید، یک دلالت کلی و مبهمی دارند بر این که او خوش نبوده است و به او سخت گذشته است و این مقدار آگاهی مبهم در یک شعر روایی، برای جمع کردن کار ،کافی نیست. توصیفات شما هم صرفا همان معنای مبهم و کلی را می رسانند نه این که به ما اطلاعات روایی درباره گذشته پیرمرد بدهند مثلا صورت غبارآلود در یک بافت رئال و داستانگو می تواند دال باشد بر این که صاحب آن صورت، کارگر ساختمانی یا کشاورزی در منطقه خشک نیمه کویری بوده است اما چه نشانۀ دیگری، این حدس را تایید می کند؟ هیچ! دو صف ترک بر لب، در یک بافت رئال، دال بر تشنگی بسیار زیاد صاحب لبهاست اما چه اطلاع دیگری دربارۀ این حدس در این شعر پیدا می شود؟ هیچ! صدای مخدوش یعنی چه؟ یعنی صدای گرفته؟ صدایی شکست خورده و مورد سوء ظن دیگران؟ چرا؟ معلوم نیست! ما از خواندن بیت چهارم فقط به طور کلی حس می کنیم که شما می خواهید بگویید که این پیرمرد در دوران میانسالی، با حس حسرت و حرمان زندگی می کرده. بله! می شود برای فضاسازی از وصف هایی استفاده کرد که در واقع، وصف نیستند، استعاره اند مثلا غبار سالیان بر چهره دارد یعنی موی سر و ریشش سفید شده است یا صدایش غبارآلود است یعنی با اطمینان و صراحت و قاطعیت سخن نمی گوید یا با لبی ترک خورده آب را صدا کردیم یعنی حسرت یک آرزو بر دلمان مانده است؛ اما شعر شما دارد داستان زندگی این پیرمرد را برای ما می گوید یعنی منطق متن، این انتظار را در خواننده ایجاد می کند که از رهگذر خواندن و ادامه دادن شعر تا انتهای آن، به آگاهی هایی از زندگی این پیرمرد برسد که چنین لحظات و ساعات عداب آوری را دارد در بستر بیماری می گذراند و همۀ تلاشش بر فراموش کردن زندگی گذشته اش متمرکز شده است؛ در نتیجه، خواننده با این رویکرد که وصف های شما واقعا وصف و حاوی اطلاعاتی از واقعیت زندگی پیرمرد باشند، شعر شما را می خواند ولی ناکام می ماند و این، ضعف بزرگی است که همۀ بازی های زبانی شما و همۀ صنعتگری های شاعرانۀ شما را تحت الشعاع قرار می دهد و بهتر است بگوییم: خنثی می کند.
شعر دوم
در شعر دوم، علت درغلتیدن شعر از یک شعر جدی در ابیات اول به با ابیاتی هزل-گونه از قبیل «دنبۀ سگ میزنم به سبلت زیگموند...» یا ابیاتی کاملا در مایۀ طنز و طیبت از قبیل «نیست مکانی مرا مناسب اسکان..» چیست؟ جز این که عنان خود را به دست قافیه سپرده اید، علت دیگری ندارد والّا یکدست نبودن زبان و نیز فضای محتوایی ابیات را با هیچ دلیل دیگری نمی شود توضیح داد. به راستی این مصرع که تماما به زبان اهل خانقاه سروده شده: «صیقل دل می دهم به تیشۀ وحدت» چه ربطی دارد به «دنبۀ سگ می زنم به سبلت زیگموند»؟ و این دو چه تناسبی دارند با این مصرع که زبانی فلسفی دارد متمایل به فضاهای نیهیلیستی: «شهوت موجودیت ندارم و بر مرگ/مایلم و...»؟ در حوزۀ خود ابیات و ضرورت و بایستگی انتخاب کلمات و زیبایی چیدن آنها در کنار هم نیز شتاب زدگی دیده می شود. بیت اول را با هم بررسی کنیم:
می گویید: «قانعم و منعمم به کسوت درویش»؛ خب! کسی که منعم است یعنی ثروتمند و توانگر است، دیگر چه ضرورتی دارد که قانع باشد؟ قناعت برای کسی ضروری است که منعم نیست یعنی فقیر است ولی قناعت می کند. فراموش نکنیم که «و» در «قانعم و منعمم»، معنی «در عین حال که» یا معنی «در حالی که» یا «به علت این که» می دهد، یعنی اگر «و» را بردارید، باید بتوانید یکی از این عبارات را جایگزین کنید. نمی توانید چون ربطی ندارد: قانعم در عین حال که منعمم به کسوت درویش/قانعم در حالی که منعم به کسوت دوریش/قانعم به علت این که منعمم به کسوت درویش؛ در این سه مورد، اگر جای
«قانعم» با «منعمم» عوض شود، درست خواهد شد: منعمم در حالی که قانعم به کسوت درویش/منعمم در عین حال که قانعم به کسوت درویش/منعمم به علت این که قانعم به کسوت درویش. نکتۀ دوم: اگر می گفتید: «منعمم به درویشی»، درست بود چون یک بیان نقیضی داشتیم، چنان که حافظ گفته است: «خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی». اگر می گفتید: «منعمم به کسوت درویشی» باز هم بی وجه نبود چون کسوت درویشی یعنی راه و رسم درویشی؛ مثل «کسوت طلبگی/کسوت معلمی»؛ اما وقتی می گویید: «منعمم به کسوت درویش» یعنی به لباس خاصی که درویش ها می پوشیدند، منعم هستم و شما نمی خواسته اید چنین چیزی را بگویید. حال برویم به سراغ مصرع دوم: «فارغم از حسرت و ملال کم و بیش»؛ اگر مثلا می گفتید: «حسرت و غرور کم و بیش» آن وقت لف و نشر داشتیم یعنی فارغم از حسرت کم داشتن و غرور بیش داشتن؛ یا مثلا «حسرت و هوای کم و بیش» یعنی حسرت از کم داشتن و هوا و هوس بیشتر داشتن؛ اما اکنون «حسرت و ملال» در یک طیف هستند و صرفا برای پر کردن مصرع آمده اند. این یک مثال بود. در بقیه ابیات هم می شود موارد پرتعدادی یافت که شما سرسری و تحت تاثیر طنطنۀ وزن شعر و موسیقی کلام، پیش رانده اید. اینها آفات طبع روان است. در تاریخ ادبیات کم نداشته ایم شاعرانی که طبع روان مثل آب داشته اند اما معدودی از آنها شاعرند و بقیه نظم-پردازند چون بر وزن و قافیه و صناعات ادبی سوارند و می گویند و لذت می برند «در لحظه»؛ اما برای ماندگار شدن شعر و لذت بردن دیگران، به چیزی بیش از اینها نیاز است. شما استعداد خیلی خوبی دارید، استعدادی در حدّ نبوغ؛ اما سعی کنید جهان شعری خود را خشت به خشت بالا ببرید. آن جوهرۀ کشف و تماشای متفاوت را در خود پرورش دهید که موهبتش به خواننده، لطافت طبع و رقت خیال و برانگیختن عواطف انسانی مکتوم و مدفون شده در زیر چرخ سنگین روزمرّگی است. شعر حکیمان را بخوانید مثل عطار، مولوی، سعدی و حافظ و از معاصران هم شعر سهراب سپهری را زیاد بخوانید و تقلا کنید که با همدلی و از سر صبر و حوصله، آرام آرام جهان شعری این بزرگان را بشناسید و نیز خودتان به درکی تازه از خودتان برسید. اگر بشود چه شود! و می شود چون قریحۀ فوق العاده خداداده در اختیار شماست.

منتقد : زهیر توکلی

متولد 1356 شاعر، نویسنده، منتقد و پژوهشگر ادبی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.